نظریه های روانشناسی کردارشناسی
کردارشناسی به عنوان یک رشته متمایز در دهه 1930 با حیوان شناسان اروپایی کنراد لورنز و نیکو تینبرگن مطرح شد . کردارشناسی ، مطالعه رفتار انسان و حیوان در بافت تکاملی آنهاست . به مطالعه تطبیقی رفتار حیوانات غیرانسانی، به طور معمول در زیستگاه طبیعی آنها، کردار شناسی می گویند. اصول اخلاقی توسط زیست شناسان رفتاری در اروپا توسعه یافته و در مقایسه با روانشناسی تطبیقی، غالباً با مفهوم الگوهای رفتاری ذاتی یا گونه های خاص همراه است. اکنون نظریه و روش های هر دو حوزه ارتباط تنگاتنگی با هم دارند و رفتار حیوانات خنثی تر و گسترده تر است.
اتالوژی، مطالعه علمی و عینی رفتار حیوانات است و معمولاً با تمرکز بر رفتار در شرایط طبیعی و مشاهده رفتار به عنوان یک ویژگی سازگار از نظر تکاملی است. رفتارگرایی به عنوان یک اصطلاح، مطالعه علمی و عینی رفتار حیوانات را توصیف می کند و معمولاً اشاره به پاسخ های اندازه گیری شده به محرک ها یا پاسخ های رفتاری آموزش دیده در محیط آزمایشگاهی، بدون تأکید خاص بر سازگاری تکاملی است.
کردارشناسی به مطالعه سیستماتیک رفتار حیوانات اطلاق می شود. متخصصین کردار شناسی ابتدا به تحلیل دقیق رفتار حیوانات سالم در محیط طبیعی آن ها یا محیط های خیلی شبیه به محل زندگی آن ها علاقمند بودند. مشاهده مستقیم روش اساسی سنجش رفتار شمرده می شد. یا گذشت زمان، اتولوژیست ها تعدیل تجربی محیط طبیعی را به مطالعات خود اضافه نموده و پژوهش های تجربی آزمایشگاهی را آغاز نمودند.
کردار شناسی Ethology علمی است که درباره ی اساس تکاملی رفتار و سهم این گونه پاسخهای تکامل یافته و رشد انواع به بررسی می پردازد. به نظر کردارشناسان اعضای همه ی انواع جانوران با تعدادی رفتار برنامه ریزی شده ی زیستی متولد می شوند که:
۱) محصول تکامل
۲) به علت کمکی که به بقای حیوان می کند انطباقی هستند .
کردارشناسی علمی است که به بررسی تکاملی رفتار جانوران در محیط طبیعیشان میپردازد. بطور گسترده، کردارشناسی بر فرایندهای رفتار در میان گونههای جانوران تمرکز می کند. کردارشناسی به عنوان یک رشته، زیرگروهی از زیست شناسی است، اما با توجه به تمرکز آن روی رفتار، جایگاهش در دانشکدههای روانشناسی می باشد. با این وجود، نظریههای روانشناختی بر پایهی نظریههای کردارشناسی باعث به وجود آمدن رشتههایی نظیر زیستشناسی اجتماعی، روانشناسی تکاملی و نظریه دلبستگی شده است. آخرین و جدیدترین شاخه کردارشناسی، کردارشناسی انسانی (Human Ethology) است که بر اهمیت تکاملی و سازگاری رفتار انسانی در جامعه تمرکز می کند.
کردارشناسی انسانی بر این اصل بنیادین استوار است که یکایک انسانها دست به عمل میزنند و به عبارت دیگر بر این نکته ازلی مبتنی است که افراد، کنشهایی هوشیارانه را برای دستیابی به اهدافی انتخاب شده انجام میدهند. این مفهوم از کنش انسان در مقابل رفتار کاملاً انعکاسی یا غیر ارادی که هدفی را دنبال نمیکند، قرار دارد. روش رفتار شناسانه، تبعات و دلالتهای منطقی نکته ازلی مورد اشاره را با استنتاج کلامی شرح میدهد.
چارلز داروین و نظریه انتخاب طبیعی
دیدگاه کردارشناسی که اولین بار توسط داروین مطرح شده، در مورد تحول برر دو موضوع تنازع بقا و بقای اصلح تأکید دارد. یعنی ارزش کردارشناسی به ارزش سازگارانه یا بقاع رفتار و تاریخ تکامل آن مربوط است.
