مفهوم عزت نفس اولین بار در اواخر قرن ۱۹ میلادی توسط ویلیام جیمز مطرح شد. او نخستین فردی بود که یک تعریف شفاف و علمی از خود ارائه کرد. بر اساس نظر او، احساسات انسان درباره خودش از تعامل او با دیگران به وجود می‌آید. از نظر جیمز عزت نفس، از نسبت موفقیت‌ها (اعمال انجام‌شده) به مقاصد (اهداف و ارزش‌ها) ایجاد می‌شود. طبق این نظر عزت نفس سازه‌ای پویاست که قابل دست‌کاری است.

کوپراسمیت در رابطه با نظریه جیمز (1967) می نویسد: جیمز (1892) از اولین کسانی است که در مورد عزت نفس نگاشته است به اعتقاد وی آرزوها و ارزشهای انسان نقش اساسی در تعیین اینکه آیا او خود را مطلوب می پندارد یا نه دارند. احساس فرد در این دنیا کاملاً به آنچه می خواهد باشد یا انجام دهد بستگی دارد.

او معتقد بود که تصور فرد از خود در حین تعاملات اجتماعی ، یعنی از زمانی که متولد شده و مورد شناسایی دیگران قرار می گیرد، شکل می گیرد .

وی می پنداشت که قضاوت فرد در مورد ارزش خود تابعی است از موقعیتها و کمالات وی نسبت به آنچه ادعا یا آرزوی خوب انجام دادن آن را دارد».

او معتقد بود که تصور فرد از خود در حین تمایلات اجتماعی یعنی از زمانیکه متولد شد و مورد شناسایی دیگران قرار میگیرد، شکل می گیرد.

بنابراین بر اساس نظریه جیمز فردی که توانائی موسیقی اش بیشتر نسبت به توانایی ریاضی اش می باشد چنانچه در یک کنسرت بد عمل نماید در مقایسه با عملکرد در امتحان ریاضی عزت نفس وی بیشتر تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.

اگر فرد به هیچ وجه در ریاضیات خود مهارت کافی نداشته باشدعملکرد ضعیف در امتحان ریاضی در عزت نفس او هیچ تاثیری نخواهد گذاشت. جیمز این موضوع را با طرح کلی فرمول عزت نفس ابراز نموده است.

عزت نفس = موقعیت / آرزوها یا انتظارات

بر اساس فرمول فوق اگر در زمینه ارزشمند پیشرفت به آرزوها نزدیک باشد یا به آن زمینه دست یابیم نتیجه آن عزت نفس بالاست. اگر اتلاف زیادی بی پیشرفت و آرزوها وجود داشته باشد، خود را ضعیف می دانیم. (کوپر اسمیت، 1967).

ویلیام جیمز (1980)، عزت نفس را تابع کسری از موفقیت ها بر انتظارات خود می داند، به طوری که هر چه موفقیت های شخص بیشتر از انتظاراتش باشد، عزت نفس او نیز بیشتر خواهد بود و در صورتی که عکس آن صادق باشد، عزت نفس کمتری خواهد داشت .

رومهاودی (1986) می نویسد: «جیمز در ادامه نظریه اش پیشنهاد می کند که شخص می تواند عزت نفس خود را از طریق افزایش پیشرفت و یا کاهش آرزوهایش افزایش دهد».

جيمز خود را به دو جزء کلي تقسيم مي کند : خود به عنوان فاعل يا عامل (من) و خود به عنوان مفعول (مال من). کلمه «من» مبين اين واقعيت است که شخص خود را فاعل اعمال ، ادراکات و هيجانات خويش مي داند و مداومت و اين هماني امروز خود را با ديروز در مي يابد.

مفهوم «مال من» به يک محتواي فردي مربوط مي شود و مهمترين جنبه هاي من را مشخص مي کند و جاي تاسف است که روانشناسان آنرا به صورت نظام دارتري بررسي نکرده اند. از نظر جيمز «مال من» آنچه را که فرد ، متعلق به «من» خود مي داند شامل مي شود. طبيعتا در وهله اول بدن جزء اين مفهوم است. مفهوم «مال من» مناسباتي با تصور «ارزش» دارد. در واقع مي توان فرض کرد که هر قدر يک چيز براي يک شخص بيشتر ارزش داشته باشد شانس بيشتري دارد از جزء «مال من» سرچشمه مي گيرد.

جيمز معتقد است «خودمفعولي » «مال من» مفهوم وسيع تري دارد و عبارت از چيزهايي است که فرد مي تواند آنها را از خود بداند و ممکن است به سه بخش تقسيم گردد: مولفه هاي تشکيل دهنده آن ، احساسات وهيجانات برانگيزاننده آن و اعمالي که موجب تحريک آن مي شوند.

جیمز بر این باور است که از زمانی که فرد در اجتماع و برقراری ارتباط با دیگران قرار می‌گیرد، تصور فرد از خودش شروع به شکل‌گیری می‌کند. فرد وقتی به دنیا می‌آید، دیگران شروع به بازخورد دادن از همان ابتدا می‌کنند و از آن زمان تصور و نگرش فرد نسبت به خودش شکل می‌گیرد. جیمز معتقد است آرزو‌ها و ارزش‌هایی که هر فرد برای خودش دارد، در اینکه خود را به‌صورت مثبت ارزیابی می‌کند یا منفی اهمیت زیادی دارد.