روبرتو آساجيولي نيز يکي از روانه تحليلگراني است که تجارب ديني را در شکلي بسيار متفاوت از فرويد، تفسير کرد. در حالي که فرويد، خودش را به عنوان « يهوديِ شکّاکِ مطرود خدا» مي‌دانست که عميقاً به دين، بي اعتقاد بود، آساجيولي، اساساً براي معنويت، اهميت قائل بود. او ساختار روانيِ شخصيت را بسط و توسعه بيشتري داد؛ يعني ضمير ناخودآگاه را به نواحي مختلفي تقسيم کرد و ساختارهايي مانند «خودفرافردي» را اضافه نمود که مستقيماً در واقعيت معنوي، مشارکت دارند (ويليامز، 1382 ش).