چارلز داروین در 12 فوریه 1809 در خانواده پزشکی ثروتمند از شروزبری شروپ شر در انگلستان متولد شد . او پنجمین از شش فرزند خانواده بود . پدرش رابرت داروین و مادرش سوزانا وجوود هر دو از خانواده های اصیل مسیحی انگلستان بودند . وقنی داروین هشت سال داشت مادرش درگذشت . یک سال بعد او را برای تحصیل به مدرسه شبانه روزی در شهر همسایه فرستادند . در سال 1825 پس از رف یکسال کارآموزی در کنار پدرش برای تیل پزشکی به دانشگاه ادینبرو رفت . اما خشونت عملیات جراحی باعث شد که از پزشکی بیزار شود و در عوض نزد یک برده سیاهپوست آزاد شده به نام جان ادمونستن به آموختن تاکسیدرمی مشغول شود . داروین شیفته داستان هایی بود که ادمونستن از جنگل های بارانی آمریکای جنوبی برایش تعریف می کرد .
سفر با کشتی بیگل پنج سال به طول انجامید . داروین بیشتر این مدت را صرف پویش های زمین شناختی ، بررسی سنگواره ها و مطالعه بر روی ارگانیسم های زنده کرد . او از موجودات زنده آمریکای جنوبی هزاران نمونه گردآورد که بسیاری از آنها تا آن زمان برای دانشمندان غربی ناشناخته بودند . همه این ها به علاوه یادداشت های مفصلی که داروین از مشاهدات خود تهیه کرده بود ، در نظریه های آینده او بسیار به کار آمدند .
اساسا ، نظریه داروین از این قرار است ، در میان اعضای یک گونه ، تنوع بی پایانی وجود دارد و میان اعضای مختلف ، تنها بخشی از آنها که به دنیا می آیند آنقدر زنده می مانند که تولید مثل کنند . بنابر این نوعی تنازع بقا وجود دارد که در جریان آن شایسته ترین اعضای یک گونه ، آنقدر زنده می مانند که صفات خود را به نسل بعد انتقال دهند . بنابر این در طول نسل های بی شمار ، طبیعت آنهایی را که به بهترین وجه با محیط خود انطباق می یابند ، انتخاب می کن . این فرآیند را انتخاب طبیعی می نامند . برای مثال انسان های اولیه ای که متحد بودند ، با یکدیگر همکاری می کردند و خواستار منافع مشترک بودند ، احتمال بیشتری برای بقا داشته اند .
داروین به این موضوع توجه کرد که رویان اکثر گونه ها به شکل های اولیه آنها شبیه اند که این امر ، نشان می دهد نسب آنها ، اجداد مشرکی هستند . داروین چنین مطرح کرد که پدیدآیی فردی ، پدیدآیی نوعی را تکرار می کند یعنی رشد فرد یا موجود زنده ( پدیدآیی فردی ) در یک مسیر خلاصه شده ، تاریخچه تکاملی گونه خود ( پدیدآیی نوعی ) را تکرار می کند . رویان انسان هنگامی که شبیه ماهی و سپس شبیه دوزیست و غیره است ، با گذراندن مراحلی ، تاریخچه تکاملی گونه ما را تکرار می کند ، ولی هاکل بر این باور بود که رویان انسانی شبیه شکل بزرگسالی سایر گونه هاست که این عقیده اشتباه بود . رویان انسان به شکل های رویانی سایر گونه ها شباهت دارد .
تاریخچه کردارشناسی انسانی
ریشههای کردارشناسی در مطالعات تکامل مخصوصاً پس از بالا رفتن شهرت علم تکامل بعد از مشاهدات دقیق داروین، شکل گرفتند. تعدادی از روانشناسان رشد، برای ترکیب نظریههای کردارشناسی با نظریههای خود به عنوان راهی برای توضیح پدیدههای قابل مشاهده در کودکان که صرفاً نمی توانستند بهوسیله مفاهیم یادگیری تبیین شوند، اقدام نمودند. مشهورترین آنها، جان بالبی و مری آینزورث بودند که از کردارشناسی برای تبیین جنبههای دلبستگی نوزاد – مراقب استفاده کردند. برخی از مفاهیم دلبستگی که مرتبط با تکامل است و در شاخه کردارشناسی انسانی بررسی می گردد، به شرح ذیل است:
• دلبستگی به دلیل اینکه بقای نوزاد بی پناه را ارتقاء می دهد، تکامل یافته است. نخستیها و سایر حیوانات به شکل بازتابی از نظر فیزیکی به والدین خود وابسته می شوند و آواهایی ابراز می کنند که باعث توجه والدین خود می شود. نوزاد انسان مکانیسمهای علامت دهی زیادی را مانند گریه کردن، غان و غون کردن و خندیدن را در خود رشد داده است. این موارد رفتارهای یاد گرفته شدهای نیستند، زیرا کودکانی که نابینا و ناشنوا به دنیا می آیند بعد از ۶ هفته لبخند می زنند، جیغ می کشند و غان و غون می کنند. این رفتارها ارتباط با مراقب را تسهیل نموده و احتمال بقای نوزاد را بالا می برند.
