نظریه های همدلی
ما معمولا به خوبی با احساسات و هیجانات خود هم کوک شده ایم. اما همدلی به ما این امکان را می دهد که به اصطلاح"پای خود را در کفش دیگران بگذاریم." همدلی کمک می کند که هیجاناتی که دیگر افراد احساس می کنند را درک کنیم.
برای بسیاری از ما، دیدنِ دردهای شخصی دیگر و پاسخ دادن به آن با بی تفاوتی یا حتی با خصومت آشکار به نظر کاملا غیرقابل درک است. اما این حقیقت که برخی از مردم به همین شیوه واکنش نشان می دهند، به روشنی نشان می دهد که همدلی یک واکنش جهان شمول و عمومی نسبت به رنج کشیدنِ دیگران نیست.
نظریه همدلی- نوع دوستی ( empathy-altruism hypothesis ) ، نظریه ای که معتقد است همدلی با تمایل نوع دوستانه برای سود رساندن به دیگران همراه است و رفتار نوع دوستانه برخاسته از حس همدلی به علت میل به پاداش بیرونی، هدف اجتناب از گناه و یا دیگر تمایلات خودخواهانه نمی باشد.
ارسطو
برای دیدن نظریه همدلی ارسطو اینجا کلیک نمایید .
ادوارد بردفورد تیچنر
تیچنر واژه همدلی را در سال 1890 از واژه آلمانی “ einfuhlung ” یعنی " به احساس کسی وارد شدن " اقتباس کرد و در روانشناسی رواج داد .
واژه همدلی برای اولین بار در دهه 1920 و توسط روانشناس آمریکایی ادوارد بی. تیچنر و برای اشاره به تقلید حرکتی مشاهده شده در یک کودک یکساله پس از مشاهده آشفتگی در کودک دیگر به کار رفت.
برای دیدن نظریه همدلی ادوارد بردفورد تیچنر اینجا کلیک نمایید .
سوتارد
اگرچه تيچنر واژه همدلي را براي درك احساسات شخص ديگر به كار برد ولي در اصل سوتارد در سال 1918 نخستين فردي بود كه اهميت همدلي را در روابط بين متخصص باليني و درمانجو مورد استفاده قرارداده است. بعد از آن متخصصان علوم رفتاري و اجتماعي آمريكا مفهوم همدلي را در روابط بين درمانگر يا مشاور با درمانجو به عنوان يك رفتار نوعدوستانه به كار برده اند. محققان همدلي را به عنوان ظرفيت ويژه درك احساسات ، نيازها ، ناكامي ها ، لذايذ ، اضطراب و خشم افراد ديگر به همان صورتي كه وجود دارد تعريف نموده اند. به عبارت ديگر متخصصان باليني همدلي را به عنوان توانايي اي تعريف كرده اند كه به درمانگر قدرت مي دهد تا شرايط ذهني و هيجاني درمانجو را درك نمايد و اين درك به نوبه خود منجر به ادامه روابط بين آنها مي شود. بنابراين محققان همدلي را شرط اساسي ايجاد رابطه عاطفي – انساني بين درمانجو و درمانگر مي دانند ( حجت ، 2007).
آلفرد آدلر
مفهوم همدلی اولین بار توسط آلفرد آدلر به کار رفت .
کارل راجرز
از نظر کارل راجرز ( 1975 ) … حالت همدلی و یا همدلی نمودن دربردارنده درک دقیق چارچوب مرجع درونی فرد دیگر، به همراه ابعاد عاطفی آن می باشد.
در این حالت گرچه فرد همدلی کننده خود را به جای فرد مقابل می گذارد ولی با او همانند سازی نمی کند.
به گفته راجرز همدلی فرآیندی است که متضمن حساس بودن نسبت به احساسات متغیر دیگر افراد و پیوند عاطفی با آنهاست .
از نظر کارل راجرز (1975) همدلی، دربردارنده درک دقیق چارچوب مرجع درونیفرد دیگر، به همراه ابعاد عاطفی آن می باشد. ( گالو ، 1989 ) در این حالت گرچه فرد همدلی کننده خود را به جای فرد مقابل می گذارد ولی با او همانند سازی نمی کند. هینز و اوری همدلی را تحت عنوان توانایی تشخیص و فهم ادراکات و احساسات فرد مقابل و انتقال دقیق این فهم از طریق یک پاسخ پذیر اگر تعریف نموده اند .
تعریف همدلی راجرز : همدلی به معنای درک دنیای شخصی طرف مقابل؛ انگار که دنیای خودتان است. و البته قید انگار مهم است و نباید از بین برود. همدلی یعنی حس کردن خشم، ترس و سردرگمیِ درمانجو؛ چنانکه انگار حس خودتان بوده؛ بدون اینکه خشمگین شده، بترسید، یا اینکه سردرگم شوید.
راجرز از بزرگان روانشناسی انسان گرا است و طبیعتاً همواره به رفتار درمانگرها توجه داشت و علاقهمند بود که اصالت و وجود انسانها در فرایند درمان آسیب نبیند .
او معتقد بود که بسیاری از درمانگرها، خواستهها و اصول و ارزشهای خود را به درمانجو تحمیل میکنند. آنها حرفهای درمانجو را میشنوند و به سادگی دربارهاش قضاوت میکنند؛ سپس آنچه را که خود درست میدانند به او توصیه و تجویز میکنند.
