اصول شناخت درماني و طرحواره درمانی
آشنايي اجمالي با اصول شناخت درماني
شناختدرمانی، یک روش علمی برای درمان افسردگی و سایر اختلالات روانی بوده و مبتنی بر نظریهای ساده است که میگوید: این افکار و طرز تلقی شما از محیط پیرامون است که روحیه شما را شکل میدهد.
شناختدرمانی، برای درمان نشانهها و رفتارهای غیرطبیعی مورد استفاده قرار میگیرد که به علت شیوه تفکر بیمار در مورد آنها، باقی ماندهاند. اعمالی که به باقی نگهداشتن یک اختلال در یک دوره طولانی کمک میکند، در اکثر موارد باعث رفع موقت پریشانی و ناراحتی بیمار شده و این یکی از دلایلی است که باعث میشود این طرق ناسازگار تفکر و رفتار غالبا به سختی تغییر یابند.
در شناختدرمانی، درمانگر سعی میکند یک یا چند طریق تفکر مختل را که مشخص کننده اختلال است تغییر دهد، مثلا ترسهای غیرمنطقی بیمار فوبیک یا افکار بدبینانه و بیدلیل یک بیمار افسرده. هدف از شناخت درمانی، تغییر دادن مستقیم این طرز تفکرها به امید پدید آمدن بعدی سایر تغییرات است.
همچنین، شناختدرمانی بر این نظریه مبتنی است که، رفتار ثانوی، وابسته به نحوه تفکر افراد در مورد خودشان و نقششان در دنیاست و رفتارهای غیرانطباقی میتواند ناشی از دگرگونیهای شناختی یا اشتباهات تفکر باشد و شناختدرمانی، این دگرگونیهای شناختی و رفتارهای خودشکنانه ناشی از آنها را اصلاح مینماید.
در شناختدرمانی، درمان کوتاهمدت است و معمولا در 12 - 5 جلسه و در ضمن 12 هفته انجام میشود و بدین صورت بیمار از دگرگونیهای شناختی خود آگاه میشود.
برای آگاهی از دگرگونیهای شناختی و تغییر طرز تفکر بیمار، دو مرحله طی میشود:
گام نخست، شناسایی افکار غیرمنطقی است که برخی از این افکار توسط بیماران توصیف میشود لکن معمولا از وجود آنها بیخبرند. افکار غیرمنطقی را میتوان با مصاحبه دقیق، درخواست از بیمار برای تهیه یادداشت روزانه و افکار تجربه شده خود مشخص نمود.
در گام دوم، سعی میشود که عقاید غیرمنطقی تغییر داده شود. این کار به دو طریق کلامی (verbal) با راهنمایی از جانب درمانگر در طی جلسات درمانی و رفتاری (behavioral) به وسیله خود بیمار در فعالیتهای روزانه انجام میشود.
شناختدرمانی، توسط "آرون بک" ابداع شد و بر نقش نظامهای اعتقادی و تفکر، در رفتار و احساس تاکید دارد. کانون شناختدرمانی، شناخت عقاید تحریف شده و تغییر تفکر ناسازگارانه به کمک برخی فنون است که شامل فنون رفتاری و عاطفی نیز میشود.
در جریان این نوع درمان به افکاری که انسانها از آن بیخبرند و نظامهای اعتقادی یا طرحوارههای شناختی(cognitive schemas) توجه میشود. طرحوارههای شناختی، متشکل از طرز فکر افراد در مورد نیازها و عقاید و مفروضاتشان درباره مردم، رویدادها و محیط است. به طور کلی دو نوع طرحواره شناختی وجود دارد: مثبت(سازگارانه) و منفی(ناسازگارانه). طرحوارهای که در یک وضعیت سازگارانه است، در وضعیت دیگر میتواند ناسازگارانه باشد.
اهداف درمان
هدف اصلی در شناختدرمانی، حذف سوگیریها یا تحریفهای فکری است تا انسانها بهتر کار کنند. در شناختدرمانی به شیوه پردازش اطلاعات مراجعان که احساسات و رفتارهای ناسازگارانه آنان را حفظ میکند، توجه میشود.
شناختدرمانگرها تحریفهای شناختی مراجعان را زیر سوال میبرند، میآزمایند و مورد بحث قرار میدهند؛ تا احساسات، رفتارها و تفکر مثبتتری در بیماران خود ایجاد کنند. آنها هدفهایی را برمیگزینند که مشخص و ارجح باشند و با مراجعان خود همکاری میکنند. این هدفها مولفههای عاطفی، رفتاری و شناختی دارند. هر چه هدفها مشخصتر و دقیقتر باشند، انتخاب روشهای تغییر نظامهای اعتقادی و احساسات و رفتارهای مراجعان آسانتر میشود.