• رفتارهای علامت دهی نخستین و تمایل کودک به نگاه کردن به چهرههای افراد به جای نگاه کردن به اشیا باعث ایجاد دلبستگی میان مراقب و کودکی است که حدود ۶ تا ۹ ماه سن دارد. بالبی بیان می دارد که این دلبستگی از نظر تکاملی بسیار برای بقای بشر بنیادین بوده و اساسی برای تمام روابط، حتی در بزرگسالی است.
• افراد بزرگسال همچنین به شکلی انطباقی به نوزاد دلبسته می شوند. شکلهای کودک گونهای مانند سر و چشمانی بزرگ نسبت به بدن و گونههایی گرد اشکالی هستند که باعث علاقه در بزرگسالان می شوند. بسیاری از والدین “پیوندی” را با کودک نوزاد خود در اولین ساعات تولدش به وجود می آورند که این باعث احساسی از دلبستگی عاطفی با نوزاد خود و افزایش رفتارهایی است که موجب بقای نوزاد می شود.
• بسیاری از روشهای نخستین بالبی به شدت بر پایهی مشاهدات کردارشناختی او از کودکان در محیط طبیعیشان است، زیرا تمامی این دلبستگیها به نوعی در سایر حیوانات نیز دیده می شود.
• در سالهای آینده، کردارشناسی نقش عظیمی در نظریهی زیستی – اجتماعی بازی خواهد کرد و در روانشناسی تکاملی نیز که تقریباً رشتهای جدیدی است، نقش مهمی را ایفا خواهد کرد. در واقع روانشناسی تکاملی، با ترکیب کردارشناسی، نخستیشناسی، انسانشناسی و سایر رشتههای مربوط به انسان و با توجه به رفتارهای انطباقی اجداد انسان، به وجود آمده است.
دیدگاه کردارشناسی از ماهیت انسان
• از دیدگاه کردارشناسی انسانها حیوانات اجتماعی هستند، همانطور که گرگها و شیرها برای محافظت از خود گروههای شکار تشکیل می دهند، انسانها نیز ساختارهای اجتماعی پیچیدهای مانند خانواده، ملت و ارتش را به وجود می آورند.
• انسانها نیز مانند سایر جانوران موجوداتی هستند که حول ساختار محیطی ویژه تکامل یافتهاند.
• هوش، زبان، دلبستگی، رفتار اجتماعی، پرخاشگری و فداکاری بخشی از ماهیت انسانی هستند، زیرا این موارد حداقل برای یکبار به عنوان هدفی در بقای انسان عمل کردهاند.
• سطح رشد کودکان به شکل رفتارهایی که پایههای زیست شناختی و غریزی – تکاملی دارند تعریف می شود.
مقایسه دیدگاه لورنز (کردارشناسی) و بالبی (روانشناسی)
دیدگاههای نظریهپردازان کردارشناسی از ماهیت انسان با یکدیگر متفاوت است، که در ادامه به بررسی دیدگاه کونراد لورنز و جان بالبی می پردازیم.
لورنز معتقد است که انسانها ماهیتی خودکار در نشان دادن رفتار دارند، مانند یک محرک که الگوهای رفتاری ثابتی را استخراج می کند. نظریهی او نشات گرفته از الگوی انعکاس و هیدرولیک (روان – آبی) یا الگوی “سیفون توالت” است که الگوهای رفتاری مربوط به انگیزه را مفهوم سازی می کند. الگوهای رفتاری ثابت از انگیزه برای بقا نشات می گیرند. “غریزه” مثالی برای الگوهای رفتاری ثابت است. در حقیقت، هر رفتاری که در غیاب آموزش و یادگیری انجام شود، غریزی می باشد. بازتابها نیز می توانند غریزی باشند. به عنوان مثال یک نوزاد تازه متولد شده به شکل غریزی می داند که باید پستان مادر خود را برای تغذیه بمکد.