راجرز و سایر روانشناسان انسان گرا، معتقدند که اگر انسانها را به درستی درک کنیم، همهی رفتارها و تصمیمهای آنها را میتوانیم بفهمیم و اگر میخواهیم به آنها کمک کنیم، کافی است با آنها همفکری کنیم و اجازه دهیم خودشان، خودرا بهتر بفهمند و درک کنند و پاسخی متناسب با نیاز خود، در خود بیابند.
به همین علت، راجرز تأکید میکرد که همدلی، از مهارتهای ضروری در درمانگری است و اگر درمانگر در این مهارت توانمند نباشد، نه تنها نمیتواند تغییرات شخصیتی در درمانجو ایجاد کند، ممکن است به او آسیب هم بزند و احساس وی را به گذشته و تصمیمهایش بد کند.
با توجه به اینکه در نظریه راجرز اعتقاد بر این است که تجارب هرفرد به نحوه نگاه و درک خود فرد از آن ها بستگی دارد. بنابراین در درمان تلاش می شود که تجارب مراجع از دید خود مراجع در نظر گرفته شود.یعنی درمانگر سعی می کند که به دقت به صحبت های مراجع گوش دهد و احساسات بیان شده توسط مراجع را بیان نماید تا به مراجع نشان دهد که به او توجه می کند. همچنین با این روش درمانگر می تواند این موضوع را آزمایش کند که آیا محتوای صحبت های مراجع و احساسات وی را به درستی درک کرده است یا خیر.
دیماتئو
از منظر دیماتئو همدلی عبارتست از اجتناب از داوری در باب احساسات دیگران و در مقابل ، کوشش برای درک کامل این احساسات از دید آنهاست .
همدلی غیر از همدردی است . همدردی ، نگرانی ، تاسف یا ترحمی است که شخص ممکن است نسبت به دیگران احساس کند یا نشان دهد ، اما همدلی عبارتست از کوشش برای هم احساسی با دیگری برای درک احساسات وی از دیدگاه خود او ، همدلی مشارکت در احساسات دیگران است ، نه اظهار احساسات خود ( دیماتئو ، 1378).
مسئله همدلی دوگانه دامیان میلتون
مسئله همدلی دوگانه ( double empathy problem ) یک نظریه روانشناختی است که در سال ۲۰۱۲ میلادی توسط محققی در حوزه اوتیسم با نام دامیان میلتون ابداع شد. این مسئله پیشنهاد میکند که مشکلات اجتماعی و ارتباطی موجود در افراد اوتیستیک هنگام معاشرت با افراد غیر اوتیستیک در واقع به دلیل عدم درک متقابل از هر دو طرف است. بر اساس این دیدگاه، تفاوتهای دوسویه در سبک ارتباطی، ویژگیهای اجتماعی-شناختی و تجربیات بین افراد اوتیستیک و افراد غیر اوتیستیک، لزوماً کمبودی ذاتی نیست، زیرا اغلب افراد اوتیستیک میتوانند به خوبی با اکثر افراد اوتیستیک ارتباط اجتماعی برقرار کنند، ارتباط داشته باشند، و همدلی کنند.
این مسئله اساساً این تصور رایج که مهارتهای اجتماعی افراد اوتیستیک ذاتاً نوعی اختلال است را به چالش میکشد. این مسئله همچنین نظریه ارائه شده توسط سیمون بارون کوهن را به چالش میکشد. این باور که همدلی و نظریه ذهن (ToM) عموماً در اوتیسم دچار اختلال میشوند از نظر تجربی با تکرارهای ناموفق و یافتههای مختلط مورد تردید است.
سایمون بارون کوهن در پادکستی در دسامبر ۲۰۲۰ میلادی و بعداً در مقالهای در ماه مه ۲۰۲۲ نظریه همدلی دوگانه و یافتههای اخیری را که از آن حمایت میکند را مثبت تشخیص داد. از سال ۲۰۱۵ میلادی، تعداد فزاینده ای از مطالعات تحقیقاتی، از جمله مطالعات تجربی، تحقیقات کیفی، و مطالعات تعامل اجتماعی واقعی در حمایت از این نظریه وجود داشتهاست و نوعی سازگاری در یافتهها دیده میشود.
بسیاری از فعالان اوتیستیک از مفهوم همدلی دوگانه حمایت کردهاند، و استدلال کردهاند که مطالعات قبلی در مورد نظریه ذهن در اوتیسم به انگ زدن به افراد اوتیستیک کمک کردهاست. همچنین به باور این فعالان، مطالعات قبلی سوء تفاهمهای و تنشهای بین افراد نوروتیپکال و اوتیستیک را تنها به گردن افراد اوتیستیک میاندازد و با به تصویر کشیدن آنها به عنوان افراد غیر همدل، نوعی تبعیض و انسانزدایی را ترویج میکند.
دامیان میلتون این باور را که افراد مبتلا به اوتیسم فاقد نظریه ذهن هستند را به عنوان یک افسانه مشابه با نظریه رد شده و غیر علمی وجود رابطه بین اوتیسم و واکسنها میداند.
