در نظريهٔ رفع خستگى يا نظريهٔ تفريحات (Recreation Theory) برخلاف نظريهٔ انرژى مازاد اعتقاد بر اين است که بازى عامل يا طريقه‌اى است که بدان وسيله انسان انرژى از دست رفتهٔ خود را جبران مى‌کند اين نظريه را به لازاروس (Lazarus) نسبت مى‌دهند، وى نظر خود را در اعتراض به انرژى مازاد اين‌گونه مطرح مى‌کند که بازى فرصتى است جهت آرامش و بازگرداندن نيروهاى ذهنى از دست رفته.

دو تن از روان شناسان بنام شالر و موريس لازاروس بر اين باورند كه بازي نيرو مصرف شده را بار ديگر جبران مي كند يعني تن آدمي پس از مدتي كار و فعاليت خسته كننده به نوعي فعاليت كه بتوان بدان تنش را زدود، يعني؛ به بازي نياز دارد اين نظريه را لازاروس در تضاد با شيلرو اسپنسر آورده و پاتريك روان شناس آمريكايي ضمن مطرح كردن مبناي فيزيولوژيكي بازي اين نظريه را تأييد كرده است.

به نظر سي شور بازي فعاليتي اجتماعي است و يكي از مهمترين نتايج آن برقراري حس دوستي و حسن معاشرت ميان آدميان است.

لازاروس اعتقاد دارد از آنجائى که انجام کار يا فعاليت نياز زيادى به انرژى دارد ارگانيسم نيز جهت تأمين انرژى از دست رفته به استراحت نياز پيدا مى‌کند ولى استراحت صِرف، جهت تأمين انرژى مصرفى کافى نيست و در اين ميان بازى نقش اساسى در تأمين قواى از دست رفته ايفاء مى‌نمايد.

براساس نظر پاتريک (Patrik) با عنوان نظريهٔ رفع خستگى با عنوان تنش‌زدائى ( Relaxation Theory ) که اخيراً مورد توجه قرار گرفته است. انسان کنونى در فضاى پُر تحولى که قرار گرفته است روزبه‌روز بايد با تغييرت مختلف روبه‌رو شده و آنها را تحمل نمايد و با توجه به اينکه از لحاظ جسمى و روانى ظرفيت محدودى دارد در مقابل تغييرات روز‌به‌روز فزاينده گاهى مقاومت خود را از دست داده و به شيوه‌هاى ارتباطى غيرعادى و ناسالم پناه مى‌برد.

پيشرفت تمدن، رشد مشاغل: پيچيدگى روز افزون زندگى و انجام کارهائى که به جنبش و حرکت بيشتر نياز ندارد به همراه هزاران نتيجهٔ ناخواستهٔ تمدن، خستگى و فشار روحى را به ارگانيسم‌ انسانى وارد مى‌آورد، به‌طورى‌که در وضعيت کنونى سرگرمى‌هاى افراد نيز حالت تکرارى به‌خود گرفته و خستگى افراد را بيشتر مى‌کند و بيشتر اين وضعيت‌ها به قول اريک فرام (Arich Fromm) ناشى از گسست رابطهٔ طبيعى بين انسان و محيط مى‌باشد.

انسان‌هاى اوليه چون با طبيعت ارتباط تنگاتنگ و طبيعى داشته‌اند لذا فعاليت جسمى و تحرک آنها بيشتر بوده و بنابراين انرژى مازادى در آنها باقى نمى‌ماند ولى امروزه که انسان‌ها از اين ارتباط محروم هستند ناگزير جهت رفع تنش و نيل به آسايش و آرامش به بازى روى مى‌آورند. آنهائى که به خاطر هيجان، خود را از پل مى‌اندازند، آنهائى که در آسمان از هواپيما بيرون مى‌پرند و يا آنهائى که مى‌خواهند روى آب راه بروند و ... همه در جستجوى وضعيتى هستند تا آنها را از يکنواختى زندگى بيرون بياورد.                         

*انتقاد: كودكان كه صبح از خواب بيدار مي شوند وچشم باز مي كنند به دنبال بازي مي روند چه؟

مقايسهٔ نظريات انرژى مازاد و رفع خستگى:

مفاهيم مربوط به نظريات انرژى مازاد و رفع خستگى با يکديگر تناقضى ندارد هر چند که در ظاهر اين‌چنين استنباط مى‌شود. هر دو اين نظريه تحت شرايط متفاوتى عمل مى‌نمايند. در هر دو نظريه تأثير بازى در سلامت جسم ضرورى تشخيص داده شده و فعاليت، حرکت و جنبش عنصر لازم بازى تلقى شده است و در نظريات فوق تلويحاً هدفدار بودن بازى تأييد شده، تفريح، سرگرمى و نشاط نيز جزو کيفيت بازى معرفى شده است.

اشکالات و ايرادات مختلفى به نظريات فوق نسبت مى‌دهند از جمله اينکه اگر نظريهٔ انرژى مازاد اسپنسر را ملاک بدانيم بايد فعاليت‌هاى مختلفى را که از کودک سر مى‌زند نيز بازى بدانيم؟! چرا که اين فعاليت‌ها نيز انرژى مازاد را از ارگانيسم خارج مى‌کند و نيز سؤال ديگرى به‌ اين‌صورت مطرح مى‌شود که آيا فعاليت‌هاى انفرادى کودکى که با خود مشغول بوده و تحرک بيشترى ندارد نيز بازى مى‌باشد؟

و اگر تئورى لازاروس را ملاک بدانيم خواب رفتن کودکان بعد از بازى که اکثراً به‌علت خستگى است چگونه توجيه مى‌شود؟! به‌عبارت ديگر آيا به خواب رفتن کودکان بعد از بازى دليلى بر کاهش انرژى آنها نيست؟ پس چگونه بازى فرصت جبران انرژى از دست رفته تلقى مى‌شود؟!

يکى از معايب عمدهٔ اين نظريات توجه به بُعد جسمى مى‌باشد يعنى هر دو نظريه از بُعد جسمى به بازى نگريسته و ساير کارکردهاى آن را کمتر مورد توجه قرار مى‌دهند. (مثل نقش بازى در اجتماعى کردن کودکان) نوع بازى و کيفيت آن نيز در اين نظريات فراموش شده و يا به اندازهٔ کافى به آن پرداخته نشده است.