بالبی و بسیاری از نظریهپردازان جدید کردارشناسی اعتقاد دارند که انسانها به شکلی ناگهانی برای نیازهای محیطی واکنش نشان می دهند. انسانها مشارکت کنندگانی فعال هستند که به دنبال والدین، غذا و شریک جنسی هستند. مثلاً یک نوزاد به دنبال این است که در معرض دید مراقب خود باشد تا از خطرات در امان بماند و یا مردان برای بدست آوردن همسر مورد علاقه خود با یکدیگر رقابت می کنند.
کردار شناسان انسانی، از قبیل جان باولبای (۱۹۷۳-۱۹۶۹)، معتقدند که کودکان رفتارهای از پیش برنامه ریزی شده ی متعدد و متنوعی از خود نشان می دهند و هر یک از پاسخها تجربه ی خاصی به وجود می آورد که به بقای فرد و رشد عادی او کمک می کند. کردارشناسان ادعا دارند كه:
- کودكان با خصايصي عمدتأ مثبت (انطباقي) به دنيا مي آيند
- طبيعت مهمتر از پرورش است (هر چند تجربه هاي غير عادي مي توانند بر آمادگيهاي زيستي پيشي گيرند)
كودكان شركت كنندگان فعالي در تعيين نتايج رشد هستند. - رشد فرآيندي پيوسته است (كردارشناسان بسيار درباره ي مراحل رشد و نموصحبت مي كنند، اما اين مراحل اغلب از نظر كيفي از هم متمايز نيستند).
- صفات و ويژگيها گرايش به سالها پايداري دارند.
- نيرو هاي زيستي كودكان را در مسيرهاي رشد مشابهي هدايت مي كنند (هر چند كردارشناسان، نسبت به بسياري از نظريه پردازان مرحله اي، تنوع بيشتري براي مسير رشد در نظر مي گيرند)
موضوعات کردارشناسی انسانی
مهمترین کتاب “کردارشناسی انسانی” در سال ۱۹۸۹ توسط آیبل آیبسفلت به رشته تحریر درآمده است.همانطور که در بسیاری موارد رفتارهای موضوعی به دلیل حالتهای انگیزشی و شدت محرکهای ویژه خارجی هستند، این مسئله به رفتار انسانی نسبت داده میشود. وضعیت انگیزشی درونی بالاتر برای محرکهای بیرونی “رفتار اشتها برانگیز” نام دارد. سایر موضوعات مهم کردارشناسی جانوری مانند قلمروشناسی، سلسه مراتب، دورههای حساس در پدیدآیی فردی و غیره می توانند برای توضیح رفتار انسانی نیز مفید واقع شوند.
کردارشناسی انسانی به دو نحوه در فهم پدیدآیی فردی رفتار در انسانها به ما کمک کرده است. این مسئله به دلیل استفاده تکنیکهای مختلف برای مشاهدات دقیق، توصیفها و طبقهبندی رفتارهای طبیعی و دوم به دلیل رویکرد کردارشناسی، مطالعه رفتار خصوصاً رشد رفتار در پرتو تکامل است. سوالات مربوط به کارکرد نوع خاصی از رفتار (مثلاً رفتار دلبستگی) و ارزش سازگاری آن رفتار بسیار مورد علاقه کردارشناسان هستند. توصیف خزانه رفتاری یک گونه، تشخیص الگوهای رشد رفتاری و طبقهبندی الگوهای رفتاری ساخته شده، پیش نیاز هر مقایسهای میان گونههای مختلف یا موجودات یک الگوی یکسان هستند. رویکرد کردارشناسی به مطالعه تعامل بین موجودات زندهای که ساختارهای مربوط به گونه درونی خاص دارند، می پردازد و به محیطی که موجود زنده به شکل ژنتیکی برنامهریزی شده است، توجه دارد.
الگوهای رفتاری یکسان دارای پایهای ریختشناختی هستند که اساساً در ساختارهای عصبی بیشتر اعضای یک گونه یکسان هستند و با توجه به نوع رفتار می توانند در یک جنس یا خانواده و یا کل یک نظام مانند نخستیها یا حتی در کل یک طبقه مانند مهره داران یکسان باشند. در چنین ساختارهایی ما می توانیم فرایند تکاملی را توسط ساختارهایی که به وسیله محیط به وجود آمدهاند، دوباره ردیابی کنیم. خصوصاً فرایندهایی مانند سیستم عصبی و مغز که رفتار سازگارانه را به وجود می آورند.