مدل مارشال
مارشال و همکاران (1995) مدل خود را در مورد همدلی اینگونه شرح می دهند که همدلی شامل 4 جریان متوالی است :
1- بازشناسی عاطفی
2- تصور و تخیل
3- انعکاس عواطف
4- تصمیم به جوابگویی
تجربه عاطفی دیگران اولین شرط لازم جهت شناخت عواطف است . دومین شرط لازم قرار گرفتن خیالی فرد در جایگاه دیگران و تجربه موفقیت آنها از نقطه نظر خودشان می باشد . مارشال تصور و تخیل از موقعیت دیگران را مهمترین عامل مرتبط با پرخاشگری ( یا تکانه های جنسی ) می داند . سومین مرحله انعکاس عاطفه می باشد که شامل تجربیات یکسان عاطفی در مقابل دیگران است . چهارمین مرحله شامل تصمیم برای گفتن مناسب ترین سخن و یا انجام مناسب ترین رفتار در مقابل دیگران می باشد .
مارتین هافمن
برای دیدن نظریه همدلی مارتین هافمن اینجا کلیک نمایید .
گالو
گالو ( 1989 ) معتقد است که یک پاسخ همدلانه پاسخی است که هم در بردارنده بعد عاطفی و هم بعد شناختی است. اصطلاح همدلی حداقل دارای دو مفهوم است. به مفهوم یک پاسخ شناختی، یعنی فهم و درک احساس دیگری و یا به مفهوم یک ارتباط عاطفی با فرد دیگر .
هاینز کوهات (Heitz Kohut یا هاینتس کوهوت در آلمانی)
هاینز کوهات برای همدلی از اصطلاح Vicarious Introspection استفاده می کرد که کلمه Vicarious برای توصیف کارهایی به کار میرود که از طرف فرد دیگر و به نیابت از او انجام میدهیم و کلمه Introspection هم چنانکه در درسهای دیگر متمم هم اشاره شده، به معنای دروننگری و جستجوی حالات و تجربیات درونی است.
بنابراین میتوانیم همدلی را به صورت درون نگری نیابتی تعریف کرده یا این تعبیر را به شکل زیر به یک جملهی فارسی ساده تبدیل کنیم: همدلی یعنی اینکه به درون وجود من بیایی، و بکوشی به نیابت من و از طرف من، درون من را جستجو کنی و دنیای اطراف را، آنچنانکه من میبینیم، ببینی و بفهمی.
هاینز کوهات هم، رواندرمانگری اتریشی-آمریکایی بود که روانکاوی را به خوبی میشناخت و دستاوردهای بسیاری هم در این حوزه داشت. او معتقد بود که روانکاوی هم، وقتی میتواند موثر باشد که روانکاو، بتواند همدلانه در درون ذهن مراجعهکننده، زندگی کند.
اصطلاح کوهات این بود که با تجربه از راه دور نمیتوانی کسی را درمان کنی. باید بتوانی در گفتگو و تعامل با طرف مقابل، تا حد امکان شبیه خود او جهان را درک و تجربه کنی.
شاید کوهات به اندازهی راجرز، حداقل در میان عموم، شناخته نشد. اما هنوز برخی از جملههای او، نقطهی شروع آموزش همدلی محسوب میشوند.
از جمله این حرف که میگفت: آخرین محدودیت قابل تصور در روانتحلیلگری، محدودیت انسان در همدلی است و هر چه در همدلی توانمندتر شود، مرز تواناییهای او هم در روانتحلیلگری فراتر میرود.
کوهات پنج ویژگی را برای بزرگسال سالم قائل بود:
- همدلی
- خلاقیت
- شوخ طبعی
- خردمندی
- پذیرش فناپذیری خود
همدلی در نظریه ی کوهات یعنی خود را به جای دیگران قرار دادن و درک احساسات آنها.
در این نظریه از واژه ی «همدلی» برای توصیف کارکردهای گوناگونی به شرح زیر استفاده می شود:
- همدلی در انتزاعی ترین سطح، معرف حوزه ی روانکاوی است. کوهات در مقام یک معرفت شناس معتقد بود که هر حوزه ای از علم براساس موضوعی که بررسی می کند و روشی که برای جمع آوری اطلاعات دارد تعریف می شود. در علوم فیزیکی موضوعاتی که بررسی می شوند، عینی و بیرونی و بنابراین روش بررسی آنها مشاهده ای است. اما حوزه ی بررسی روانکاوی، کارکردهای درون روانی است که با ابزارها و روش های علوم فیزیکی دسترس پذیر نیستند. به همین دلیل در روانکاوی، درمانگر باید برای مشاهده ی کارکردهای درون روانی مراجع، خود را موقتا جای او بگذارد و از این طریق تجارب ذهنی او را بررسی کند.
- پس به این ترتیب، همدلی ابزار جمع آوری اطلاعات است که روان درمانگر به کمک آن وارد دنیای بیمار می شود بدون اینکه هویت و عینیت خود را از دست بدهد. با این تعریف، همدلی چیزی فراتر از توجه صِرف به احساسات یا محتوای آشکار گفتار بیمار یا آن چیزی است که بیشتر مردم از شرایط بیمار درک می کنند.
- همدلی در کارکردی ترین سطح خود، عملکردی تداوم بخش دارد و در جلسات درمان، نوعی تایید و آینه وارگی ضمنی به همراه دارد.
