پيشينه ي تاريخي تشويق و تنبيه

بحث هاي مربوط به كاربرد تشويق و تنبيه به عنوان ابزارهاي تغيير رفتار در جانوران و زيردستان از ديرباز مطرح بوده است. با اين حال، نخستين كنكاش ها درباره ي تشويق و تنبيه و تقويت كننده هاي مثبت و منفي در پيدايش يا از بين بردن برخي رفتارها با پژوهش هاي ايوان پترويچ پاولف (1936 ـ 1849) آغاز شد. پاولف در تبيين بازتاب هاي شرطي بر اين باور است كه تقويت فرآيند شرطي سازي سبب مي شود پاسخ هاي بازتابي فرد به عرصه هاي گوناگون گسترش يابد. وي با طرح نظريه ي شرطي سازي كلاسيك مدعي شد كه با دادن تقويت و شرطي كردن حيوان، رفتارهاي بازتابي حيوان را مي توان كنترل كرد.

پس از او بوروس فردريك اسكينر (1990 ـ 1904) بررسي هاي گسترده اي درباره ي اثر تقويت كننده ي مثبت و منفي در رفتار آفريني و فراخواندن رفتار جديد در حيوانات آغاز كرد. وي با گسترش دادن اين يافته ها به قلمرو رفتار انساني، در زمينه ي اثر گذاري تشويق و تنبيه بر رفتار انسان، دريچه ي تازه اي گشود. پژوهش اسكينر كه به نام شرطي سازي كنش گر معروف شد،1 هم چنان ادامه پيدا كرد.
بايد گفت تشويق و تنبيه براي تربيت و اصلاح نسل ها و بازداشتن آنان از لغزش و خطا و ترغيب به انجام رفتار نيك و شايسته از آغاز پيدايش جامعه هاي انساني هم پاي انسان دگرگون شده و در تاريخ به صورت هاي گوناگون، تجلي يافته است.
انسان در آغاز از تشويق و تنبيه براي رام كردن حيوانات بهره مي گرفت. براي نمونه، هنگام نزديك شدن به حيوانات وحشي، با دادن غذا و علوفه و نوازش، آن ها را رام مي كرد. هم چنين براي بهره برداري بهينه از حيوانات رام شده، به پرورش آن ها مي پرداخت و با به كار بستن تشويق و تنبيه، آن ها را به كارهاي گوناگون وامي داشت. سپس از تشويق و تنبيه براي پرورش و اصلاح فرزندان و انسان هاي ديگر بهره گرفت. به كار بستن تشويق و تنبيه در طول تاريخ با فراز و نشيب هاي فراواني همراه بوده است. گروهي، تشويق را اصل و اساس پرورش و تنبيه را كاري ناستوده مي پنداشتند. در مقابل، گروهي ديگر، تنبيه را اصل مي دانستند و بر اين باور بودند كه بايد خطاكار را با ضرب و جرح، ادب كرد، هر چند كودك باشد. با اندكي دقت در آثار بر جاي مانده از تمدن هاي كهن به راحتي مي توان به پي آمدهاي به كار بستن اين شيوه هاي نادرست پي برد. در اين ميان سه نظريه ي عملي وجود دارد كه بدين قرار است:

1ـ نظريه ي افراط گرايانه

بيشتر صاحب نظران مكتب هاي تربيتي قديم بر اين باور بودند كه كودك يا مجرم و خطاكار به دليل طبع ناسالم و نداشتن هوش و درك كافي، سزاوار سخت ترين تنبيه ها هستند. برخي از آنان اعتقاد دارند كه هنگام وقوع خلاف و جرم، روح شيطان در كالبد كودك و جوان مجرم حلول مي كند. بنابراين، بايد او را به شدت تنبيه كرد و در محروميت نگاه داشت تا روح شيطان از كالبدش بيرون رود.
داروين و هواداران نظريه ي او نيز كه انسان را بالفطره شرور مي دانستند، روح كودك و نوجوان را روح حيواني مي خواندند و مي گفتند بايد آنان را مانند چهارپايان تنبيه كرد تا آداب و اخلاق بياموزند. توماس هابز و جان لاك، دو فيلسوف مشهور غربي و برخي ديگر از فلاسفه ي مسيحي، به جواز مطلق تنبيه اعتقاد دارند.
بررسي وضعيت رفتاري و رواني تنبيه شدگان، نشان مي دهد كه تنبيه بيش از اندازه به ويژه نسبت به موجودات ضعيف و معصومي هم چون كودكان از روح ادب و مروّت انساني به دور است، در بيشتر موارد، خلاف كاري كودكان، ناآگاهانه و بر اساس سرشت كودكانه ي آنان است. به همين دليل، تنبيه شان نه تنها سودي ندارد، بلكه چنان زيان بار است كه جبران آن را تا حدودي ناممكن مي سازد.
به يقين، در خانواده هايي كه كودكان با كوچك ترين خلاف، تنبيه مي شوند و نوجوانان مورد تحقير و اهانت شديد قرار مي گيرند، محيط سالمي براي رشد و پرورش انساني وجود ندارد. همان گونه كه خانواده، چشمه ي جوشان محبت و عشق و ايثار در درون جامعه است، اگر به تعارض، خشم و نابرابري آلوده باشد، جامعه را نيز به زورگويي و شناعت مي آلايد. در اين ميان، خانواده هاي نوظهور نيز با اثر پذيري از رفتار و آداب اجتماعي، از پرورش اجتماعي الگوبرداري مي كنند. بدين ترتيب، روحيه ي خشونت، زورگويي و پرخاشگري تداوم مي يابد و فراگير مي شود.