علاقهمندی کردارشناسان انسانی
در موجوداتی که در سطح بالاتری هستند (مانند انسان)، فرایندهایی که یک کردارشناس به آنها علاقه بیشتری دارد، آنهایی هستند که از نظر ژنتیکی پیش برنامهریزی شده و نیز فرایندهای ادراکی هستند که ارتباطات و تعاملات اجتماعی را تسهیل می کنند، مانند تظاهرات چهرهای و آواگری. اگر زبان و گفتار را ابزارهای پیشرفته ارتباط به حساب آوریم که تنها در انسانها وجود دارند، این سوال از نظر اساس زیستشناختی این رفتار خاص گونه انسان و توانایی درک آن به وجود خواهد آمد. یک کردارشناس این سوال را از نقطه نظر رشد پدیدآیی فردی مورد بررسی قرار می دهد.
نقطه قوت کردارشناسی انسانی استفاده آن در بنا سازی الگوهای تفسیری در مشکلات جدید است. بر پایهی نظریههای مختلف، مفاهیم و روشهایی که به نظر در کردارشناسی جانوری موفق بودهاند، این موضوع به رفتار انسان از یک دیدگاه جدید می نگرد که پایهی آن دیدگاه تکاملی می باشد. اما از آنجاییکه کردارشناسان در مدت طولانی تحت تاثیر رشتههای علوم انسانی نبودهاند و دیدگاهی جانورشناختی و زیستی داشتهاند، امروزه در شاخه کردارشناسی انسانی به حقایق، علائق و تفسیرهایی که توسط سایر علوم اجتماعی به آنها بی توجهی شده، از نقطه نظر تکاملی اهمیت می دهند. اگر به تاریخ ارتباط میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی نگاهی بیاندازیم متوجه دو نوع رایج از جهتگیری نظریهای می گردیم که از یک سو کاهش گرایی مانند تلاش برای کاهش فعالیت انسان به رفتارهای غیرشناختی و از سوی دیگر تلاش برای جدا کردن فعالیت انسان و اجتماع انسانی از جهان حیوانات است. ظهور تکامل در قرن نوزدهم میلادی راه حل آسانی را برای مشکل قدیمی ماهیت – تربیت ارائه نکرد، زیرا که این مسئله می تواند به روشی پیوسته یا غیر پیوسته حل شود. کردارشناسی انسان به اندازه سایر رشتهها به منسوخ شدگی چنین دوگانگیهایی کمک می کنند.
روش شناسی
کردارشناسان بر این باورند که تنها زمانی می توانیم رفتار حیوانات را درک کنیم که رفتار آنها را در موقعیت طبیعی شان مورد مطالعه قرار دهیم . کردارشناس به مشاهده طبیعی می پردازد .
کردارشناسان رفتار را با استفاده از دو روش کلی مطالعه می کنند: مشاهده طبیعی و تجربههای آزمایشگاهی. اصرار کردارشناسان بر مشاهده موجودات زنده در محیط طبیعی، کردارشناسی را از رشتههایی همانند آن مانند روانشناسی تکاملی و زیست شناسی اجتماعی متفاوت ساخته و مشاهده طبیعی آنها به عنوان یکی از اصلیترین مساعدتها به روانشناسی است. کردارشناسی که مشاهده طبیعی انجام می دهد بر این باور است که برای اینکه رفتار خاصی از گونه ویژهای را مطالعه کنیم، آن گونه باید در محیط طبیعیاش مشاهده شود. یک فرد تنها در صورتی می تواند کارکرد یک رفتار را بفهمد که ببیند چطور این رفتار مخصوص یک محیط طبیعی گونهای خاص است تا بتواند نیازی خاص را برآورده کند. کردارشناسان گامهای مشخصی را جهت مطالعه یک موجود زنده دنبال می کنند:
• شرح رفتار: تفسیری دقیق از رفتار یک گونه در محیط طبیعیاش.
• طبقهبندی: رفتار را بر اساس کارکرد آن طبقهبندی می کنند.
• مقایسه: چگونگی کارکرد رفتار را در گونههای مختلف مقایسه کرده و اینکه چگونه رفتارهای متفاوت می توانند کارکردی یکسان در گونههایی خاص داشته باشند را بررسی می کند.
• تجربههای آزمایشگاهی: دلایل فوری رفتار را که در سه گام بالا گفته شدند، تعیین می کنند.