پس اگرچه همدلی عمدتا در بافت درمانی معنا می یابد، اما در روند رشد بهنجار نیز نقشی منحصر به فرد دارد. کسی که به عنوان مراقب یا شخص مهم (مثلا مادر)، می خواهد نیازهای فرد دیگر (کودک) را برآورده کند باید احساسی همدلانه به ماهیت آن نیازها داشته باشد. مادر همدل ایده آل چنان رابطه ی گرم و صمیمانه ای با فرزندش دارد که می تواند به سرعت علت ناراحتی او را درک کند و بی درنگ به آن پاسخ دهد. اما مادری که همیشه پس از گریه کردن کودک به او واکنش نشان می دهد و چون نمی تواند علت ناراحتی وی را تشخیص دهد، روش های گوناگونی مثل شیر دادن، عوض کردن پوشک، و بغل کردن را برای آرام کردنش امتحان می کند نمی تواند چنین حس همدلانه ای را به فرزندش منتقل کند.
دانیل باتسون
باتسون در قالب نظریه همدلی , که عمدتا معطوف به تبیین ویژگی های مردمان نوعدوست است, نوعدوستی را بر حسب توانایی و میزان همدلی تبیین می کند و معتقد است افرادی که در مواجهه با وضعیت های اضطراری، قادر باشند خود را به جای فرد قربانی یا نیازمند بگذارند, محتمل تر است اقدام به رفتار نوعدوستانه نمایند(دو,1993 : 288).
برای دیدن نظریه همدلی باتسون اینجا کلیک نمایید .
نظریه همدلی - نوع دوستی
این نظریه بر انگیزش های نوع دوستانه تاکید می ورزند . این نظریه بر این ایده ی بنیادی استوار می باشد که : ارتباط همدلانه ، رفتار نوع دوستانه را که سعی در التیام بخشیدن به رنج قربانیان دارد ، بر می انگیزد .
پیشنهاد این نظریه این امر می باشد که : چنانچه افراد قادر باشند به سادگی خود را به عنوان مثال به جای قربانیان بیماری ایدز در آفریقا ببینند ، صد در صد از آنان حمایت خواهند نمود که معنای همان همدلی زیاد می باشد .
هینز و اوری
هینز و اوری همدلی را تحت عنوان … توانایی تشخیص و فهم ادراکات و احساسات فرد مقابل و انتقال دقیق این فهم از طریق یک پاسخ پذیر اگر تعریف نموده اند .
کلود اشتینر
کلود اشتینر نیز همدلی را به عنوان حس ششم تعریف می کند. « نمی توان هیجانات افراد را شنید، دید و یا در مورد آنها فکر کرد »
رونالد لوانت
رونالد لوانت در کتاب خود به نام ساختار جدید مردانگی، دو نوع همدلی را شناسایی کرده است : یکی همدلی عاطفی و دیگری همدلی رفتاری. همدلی عاطفی آگاه بودن از احساسات دیگری است و همدلی رفتاری به توانمندی مشاهده دیگران و مشکلات آنان در چاره اندیشی و حل مسئله یابی رفع مشکلات آنها گفته می شود.
لوانت اعتقاد دارد که مردان در فرایند اجتماعی سازی یاد می گیرند که همدلی عاطفی کمتر و در عوض همدلی رفتاری بیشتری از خود نشان دهند. در حالی که این وضعیت در زنان بالعکس است.
هاویلاند و مالاتستس
هاویلاند و مالاتستس ( 1981 ) عنوان کرده اند که پسران به لحاظ ذاتی واکنش عاطفی و هیجانی بیشتری را در مقایسه با دختران نشان می دهند. مردان به راحتی از جا می پرند، زودتر هیجان زده می شوند، تحمل کمتری برای تنش و ناکامی داشته، زودتر آشفته می شوند و نوسان عاطفی بیشتری بین حالتهای هیجانی دارند ( باولک، 2003 ).
سیمون بارون کوهن
برای دیدن نظریه همدلی سیمون بارون کوهن اینجا کلیک نمایید .
تئودور لیپس
برای دیدن نظریه همدلی تئودور لیپس اینجا کلیک نمایید .
باولک
آموزش همدلی باعث افزایش همدلی شناختی و عاطفی، پذیرا بودن فردی، آگاهی از نیازهای دیگری در موقعیت های تعارض آمیز، بهبود کار گروهی و رضایت شغلی افراد می گردد. برخی از مولفه های آموزشی خاص که با این برآیندهای مطلوب در ارتباطند عبارتند از :
1- آموزش ادراک بین فردی و پاسخگویی همدلانه – تعریف همدلی، نحوه رشد و شکل گیری آن و نحوه درک و تشخیص حالات عاطفی، هیجانی دیگران و پاسخگویی به آن.
2- فعالیت هایی که مستلزم تمرکز بر احساسات خود فرد به عنوان حلقه اتصال به احساسات دیگری می باشند.
3- فعالیت هایی که بر وجوه تشابه بین خود و احساسات خود و دیگران و احساسات آنها تمرکز دارند.
4- تمرین های نقش پذیری / ایفای نقش، که در آن فرد نقش فرد دیگر را تصور نموده و آن نقش را بازی می کند.
5- تمرین مداوم برای تصور دیدگاه دیگری.
6- مواجه با محرک های هیجان برانگیز از قبیل : تصاویر فقر، بلایای طبیعی و غیره .
7- الگو سازی رفتار همدلانه از سوی آموزگاران، مربیان و مدیران.