2ـ نظريه ي تفريط گرايانه

بر خلاف افراط گرايان كه به جواز مطلق تنبيه اعتقاد داشتند، تفريط گرايان، ممنوعيت مطلق آن را تجويز مي كنند. به باور آنان، همواره بايد تمايلات بي حد و مرز كودك و نوجوان را بپذيريم و با فرد مجرم و خلاف كار نيز مانند يك بيمار برخورد كنيم.
به باور افرادي، هم چون روسو، فروبل و پستانوري كه از اين نظر هواداري مي كنند، تنبيه خواه ناخواه پي آمدهاي به مراتب زيان بارتري از خود جرم و خلاف به همراه مي آورد.
ژان ژاك روسو معتقد است كه انسان براي تربيت خردسالان، به مجازات و تنبيه نياز ندارد، زيرا براي هر كار كودك مجازات و تنبيه طبيعي وجود دارد. كودكي كه سيب فاسد مي خورد، دل درد مي گيرد. كودكي كه به آتش نزديك مي شود، از آن آسيب مي بيند و آن كه با چاقو بازي مي كند، زخم بر مي دارد، همين آسيب ها، تنبيه و مجازات اوست. پس به طور كلي، براي هر رفتار نامطلوب كودكان، تنبيه و مجازاتي طبيعي و متناسب با آن وجود دارد، اسپنسر مي گويد:
بهترين سنتي كه در تأديب كودك بايد از آن پيروي شود، مجازات طبيعي است كه متجانس با عمل او است. تنبيه بدني و توبيخ و زجر طفل، تنبيه و مجازاتي بي ارزش و اهميت است؛ چون مخالف با سنن و قوانين طبيعت است. نظربه اين كه ميان جرم طفل و كيفرها و تنبيه تأديبي معمول، فاصله وجود دارد و با هم متناسب نيستند. زيان چنين تنبيهاتي، از نفع آن بيشتر است.
نظريه هاي روسو تا مدت ها فراموش شده بود تا اين كه دكتر اسپاك آمريكايي در اوايل قرن بيستم آن را با عنوان تربيت آمريكايي در كتاب چگونه فرزندان خود را تربيت كنيم؟ مطرح ساخت.
اسپاك در كتاب خود مدعي شد كه تنبيه پي آمدهاي كوتاه مدت يا دراز مدت ناگواري براي خلافكاران دارد و انگيزه ي انتقام گيري و تكرار خلاف را در آنان تقويت مي كند. بايد دانست مكتب روانكاوي فرويد بر دكتر اسپاك اثر فراواني داشته است. اصولاً هواداران فرويد معتقدند كه هر گونه محروميتي به توليد عقده و فشار رواني مي انجامد و باجاي گرفتن در ضمير ناخودآگاه، نابهنجاري مي آفريند. مجرم در اثر عقده هاي رواني پنهان در ضمير ناخودآگاه، به رفتار خلاف دست مي زند. تنبيه نيز راه را بر عقده گشايي و ارضاي محروميت عاطفي وي مي بندد. با افزايش فشارهاي دروني، او را به سوي انفجار مي كشاند.

3ـ نظريه ي اعتدال گرايانه

نظريه ي اعتدال گرايانه كه با عقل سليم و تجربه هم آهنگي دارد تشويق و تنبيه را به عنوان دو عامل پيش برنده و بازدارنده در تربيت مي پذيرد. ولي تشويق را بر تنبيه مقدم مي داند. به ديگر سخن، اين نظريه هر چند وجود تنبيه را لازم و ضروري مي داند، ولي مي گويد ميزان پاداش و تشويق و محبت همواره بايد از ميزان تنبيه و مجازات بيشتر باشد.
ديدگاه تربيتي اسلام و بيشتر روان شناسان جديد غربي با نظريه ي اعتدال هم آهنگي دارد، زيرا نبود تنبيه و ترس از آن، ضمانت اجرايي منع و نهي را از بين مي برد. افزون بر آن، غلبه ي تنبيه بر تشويق به احساس ناامني و حقارت، دوگانگي شخصيت و بدفهمي كودك، جوان و مجرمان در انجام وظيفه مي انجامد. مكتب اسلام چون به اصالت رحمت و محبت اعتقاد دارد، تنبيه درست و مجاز را نيز گونه اي لطف و رحمت در حق فرد خلافكار مي داند، زيرا سبب كنترل رفتار و تربيت انسان و پيش گيري از هرز رفتن نيروي جسمي و رواني و سلامت و سعادت فرد خواهد شد.
به يقين، در جهاني كه همه چيز بر اساس نظم و ضابطه در روند زندگي خود، پي آمدهايي به همراه دارد، تنبيه و تشويق نيز به عنوان دو ساختار مهم در تربيت انساني بايد از نظم و ضابطه اي مشخص پيروي كند تا پي آمدهاي مطلوب و مؤثر را به همراه آورد.
از يك سو، هيچ مربي نمي تواند كودك را به حال خود واگذارد تا طبيعت، او را مجازات كند. از سوي ديگر، نمي توان انسان را حيواني پنداشت كه بايد با تنبيه و كتك زدن، او را تربيت و رام كرد. بايد با در پيش گرفتن اعتدال، تشويق و تنبيه را هم پاي همديگر به كار بست؛ تشويق به عنوان عامل محرك فرد و تنبيه به عنوان ابزاري بازدارنده. بايد دانست تشويق بر تنبيه مقدم است و تنبيه را بايد با حفظ مراحل به كار بنديم تا به نتيجه ي مثبت آن دست يابيم.