شناختدرمانی در واقع عبارتست از؛ حل منظم و ساختمند مساله که محدودیت زمانی دارد و به ندرت بیش از 30 جلسه طول میکشد. برای هر جلسهای دستور کاری تهیه میشود، برخلاف شکل آزاد روانکاوی یا درمان مراجعمحور.
آرون بک نیز مانند کارل راجرز، معتقد است درمانگر باید انسان گرم و خالصی باشد و با مراجع همدلی کند. اما برخلاف راجرز این موارد را شرط کافی درمان نمیداند. البته برای رابطه درمانی اهمیت خاصی قایل است، چون آن را منبع یادگیری میداند. همچنین درمانگر شناختی، باید الگوی اموری باشد که میخواهد آموزش دهد.
اگر اهل قضاوت و پند و موعظه باشد، فقط به تقویت افکار ابتدایی و قضاوتی مراجع کمک کرده است. هدف نهایی شناختدرمانی، تشخیص شناختهای مخرب، نحوه ایجاد افسردگی توسط آنها و آموزش راه و رسم اصلاح آن است. بک، بیشتر به نحوه تفکر مراجع علاقهمند است تا افکار وی.
اصول درمان شناختی
درمان شناختی شامل چهار مرحله زیر است:
1. شناسایی تفکرات ناسازگار (maladaptive thinking) که با درخواست از بیماران جهت تهیه یک گزارش روزانه از افکاری انجام میشود که پیش از بروز نشانهها یا رفتار غیرطبیعی و یا پس از آنها اتفاق میافتند. این افکار باید حتیالامکان به محض وقوع ثبت گردند.
2. تفکرات ناسازگار با تصحیح سوء تفاهمها از طریق ارایه اطلاعات دقیق و خاطرنشان کردن راههای منطقی استدلال به چالش خوانده میشوند.
3. شیوههای جایگزین تفکر کردن توسط بیمار مورد تمرین قرار میگیرند.
4. این توضیحات جایگزین در آزمایشهای رفتاری مورد آزمون قرار میگیرند.
تا وقتی که تفکرات ناسازگار اصلاح شوند، از شیوه توجه برگردانی distraction (پرت کردن حواس) استفاده میشود که به ترتیب زیر انجام میگیرد:
· تغییر کانون توجه از افکار ناسازگار به سمت یک شی خارجی(به عنوان مثال بیماران ممکن است، ماشینهای آبی در خیابان را بشمارند و یا به یک شی در اتاق خود خیره شوند).
· انجام تمرینهای ذهنی مانند محاسبات ریاضی که نیاز به تمرکز کامل دارند.
رویکرد شناختی در فعالیتهای بالینی روزمره
هر چند درمانهای شناختی، روشهای پیچیدهای بوده و نیاز به آموزش ویژهای دارند، ولی چندین جنبه از رویکرد شناختی در فعالیت بالینی روزمره سودمند میباشند.
این امر به ویژه زمانی اهمیت دارد که از بیماران خواسته شود تا گزارشهای روزانهای در این موارد تهیه کنند:
1) آگاهی از تفکرات بیمار، قبل و در ضمن بروز نشانهها
2) رفتارهای غیرطبیعی و تلاش برای کنترل این رفتارها
3) ارزیابی پیشرفت درمان.
نظریه شناختدرمانی
شناختدرمانگرها همراه با مراجعان، الگوهای فکری و رفتارهایی را که مانع تحقق اهداف مراجعان میشوند، تغییر میدهند. در این بین، برقراری یک رابطه درمانی توام با دلسوزی ضروری است. در شناختدرمانی توجه زیادی به جزییات و نقش تفکر در تغییرات رفتاری و عاطفی میشود. شناختدرمانگرها در تعیین هدفها به عقاید غلطی توجه میکنند که جلوی تحقق هدفهای مراجعان را میگیرند. این نکته در روشهای سنجش شناختدرمانی متجلی است.
مراجعان در هنگام سنجش باید شناختها، احساسات و رفتارهای خود را زیر نظر بگیرند و ثبت نمایند. ویژگی شناختدرمانی در این است که درمانگر و مراجع با استفاده از چارچوبی که امکان بازخورد و بحث در مورد پیشرفت مراجع را میدهد، رابطه توام با همکاری برقرار میکنند.