8- الگو برداری از شخصیت و زندگی افراد همدل مشهور ( باولک، 2003 )
آدام اسمیت
فیلسوفی با نام آدام اسمیت پیشنهاد کرد که همدردی به ما کمک می کند چیزهایی را تجربه کنیم که ممکن است بدون همدردی هرگز قادر به احساس آنها نباشیم.
هربرت اسپنسر
روانشناسی به نام هربرت اسپنسر پیشنهاد کرد که همدردی عملکردی انطباقی دارد و به بقای گونه ها کمک می کند.
مارتین سلیگمن
مارتین سلیگمن، یکی از ویژگیهای مهم مورد توجه در روانشناسی مثبت گرا را همدلی میداند و تلاش برای آشنایی بیشتر با این توانمندی، یکی از مباحث مهم روانشناسی مثبت گرا است.
دانیل پینگ
دنیل پینک در کتاب یک ذهن کاملاً جدید، مهارت همدلی را یکی از مهارتهای پایه برای موفقیت در دوران معاصر میداند.
جکوبسن
جکوبسن ( 1964 ؛ به نقل از درویزه ، 1382 ) همدلی را به عنوان آگاهی هیجانی که به صورت همانندسازی زودگذر با دیگری کسب میشود تعریف میکند .
سیمور فشباخ
به طور همانندی فشباخ ( 1978 )، هافمن ( 1977 ) و مهرابیان و اپستین ( 1972 ؛ به نقل از درویزه ، 1382 ) همدلی را به عنوان یک واکنش عاطفی جانشین و همانندسازی و درک تجارب هیجانی دیگران تعریف میکنند . اینان همگی بر بعد عاطفی تکیه دارند و بعد شناختی را نادیده میگیرند .
فشباخ همدلي را بر اساس دو جزء عاطفي، شامل توانايي در شناسايي و نامگذاري حالات ديگران و يك جزء ديگر شامل توانايي نشان دادن پاسخ عاطفي تحليل ميكند.
سيمور فشباخ در 1969 در مطالعه خود در زمينه همدلي، به رابطهاي مشخص بين همدلي و رفتار پرخاشگرانه دست يافته است. وي عقيده دارد بهترين شيوه كنترل پرخاشگري و كاهش خشونت در جامعه، پرورش همدلي است. تجربه برقراري ارتباط عاطفي مناسب يا دلبستگي و همدلي نسبت به فرد ديگر، در شيوة سازگاري فرد بسيار مهم است.
به اعتقاد فشباخ ( Feshbach ) در 1997 ، گرچه همدلی به عنوان یک پاسخ عاطفی مشترک میان مشاهده گر و شخص دیگر تعریف می شود، اما احتمال بروز آن تحت تاثیر عوامل شناختی است. فشباخ یک مدل سه بعدی از آموزش همدلی را ارائه داد.
1- تمیز بین نشانه های عاطفی : توانایی شناخت برای تفکیک و تمایز میان نشانه های عاطفی که در دیگران بروز کرده است .
2- در نظر گرفتن دیدگاه شخص دیگر : مهارت شناخت برای درک موقعیت دیگری و اینکه بتوان خود را به جای دیگری قرار داده و نقش او را برای خود فرض کرد .
3- پاسخگویی عاطفی : توانایی عاطفی برای تجربه هیجان شخص مقابل و اینکه به اندازه کافی حساس و عاطفی باشد .
دو بعد اول به عنوان یک فرآیند شناختی در نظر گرفته می شوند و بعد سوم به عنوان یک فرآیند عاطفی می باشد .
تمیز عاطفی به عنوان یک مهارت شناختی اولیه در نظر گرفته میشود که تمیز بین حالات عاطفی دیگران را ممکن میسازد. در نظر گرفتن دیدگاه دیگران به عنوان دومین عامل شناختی است که بر همدلی و انعکاس سطوح پیشرفتهتر پیچیده شناختی تاثیر میگذارد. بعد سوم یک بعد عاطفی است که شخص بیننده را قادر میسازد که در هیجانهای مثبت و یا منفی شخص مشاهده شونده سهیم شود . اگر چه مدل فشباخ مهارتهای مهمی را که در واکنشهای همدلانه فطری هستند یکپارچه میکند در این مدل فرایندهایی را که به وسیلهی آن اطلاعات به وسیله شخص بیننده درک و تحلیل میشود نادیده گرفته میشود، کلیشهها و مهارت مشاهدهی ضعیف، ممکن است توانایی شخص را برای تمیز بین عواطف و در نظر گرفتن دیدگاه دیگران را محدود کند.
مارک دیویس
مارک دیویس ( .Davis, Mark H )معتقد است که ، همدلي انواع مختلف واکنش ها به دیگران را منعکس مي کند و مي تواند شامل واکنش هاي هيجاني یا شناختي باشد. همدلي عاطفي به پاسخ هاي هيجاني دیگر - محور ( other-oriented ) اشاره دارد و شامل گرایش به تجربه ي احساس همدردي، نگراني براي دیگران و گرم بودن است. همدلي شناختي به فرایند در نظر گرفتن دیدگاه دیگران اشاره دارد و به افراد اجازه مي دهد رفتار و واکنش هاي دیگران را پيشبيني کنند و بنابراین روابط بين شخصي مطلوبتري داشته باشند . گرچه تمایز بين این ابعاد همدلي در ادبيات به وفور عنوان شده و مورد تأیيد قرار گرفته است ، اما در مورد تأثير این ابعاد همدلي بر رفتار و پيامد تعارضها اطلاعات کمي وجود دارد.