این گامها با گفتههای تینبرگن (۱۹۶۳) در کتاب “اهداف روشهای کردارشناسی” مطابقت دارند که در این کتاب او مشخص می کند که تمامی مطالعات رفتار باید به چهار سوال پاسخ دهند. ۱ – کارکرد (انطباق)، ۲ – تکامل نژادی، ۳ – دلایل علّی – معلولی (مکانیسم) و ۴ – رشد (پدیدآیی فردی).
مفاهیم اساسی در نظریه کردارشناسی
- رفتار ذاتی خاص گونه
کردارشناسان رفتار را ذاتی می دانند اگر 4 ویژگی زیر را داشته باشد:
- در تمام اعضای یک گونه کلیشه ای است. یک سری از رفتارهای ثابت است.
- بدون تجربه قبلی مرتبط که اجازه یادگیری را بدهد، وجود دارد.
- در همه اعضای یک گونه دیده می شود. یا حداقل در همه ی اعضای یک زیرگروه یک گونه دیده می شود، مانند همه ی مذکرهای یک گونه یا همه ی جوان های یک گونه.
- بعد از اینکه به وجود آمد تحت تاثیر تجربه و یادگیری نسبتا تغییر نمی کند.
برای مثال یک نوع خاصی از پرنده آوازخوان، آواز مشابهی در همه ی اعضای این گونه در رسش جنسی ظاهر می شود، حتی اگر هیچ وقت آواز را از هم نوعان خود نشنیده باشد.
ممکن است در دو یا چند گونه یک رفتار مشابه دیده شود که احتمالا دو دلیل دارد:
- احتمال اول این که دو گونه اجداد یکسانی داشته اند و در زمانی از مسیر دوره تکامل شان از هم جدا شده اند و آن رفتار در اجداد مشترکشان وجود داشته است.
- احتمال دوم این که دو گونه به طور مستقل تکامل یافته اند و به خاطر نیازها و شرایط فیزیکی مشابه، این رفتار مشابه را دارند.
مثلا در خیلی از گونه ها کودک به پوست مادر خود می چسبد، این یک نیاز برای بقا است وقتی مادر به دنبال غذا یا برای فرار از شکارچیان در حرکت است.
کردارشناسان باید با احتیاط درباره رفتارهای مشابه در گونه ها نتیجه گیری کنند چراکه نه تنها ممکن است یک رفتار در گونه های مختلف مستقل از هم تکامل یافته باشد بلکه یک رفتار یکسان در دوگونه ممکن است معنی یا کارکرد متفاوتی داشته باشد، مثلا اگر یک سگ دم خود را تکان دهد نشانه رضایت و خوشحالی است اما همین تکان دادن دم در گربه نشان دهنده مبازره است.
رفتارهای ویژهی نوع ، رفتارهای کلیشه ای و متوالی هستند که در صورت وجود محرک بیرونی مناسب و مشخصی که محرک رهاساز یا محرک رهاکننده نامیده می شود، راه اندازی می شوند.
دو نوع رفتار ذاتی – بازتاب ها و الگوهای عمل ثابت – در انسان مطرح است.
- بازتاب ها
بازتاب ها پاسخ های ساده به محرک هاست. مثل وقتی انگشت را در دست نوزاد قرار می دهید، آن را چنگ می زند. یا این که وقتی موهای والد بلند است نوزاد بویژه در زمان شیرخوردن آن را چنگ می زند که کردارشناسان ریشه این رفلکس را در همان چسبیدن به موی پوست مادر در حیوانات گذشته می دانند. این رفلکس ها خیلی قوی هستند. در یک نوزاد نارس می تواند به یک طناب لباس بچسبد و وزن خود را نگه دارد. این توانایی بعدا از بین می رود. رفلکس های پیچیده تری مثل شنا کردن، گام برداشتن نیز در نوزادان وجود دارد.
- الگوهای عمل ثابت
کردارشناسان کلاسیک بر الگوهای عمل ثابت (که امروزه معتقدند متغیرتر از آن چیزی است که فکر می کردند و ثابت نیست) تاکید می کنند که یک رفتار ذاتی پیچیده است و بقای فرد و گونه را افزایش می دهد. یک سری از برنامه ریزی ژنتیکی از فعالیت های حرکتی هماهنگ که از مکانیزم های ذاتی خاص در سیستم عصبی مرکزی برانگیخته می شود که می تواند استادانه و با جزئیات زیاد باشد.