امروزه، شناختدرمانی در زمره یکی از مرسومترین شیوههای درمانی در سطح جهان قرار گرفته است. پژوهشهای گستردهای به کمک "موسسه ملی سلامت فکر (National Institute of Mental Health)" در دانشگاهها و مراکز درمانی سرتاسر آمریکا صورت گرفته، ثابت کرده است که شناختدرمانی به همان اندازه و سرعت استفاده داروهای ضدافسردگی، به درمان افسردگی کمک میکند. شناختدرمانی نه تنها تاثیر فوری دارد و افسردگی را به سرعت برطرف میکند، بلکه با کاستن از فشارهای عصبی و ایجاد امیدواری به آینده فرد را در موقعیتی قرار میدهد تا باقیمانده سالهای عمر خود را بهتر بگذراند.
یکی از اصول مهم شناختدرمانی قضیهای به ظاهر مهمل است و آن اینکه نقطه ضعفهای شما میتواند به نقاط قوت شما تبدیل گردد. نواقص شما میتواند، اگر آنها را بپذیرید و بر آنها گردن نهید، تبدیل به بزرگترین سرمایههای شما شود. به عبارت دیگر این نواقص و اشکالات است که به ما فرصت توجه و مراقبت میدهد. به همین دلیل است که گفته میشود اشکالات و نواقص ما میتواند منبع قدرت و قوت باشد.
مدل" تجدید نظر شدهٔ" بک و همکارانش(بک و همکارانش ،1990۬؛آلفورد و بک ، 1997)، برای درمان بیماران مبتلا به اختلالات شخصیت در مدل کلاسیک شناخت درمانی تغییراتی ایجاد کرده اند . آن ها ، شخصیت را به عنوان " الگوهای ویژه ای از فرآیندهای اجتماعی، انگیزشی و شناختی _ عاطفی" تعریف کرده اند .
( آلفورد و بک، 1997 ؛ص 25) آن ها، شخصیت را به گونه ای تعریف کرده اند که رفتارها ، فرآیندهای فکری، پاسخ های هیجانی و نیازهای انگیزشی را در بر می گیرد ." ساختارهای فرد _ ویژه "یا طرح واره ها، پایه های اساسی شخصیت را می سازند. آلفورد و بک (1997) معتقدند مفهوم طرح واره ممکن است " زبان مشترکی جهت تسهیل یکپارچگی بعضی از رویکردهای روان درمانی فراهم کند .طبق مدل بک " باور مرکزی نشانگر معنا یا محتوی شناختی طرحواره است. همچنین بک مفهوم خود از ذهنیت را بسط و گسترش داده است ( بک ، 1996) .
ذهنیت ، شبکه ای یکپارچه از مؤلفه های شناختی ، عاطفی ، هیجانی ، و رفتاری است یک ذهنیت ممکن است بسیاری از طرحواره های شناختی را در برگیرد این ذهنیت ها ،افراد را به سمت واکنش های افراطی سوق می دهند و آنها را در دستیابی به اهداف خاصی جهت دهی می کنند . ذهنیت ها ، مانند طرح واره ها ، عمدتاً خودکار هستند و احتیاج به فعال سازی دارند .
افرادی که آسیب پذیری شناختی دارند ، در صورت مواجه شدن با استرس های مربوط به آسیب پذیری شان ، ممکن است علائم مرتبط با ذهنیت را بروز دهند طبق دیدگاه بک ( آلفورد و بک ، 1997)،ذهنیت ها از طرح واره هایی تشکیل شده اند که در بر گیرنده خاطرات ، راهبردهای حل مساله ، تصاویر ذهنی و زبان هستند . ذهنیت ها ، " راهبردهای برنامه ریزی شده جهت به انجام رساندن مهارت های بقایی مثل دفاع در برابر شکار گر " را فعال می سازند " ( ص ، 27 ). فعال سازی یک ذهنیت خاص ، حاصل میراث ژنتیکی فرد و باورهای فرهنگی و اجتماعی اوست .
بک ( 1996،ص 9) معتقد است ذهنیت ممکن است لزوماً به هنگام بر انگیختی طرح واره ، فعال نشود . حتی زمانی که مؤلفه ٔ شناختی طرح و اره برانگیخته می شود ممکن است ، هیچ گونه مؤلفه ٔ عاطفی ، انگیزشی یا رفتاری را مشاهده نکنیم . بیماران طی فرآیند درمان ، یاد می گیرند با به کارگیری سیستم کنترل هشیار ، ذهنیت های خود را نا فعال سازند .