در دیدگاه دیویس (1983) همدلی یک سازه تک بعدی ( شناخت یا عاطفی ) تعریف نمی شود بلکه مجموعه ای از سازه ها را تشکیل می دهد که در عین متفاوت بودن ، همگی به نحوی با حساسیت نسبت به دیگری ، در ارتباط می باشند . چهار بعد از همدلی که دیویس مورد توجه قرار داد عبارتند از :
1- دیدگاه دیگری: توانایی برای در نظرگرفتن دیدگاه دیگران
2- خیال: جایگزینی خود به صورت خیالی در قالب احساسات و اعمال شخصیت های تخیلی، کتاب ها و فیلم ها
3- توجه همدلانه: میزان احساسات همدلانه دیگر محور و نگرانی برای افراد درمانده
4- درگیری شخصی : احساسات خودمحور ، نگرانی شخصی و ناآرامی و تنیدگی در شرایط بین فردی ( دیویس ، 1980).
تفاوت بین همدلی هیجانی ( توجه همدلانه و درگیری شخصی ) در آن است که افراد در سطح بالای همدلانه به افراد پریشان در همه حال کمک خواهند نمود ، در حالی که فرد فاقد این احساس که بیشتر در صدد کاهش پریشانی خود می باشد ، و فقط هنگامی به یاری فرد نیازمند می شتابد ، که امکان گریز از موقعیت برایش دشوار باشد . در صورت امکان گریز آسان از موقعیت ، هیچ تمایلی برای کمک به فرد نیازمند نخواهد داشت ( دیویس و همکاران ، 1996).
مید
مید ( 1943 ) بیان میکند که همدلی از طریق رفتار نقشگیری کسب میشود . به نظر این او ، در طی رشد ، افراد به نوعی توانایی برای اقتباس دیدگاههای دیگران دست می یابند ، بدین گونه که خود را به جای شخص مشاهده شده قرار می دهند .
ژان پیاژه
پیاژه ( 1932 ) به این نتیجه رسید که در طی فرایند رشد ، مهارتهای بین شخصی رفتارهای اخلاقی و نوع دوستانه که در شکل گیری ساختار شناختی ( همانند نقشگیری ) اهمیت دارد . بصورتی که خود محوری کمتر میشود و توانایی برای پیشبینی، همانندسازی و درک احساسات و هیجانات دیگران افزایش مییابد.
داروین
موضوع همدردی به شکل تلویحی در آثار خود داروین نیز دیده می شود. داروین به پیوستگی میان انسان و سایر جوامع جانوری تأکید میکند. مثلاً وی معتقد است جانوران زیادی وجود دارند که وقتی دیگر جانوران با خطری مواجه میشوند با آنها همدردی میکنند. بنابراین تحت تأثیر هیجانات دیگران قرار گرفتن باید بسیار فطری باشد، زیرا در جانوران زیادی مشاهده شده است و واکنشی ناگهانی و غیرقابلکنترل است. احتمالاً ظهور این حس از والدینی بوده است که به فرزندان خویش غذا میدادند و از آنها مراقبت میکردند اما در بسیاری از جانوران این حس فراتر رفته است و در روابط با دیگر جانوران نیز صدق میکند.
فرانس دیوال
دیوال معتقد است دیدگاه او در مورد همدردی تحت تأثیر نظرات آدام اسمیت فیلسوف اسکاتلندی و پدر علم اقتصاد بوده است. وی بهعنوان شاهدی بر این نظر خود به این گفته آدام اسمیت اشاره می کند:
هرچقدر انسانی خودخواه باشد بازهم قوانینی در طبیعت وی وجود دارد که باعث میشود به خوشبختی انسانهای دیگر توجه کند و دلیل خوشبختی دیگران شود، با اینکه از این امر سودی بهغیراز لذت دیدن خوشبختی آنها نمیبرد.
دیوال همدلی را اساس اخلاق میداند. وی همدلی در جهان زیستی را در سه سطح (جانوران ساده تر، نخستی های پیشرفته تر و انسان) معرفی می کند. بنابراین معتقد است اشکال سادهتر همدلی در سطوح پایینتر حیات نیز وجود دارد.دیوال معتقد است آنچه اخلاق در انسان را از سایر موجودات زنده جدا میکند وجود همدلی نیست بلکه وجود قضاوت و استدلالهای اخلاقی است که منحصراٌ در انسان وجود دارد.
نگاه وی به همدلی و بهصورت کلی اخلاق نگاهی لایهلایه است. وی لایههای مختلف همدلی را با الگویی به نام الگوی «عروسک روسی» معرفی میکند. عروسکهای روسی عروسکهایی لایهلایهاند و چند عروسک در دل یکدیگر قرار میگیرند. در مدل دیوال عروسک سه لایه دارد. درونیترین لایهی همدلی، که در موجودات سادهتر نیز مشاهده میشود، سرایت هیجانی است؛ یعنی انتقال خودکار هیجانات از فردی به فرد دیگر که معمولاً آگاهانه نیست.