مثل:
سنجاب ها دانه ها را زیر خاک پنهان می کنند.
پرنده ها رقص هایی برای جذب جفت می کنند.
عنکبوت ها تار می بافند.
ماهی آبنوس برای محافظت از قلمرواش مبارزه می کند.
bowerbird برای جذب جفت ساعت ها صرف ساختن لانه عاشقانه با تزئین گل ها و میوه ها و سوسک های رنگی می کند. این پرنده با اضافه کردن هرجزء به لانه اش به طور معنی داری برای تحسین کارش هربار می ایستد و باز جزء بعد را اضافه می کند.
- رفتار غریزی
کردارشناسان به بررسی غرایز می پردازند . معمولا هر نوع رفتار غیر اکتسابی را رفتار غریزی گویند . غریزه به وسیله محرک بیرونی مشخصی راه اندازی می شود . غرایز همچنین در گونه ها نوعی هستند ، یعنی الگوی رفتاری معینی ، تنها در اعضای گونه های خاصی مشاهده می شود . رفتارها همواره دارای نوعی الگوی عملی ثابت یعنی نوعی مولفه حرکتی کلیشه ای هستند . ژست جنگیدن ، رفتار جفت طلبی و سبک های تعقیب همواره دارای برخی جنبه های ثابت هستند . با وجود این هر بخش از یک غریزه لازم نیست ماهیت ثابتی داشته باشد .
الگوی عمل ثابت همچنین دارای یک مولفه ی سایقی زیربنایی ، یعنی نوعی تمایل اتی به پرداختن به رفتار غریزی است . سرانجام غرایز که محصول تکامل هستن ، ارزش بقا دارند .
- نقش پذیری
در کتاب برک (1393) معروفترین الگوی عمل ثابت را که ارزش بقا دارد را نقش پذیری می داند. مانند رفتار تعقیب کردن جوجه پرنده ها،مانند غازها که تضمین می کند جوجه نزدیک مادر خواهد ماند، تغذیه خواهد شد و از خطر در امان خواهد ماند. مشاهدات نقش پذیری به مفهوم مهمی در رشد انسان منجر شد و آن دوره های بحرانی است که زمان محدودی است که با آمادگی زیستی فرد می تواند رفتارهای انطباقی خاصی را فرا بگیرد ولی به حمایت محیط مناسب نیاز دارد، مثلا آیا هوش آسیب خواهد دید اگر در سالهای اولیه کودک از غذا یا تحریک بدنی و اجتماعی محروم باشد؟ بعد از آن دوره حساس تعریف شد که مناسبترین زمان برای ظاهر شدن توانایی های خاص است و فرد در این زمان خیلی پذیرای تاثیرات محیطی است اما محدود به این زمان نیست.(برک, 1393, pp. 38–39)
نقش پذیری فرآیندی که طی آن ، اطلاعات در خلال یک دوره حساس اولیه کامل شود ، نقش پذیری نامیده می شود . نقش پذیری نوعی یادگیری فوق العاده پایدار است که در خلال یک دوره حساس که از طریق رسش تعیین می شود اتفاق می افتد . نوزاد حیوانات فقط زمانی به چیزی دلبسته می شوند که در خلال یک دوره زمانی در اوایل زندگی در معرض آن قرار بگیرند و آن را دنبال کنند . نقش پذیری اولیه ممکن است ترجیحات جنسی بعدی را تحت تاثیر قرار دهد . مثلا پرنده ای که اوایل زندگی خودش را تنها با انسان سر و کار داشته است رفتار جنسی بعدی خود را بر انسان متمرکز می کند .
- دلبستگی نوزاد و مراقب (نظریه بالبی)
بالبی بعد از مشاهده نوزادانی که از مادر خود برای مدت طولانی دور بودند به این نتیجه رسید که دلبستگی اجتماعی اولیه برای رشد طبیعی لازم است. یک ارتباط آشفته بین مادر و نوباوه منجر به اعتراض کودک، سپس ناامیدی و سوگ و بعد از آن جدایی (detachment) و در بعضی موارد باعث آسیب روانی می شود.
نظریه کردارشناسی جان بالبی از مهمترین عوامل تعیینکننده شخصیت فرد در بزرگسالی، چگونگی رابطه او با والدین یا مراقب اصلی وی (مادر) است. در روانشناسی تحولی پیوند عاطفی بین نوزاد و مادر را دلبستگی مینامند.