بیماران می توانند این کار را از طریق تفسیر واقعه برانگیزاننده به گونه ای که با ذهنیت نا هم خوان باشد ، انجام دهند . علاوه بر این ، ذهنیت ها می توانند اصلاح شوند . بررسی های دقیق پیشینه ٔ نظری شناخت درمانی حاکی ، از آن است که بک – بجز چند اصطلاح خیلی کلی – چگونگی کاربرد تکنیک های تغییر طرح واره ها و ذهنیت ها را زیاد توضیح نداده است و از سوی دیگر ، تفاوت این تکنیک ها را با تکنیک های شناخت درمانی کلاسیک روشن نکرده است .
آلفورد و بک ( 1997) اذعان می کنند که رابطه درمانی ، مکانیسم معتبری برای تغییر است و حتی تصاویر سازی های سازمان یافته می توانند ساختارهای شناختی را تغییر بدهند که این کار از طریق ایجاد ارتباط مستقیم با سیستم پردازش تجربی ( خود آیند ) { به وسیله واسطه مندی خودش که عمدتاً به شکل خیال پردازی بروز پیدا می کند } صورت می گیرد . (ص، 70 ) . اما با این حال به تمایز دقیق و مشخص بین راهبردهای تغییر ذهنیت ها یا طرح واره ها اشاره نشده است .
وقتی بک و همکارانش (1990) از راهبردهای شناختی و رفتاری بیمار بحث می کنند ، به نظر می رسد این راهبرد ها با دیدگاه طرح واره درمانی در خصوص سبک های مقابله ای ، همخوان باشند . افرادی که از سلامت روانی برخوردارند به کمک راهبردهای مقابله ای شناختی و رفتاری سازگارانه با موقعیت های زندگی مقابله می کنند ، در حالی که افراد مشکل دار ، پاسخ های ناسازگارانه و انعطاف ناپذیری را به کار می گیرند . مدل بازنگری شده بک آخرین اظهار نظرهای یانگ در خصوص مدل طرح واره که در این فصل ارائه شد ، مفاهیم مشترک زیادی دارند .
هر دو مدل به منظور درک شخصیت بر ساختارهای مرکزی مثل طرح واره و ذهنیت ها تاکید می کند . هر دو نظریه ، شناخت ، انگیزش ؛ هیجان ، میراث ژنتیکی ، مکانیسم های مقابله ای و تاثیرات فرهنگی را به عنوان جنبه های مهم شخصیت مد نظر قرار می دهند . هر دو مدل، تاکید می کنند که در فرآیند درمان باید به جنبه های هشیار و نا هشیار شخصیت توجه کنیم . تفاوت های این دو مدل ، ظریف و اغلب نشانگر تاکید آنها بر جنبه های خاصی است . این دو مدل در حوزه های بنیادی با هم توافق نظر دارند . مفهوم یانگ از طرحواره ناسازگار اولیه ، مفهوم طرحواره ها و ذهنیت های تعریف شده از سوی بک ( 1990) را در بر می گیرد .
یانگ ، فعال سازی طرحواره را یکپارچگی مؤلفه های عاطفی ، انگیزشی و رفتاری تعریف می کند . ساختار و محتوای مدل تجدید نظر شده بک نظر بک از طرحواره ها در تعریف یانگ از طرحواره ها می گنجد . تعریف بک از فعال سازی ذهنیت با مفهوم فعال سازی طرحواره از سوی یانگ شباهت زیادی دارد با توجه به تعاریف ارائه شده از سوی بک برای این اصطلاحات ، هنوز مشخص نیست که چرا این بین طرحواره ها و ذهنیت ها تفاوت قایل می شود . به نظر ما ، مفهوم ذهنیت بک را می توان به راحتی بسط داد تا اجزا طرحواره را در بر بگیرد ( و یا بر عکس ) .
شاید بک با تفکیک طرحواره ها از ذهنیت ها ، قصد داشته بر این نکته تاکید کند که ذهنیت ها ، مکانیسم های تکاملی بقا هستند . مفهوم طرحواره در مدل تجدید نظر شده بک با مدل شناختی اولیه اش ( بک ، 1976) خیلی شباهت دارد . همچنین این مفهوم ارتباط نزدیکی با سایر ساختارهای شناختی مثل افکار خود آیند یا باور های مرکزی دارد . مفهوم یانگ از " ذهنیت طرحواره ای " با مفهوم مورد نظر بک از اصطلاح " ذهنیت " متفاوت است .
بک (1996) سازه ذهنیت را به منظور تبیین واکنش های روانشناختی شدید وابسته به بقا به کار می برد ، در حالی که یانگ ، مفهوم ذهنیت را به این دلیل پدید آورد تا بین طرحواره ها و سبک های مقابله ای به عنوان صفات ( الگوهای ثابت و پایدار ) و طرحواره ها و سبک های مقابله ای به عنوان حالات ( تغییر الگو ها از فعال سازی به نا فعال سازی ) تمایز قایل شود .