دیوال این انتقال خودکار هیجانی را مکانیزم ادراک-کنش می نامد. همدلی شناختی لایهی دوم را شکل میدهد که ظهور آن نیازمند سطوح عالیتری از شناخت است و بنابراین در موجوداتی یافت میشود که از نظر شناختی پیشرفتهتراند؛ بهعنوانمثال شامپانزهها، همدلی در این سطح به معنای فهم دلایل ایجاد هیجان در دیگری است و نه صرف متأثر شدن از هیجان دیگری. در خارجیترین لایهی همدلی، که احتمالاً منحصر به انسان است، شخص میتواند خود را در جایگاه شخص دیگر قرار دهد و بهطور کامل دیدگاه او را اخذ کند. وی این لایهی سوم را اسناد می نامد.
همدلی در سطوح شناختی، یعنی سطوح بالاتر، مستقل از سطح درونی نیست، اما قابل تقلیل به سطح درونی نیز نیست. در واقع علت به وجود آمدن همدلی تنها سرایت هیجانی نمیباشد اما سرایت هیجانی یکی از ملزومات تشکیلدهندهی آن است. در درونیترین لایه عروسک روسی قابلیت رصد کردن وضعیت هیجانی دیگران قرار دارد که میتواند متناسب با وضعیت هیجانی فرد دردمند واکنش نشان دهد. در لایهی بعد قابلیت درک موقعیت طرف مقابل وجود دارد. در این لایه موجود زنده نه تنها علامتهای هیجانی فرد دردمند را درک میکند، بلکه به دلیل به وجود آمدن این سیگنالها در رفتار و موقعیت فرد دردمند میاندیشد.
از نظر وی ویژگی های شخصیت انسان مثل همدلی از لحظهی تولد در انسان بارز است و همبسته های عصبی و فیزیولوژیکی مشخصی دارد و حتی زیربنای ژنتیکی دارد. در نتیجه نمیتوان بدون فرض پیوستگی تکاملی با سایر پستانداران این خصیصههای انسان را توضیح داد. مخالفان این نظر امکان وجود همدلی و همدردی را در جانوران نفی میکنند.
دیوال دو دلیل برای انکار همدلی و همدردی در جانوران توسط مخالفان ذکر می کند: نخست ترس زیاد از ارتکاب به انسانوارانگاری در جانوران. پژوهشگرانی که بر روی هیجانات در جانوران کار میکنند ترس آن دارند که با اشاره به شباهتهای میان انسان و جانوران صفات انسانی را به جانوران نسبت دهند؛ صفاتی که بهواقع در جانوران وجود نداشته باشد. دوم به این دلیل که در دیدگاه متداول زیستشناسان جهان طبیعت را جایگاه تنازع میدانند و نه عرصه بروز روابط اجتماعی اما از دیدگاه دیوال هر دو دلیل ناموجه هستند و میان اخلاق انسانی و رفتار نخستیها پیوستگی وجود دارد. وی معتقد است همدلی و کنشهای دیگران را با کنش متقابل متناسب پاسخ دادن از اصول اصلی اخلاق شمرده میشوند که هرچند به تنهایی برای تشکیل اخلاق کافی نیستند اما وجود آنها برای اخلاقی عمل کردن ضروری است و اینها چیزهای هستند که بهوفور در نخستیها دیده میشود. هیچ جامعهی اخلاقی بدون عمل متقابل و دلبستگی عاطفی به دیگران وجود ندارد و این موضوع میتواند نقطهی آغازی برای پژوهش در مورد پیوستگی انسان و دیگر نخستیها باشد. در مقابل طرفداران نظریه ی روکشی با مطرح کردن اخلاق بهعنوان نوعی تظاهر که فقط گونهی انسان قادر به انجام آن است از ایدهی اصلی پیوستگی دورافتادهاند. دیوال در مخالفت با این دسته بر دادههای تجربی تکیه میکند که بر مفهوم پیوستگی داروینی دلالت دارد.
نظریه کردارشناسی بالبی
جان بالبی (1951) روانکاو انگلیسی عقیده دارد که رفتار همدلی از رفتار غریزی دلبستگی ناشی میشود. به عبارت دیگر، شالودهی رفتار همدلی، در دوران نوزادی از طریق فرایند رابطهی نوزاد و مراقب او (معمولا مادر) شکل میگیرد و کیفیت روابط دلبستگی اولیه کودک با مراقب اصلی در دو سال اولیه زندگی ممکن است تعیین کننده مهم واکنشهای جامعه پسندانه و همدلانه، در زندگی کنونی و جریان بعدی زندگی فرد باشد (بالبی، 1951، به نقل از درویزه، 1382).
یک کودک با دلبستگی ایمن به دلیل وجود مراقبتهای همدلانه و پاسخگر که نیازهای آنها را ارضاء میکند منابع هیجانی کافی برای پاسخ به نیازهای دیگران را دارا میباشد و همچنین یک مدل کارکرد درونی که به هماهنگی انتظارات و نیازهای فردی میانجامد را توسعه میدهد. همچنین سالیوان (1953) معتقد است که شخصیت از طریق ارتباط بین کودک و مراقب شکل میگیرد و همدلی یک مجرای اصلی است که ارتباط کلامی و غیر کلامی بین کودک و مراقب را تسهیل میکند.
برای دیدن نظریه همدلی بالبی اینجا کلیک نمایید .
نظریه روانکاوی
روانکاوی از طریق نظریهی سائق سعی نموده پدیده رفتار دلبستگی و همدلی ناشی از آن را از طریق نیروهای جنسی یا لیبیدو تشریح کند، مادر بعنوان منبع تغذیه، تامین کنندهی علاقهی کودک است و هرگونه جدایی طولانی از مادر، تهدیدی است که منجر به اضطراب در کودک میشود. به علت فقدان ارتباطات عینی اولیه نوزاد، عاطفهی مادر بطور ناخودآگاه به نوزاد منتقل میشود در ابتدای دومین سال زندگی، با ارتباط عینی و توانایی نوزاد برای همسویی عاطفی با مادر آغاز میشود. بنابراین رشد همدلی نوزاد به تعاملات اولیه ی مادر _ نوزاد نسبت داده شده است.
نظریه یادگیری اجتماعی
بندروا (1969)، معتقد است که همدلی از طریق اصول یادگیری اجتماعی (مشاهده، الگوبرداری، تقلید و تقویت) آموخته میشود. مشاهدهگر ابتدا به نشانههای شنیداری، چهرهای و وضعیتی که توسط شخص دیگر نشان داده میشود، توجه میکند و این اطلاعات، برداشتی در مورد آنچه شخص دیگر احساس میکند به مشاهدهگر میدهد.
به اعتقاد نظریه پردازان یادگیری، عوامل محیطی و تجارب اجتماعی در ایجاد همدلی و تفاوتهای فردی در آمادگی کودکان برای نشان دادن همدلی تاثیر گذار هست. فرض بر این است که دلبستگی همراه با احساس ایمنی با مراقبت کننده سبب میشود در کودکی احساس همدلی رشد کند و همچینی واکنش مراقبت کننده و روشهای انضباطی او بخصوص واکنش به آزار رساندن یا ناراحت کردن کودک دیگر نیز در ایجاد حس همدلی موثر است.
ارونفرید معتقد است که رشد همدلی و نقش آن در رفتار جامعه پسند از طریق اصول شرطیسازی است، کودک از طریق مشاهدهی رفتار دیگران، اطلاعاتی در مورد حالت عاطفی آنها کسب میکند و از این راه همدلی را رشد میدهد، همچنین کودک یاد میگیرد که رفتارهای خاصی که از او بروز میکند حالت عاطفی شخص دیگر را تحت تاثیر قرار میدهد. بنابراین ممکن است در پاسخ به حالت عاطفی شخص دیگر رفتار خاصی را انجام دهد.
البته برخی عقیده دارند که همدلی از طریق شرطی شدن اولیه آموخته میشود و تجارب مربوط به آن همگانی است. برای مثال، کودکی انگشت خود را زخم میکند و احساس درد میکند حال اگر همین کودک، فردی را در وضیعت مشابه ببیند به یاد خودش میافتد. اما برخی از محققین از جمله باتسون به ذاتی بودن خصوصیت همدلی اشاره دارند. به اعتقاد آنها وقتی نوزادان در مهد کودک با صدای گریهی یک نوزاد دیگر به گریه میافتند، مطمئنا ناشادی دیگری را درک نمیکنند، بلکه به یک برگهی ذاتی پاسخ میدهند اما برخی دیگر از محققین مطرح میکنند که نوزادان دو روزه به گریه نوزادان دیگر با گریه پاسخ میدهند، به این ترتیب آنها پدیده گریهی مسری، که نوعی همدلی در نوزادان است را مطرح مینمایند.
نتایج پژوهشگران انستیتو ماکس پلانگ و دانشکده فنی درسدن
پژوهشگران انستیتو ماکس پلانک و دانشگاه فنی درسدن در پژوهشی مروری به بررسی مبانی نظری عصبروانشناختی همدلی و نظریه ذهن (ToM) در انسان برای کنشوری بهینه اجتماعی پرداختند.
اهم یافتههای پژوهش مروری حاضر به شرح زیرند:
- همدلی به افراد کمک میکند هیجانات را با دیگران به اشتراک گذاشته و از طریق تعاملات غیرکلامی منجر به دیسترس همدلانه، نوعی ناسازگارانه از تشدید همدلانه، یا دلسوزی، احساس گرمی و نگرانی نسبت به دیگران میشود که بعنوان مولفه های عاطفی-اجتماعی شناخته میشوند.
- نظریه ذهن (ToM) منجر به درکی شناختی از افکار یا تمایلات دیگران میشود که مولفه شناختی-اجتماعی است.
- علی الظاهر همدلی و نظریه ذهن از یکدیگر جدا هستند، اما در عمل به هم پیوسته و مرتبطند.
- فرآیندهای عاطفی-اجتماعی و شناختی-اجتماعی بر اساس کنشوری های عصبی و رفتار از یکدیگر قابل تفکیک هستند.
- شبکههای عصبی مربوط به عواطف و شناختهای اجتماعی بطور جداگانه در هر موقعیت فعال میشوند که این فعال شدن میتواند همزمان و همراه با همدیگر باشد. در عین حال این شبکههای عصبی با هم تعاملات متقابلی در موقعیتهای پیچیده اجتماعی دارند.
- برای عمل و کنش در تقریباً تمامی موقعیت های پیچیده اجتماعی، لازم است شناخت و هیجان بطور همزمان و با تعامل متقابل با یکدیگر، فعال شوند.
- رفتارهای سودمند اجتماعی نیازمند کارکردهای عاطفی-اجتماعی و شناختی-اجتماعی بطور همزمان هستند.
هر آنچه از روانشناسی می خواهید را در این وبلاگ بجویید .