بدین ترتیب مفهوم یانگ از ذهنیت در مقایسه با مفهوم ذهنیت بک رابطه بیشتری با مفاهیم تجزیه و " حالتهای ایگو " دارد . یکی دیگر از تفاوت های مفهومی مهم این دو مدل ، تاکید آنها بر سبک های مقابله ای است. اگر چه بک و همکارانش ( 1990 ) به راهبردهای مقابله ای ناسازگارانه اشاره کرده اند ، اما این مفاهیم در فرمول بندی های جدید مدل بک ، سازه های مهمی ، به شمار نمی روند . (بک، 1996؛ آلفورد و بک 1997)
در مدل یانگ ، سبک های مقابله ای نقش محوری در تداوم طرحواره ها بازی می کنند تاکید زیاد بر سبک های مقابله ای و بسط راهبردهای مقابله ای چون تسلیم ، اجتناب و جبران افراطی در مدل یانگ ، دقیقاً نقطه مقابل مدل بک قرار می گیرد ؛ چون مدل بک روی سبک های مقابله ای زیاد مانور نمی دهد .
تفاوت عمده دیگر ، اهمیتی است که طرحواره درمانی در مقایسه با شناخت درمانی ، برای نیازهای اصلی و فرآیندهای تحولی قایل است. هر چند بک و همکارانش در مجموع موافقند که نیازهای هیجانی و تجارب دوران کودکی نقش عمده ای در شکل گیری شخصیت دارند ، ولی مشخص نکرده اند که چه نیازهای هیجانی وجود دارد یا تجارب دوران کودکی چگونه منجر به شکل گیری طرحواره ها و ذهنیت ها می شود . یانگ قبل از تدوین رویکرد طرحواره درمانی ، تحت تاثیر رویکرد شناختی بک بود و به همین دلیل هم پوشی زیاد این دو رویکرد در بسیاری از حوزه های درمان نباید زیاد تعجب انگیز باشد .
هر دو مدل بر سطوح بالای مشارکت بین درمانگر و بیمار تاکید می کنند و از این امر طرفداری می کنند که درمانگر باید در هدایت جلسات درمان و روند آن نقش فعالی داشته باشد . یانگ و بک روی این نکته توافق دارند که تجربه گرایی نقش مهمی در تغییر شناختی دارد. علاوه بر این در هر دو مدل، بیماران تشویق می شوند تا به منظور ارتباط بیشتر با واقعیت یا شواهد تجربی زندگی شناختواره های خود – از جمله طرحواره ها را اصطلاح کنند . هر دو رویکرد از بسیاری از تکنیک های تغییر شناختی و تغییر رفتاری مانند ردیابی شناختواره ها و تمرین رفتاری استفاده می کنند .
در هر دو رویکرد درمانی راهبردهایی به بیمار ان آموزش داده می شود تا بتوانند افکار خود آیند ، مفروضه های زیر بنایی تحریف های شناختی ، و باورهای مرکزی خود را تغییر دهند . شناخت درمانگران و طرحواره درمانگران ، بر اهمیت آموزش مدل های درمانی به بیمار تاکید می کنند . لذا بیمار در فرآیند درمان به عنوان یک "شرکت کننده برابر " در نظر گرفته می شود . درمانگر ، مفهوم سازی مشکل بیمار را با او در میان می گذارد و وی را ترغیب می کند کتاب های خود _ یاری را مطالعه کند . این کتابها ، رویکرد مورد نظر را به صورت ساده و قابل فهم توضیح داده اند .
در هر دو رویکرد درمانی ، تکالیف خانگی و تکالیف خود _ یاری ، نقش مهمی در فرآیند درمان ایفا می کنند، زیرا به بیمار کمک می کنند آنچه را در جلسات درمان یاد گرفته به زندگی واقعی تعمیم دهد . همچنین به منظور تسهیل انتقال یادگیری ،شناخت درمانگران و طرحواره درمانگران ، تکنیک های کاربردی را به بیماران یاد می دهند تا بتوانند حوادث واقعی زندگی خود را به شیوه های سازگارانه کنترل کنند . علاوه بر این، به جای این که به بیماران اطمینان خاطر دهند ، به آنها کمک می کنند تا خودشان اصول شناختی _ رفتاری را به کار ببرند .
هر آنچه از روانشناسی می خواهید را در این وبلاگ بجویید .