طبق نظریه کردارشناسی جان بالبی درون سازی تعاملات بین مادر و کودک تصورات قالبی را در فرد ایجاد میکند و این تصورات، مبنایی برای احساس اعتماد فرد نسبت به دنیای اطراف و نوع تعامل او با دنیای بیرون میشود. طبق نظریه او جدایی از منبع ایمنیبخش (مادر / مراقب اصلی) میتواند با گسستگی ارتباط فرد با دیگر افراد جامعه و گرایش او به سمت مواد مخدر بهمنظور فرار از ترسها، اضطرابها و پناه بردن به رؤیا و … ارتباط داشته باشد.
کودکان با پرورش سبک دلبستگی به شکلی ناایمن، شخصیتی بیعاطفه خواهند داشت که مشخصه آن: کنارهگیری هیجانی، فقدان احساس، ناتوانی در برقراری روابط محبتآمیز و عاطفی با دیگران است.
ازجمله مهمترین عواملی که تعیینکننده شخصیت فرد در بزرگسالی است رابطه او با مراقب یا مادرشاست وجود یا عدم وجود این رابطه و همچنین چگونگی و کیفیت این رابطه بین نوزاد و مراقب او موردتوجهبسیاری از روانکاوان و روانشناسانی نظیر فروید، ملانی کلاین، سالیوان، اریکسون و بالبی قرارگرفته است؛
که دراینبین بالبی بهطور منظم و منسجم به مطالعه و بررسی این رابطه تحت عنوان دلبستگی پرداختهاست. دلبستگی مفهومی است که ریشه در کارهای کردار شناسان دارد و دارای بار مفهومی روان تحلیلگرایانه نیز است.
بالبی تأکید میکند که هیجانها جزء اساسی دلبستگی هستند و نیز کودکان با سبک دلبستگی ایمنیدارای تجارب سرشار از ایمنی و بهدوراز اضطراب مختلکننده هستند و در مقابل، کودکان با سبکدلبستگی ناایمن (اجتنابی و دو سو گرا) دنیا را محیطی ناامن واستر سزا تصور کرده و توانایی مؤثر و سازندهبا مشکلات و موقعیتهای تنشزا را ندارند.
بهطورکلی کودکان با سبک دلبستگی ایمن خواهان تعامل و همکاری و رفتار چسبندگی به مراقب خود بوده و در حضور او احساس راحتی یکنند. کودکان با سبک دلبستگی اجتنابی از اینکه به رابطه دوسویه با مراقب خویش بپردازند اجتناب کرده و رفتاری حاکی از عدم راحتی نشان میدهند.
درنهایت کودکان با سبک دلبستگی ناایمن دو سو گرا رفتار متعارض با مراقب خویش نشان میدهند، که ازیکطرف خواهان گرایش به مراقب و تعامل با او بوده و از سوی دیگر خواستار گریز یا اجتناب از او هستند.
بهطورکلی میتوان گفت یکی از عوامل شک انگیزی شخصیت در بزرگسالی کیفیت دلبستگی در زمان کودکی فرد میباشد؛ ازاینرو پرداختن به نظریه دلبستگی م میتواند راهی برای مطالعات موردنظر درزمینهٔ رشد و شک انگیزی شخصیت افراد در آینده باشد.
- مفهوم گوناگونی
گوناگونی مفهومی مهم در کردارشناسی و نظریه تکاملی است. این مفهوم نه تنها از نظر ژنتیکی، بلکه از نظر فرهنگی نیز درست است.
• گوناگونی ژنتیکی راهی برای جمعیت است تا بتوانند با تغییرات محیطی انطباق یابند. اگر گوناگونی شدت بیشتری داشته باشد، احتمال اینکه افرادی در یک جمعیت دارای گوناگونیهای آلل (ژنهای همردیف) باشند، بیشتر است. این افراد احتمال بیشتری برای بقاء و تولید نطفهای دارند که آن ژن همردیف را در خود دارد. جمعیت به دلیل موفقیت این افراد تا نسلهای بعدی قطعاً باقی خواهد ماند.
• میدان آکادمیک ژنتیک جمعیت شامل فرضیههای بسیار و نظریههایی است که مربوط به گوناگونی ژنتیک هستند. “نظریه بیطرف تکامل” پیشنهاد می کند که گوناگونی نتیجه افزایش جانشینهای خنثی است. گوناگون ساختن انتخاب، فرضیهای است که در آن دو زیر جمعیت از یک گونه در محیطهای مختلفی زندگی می کنند که در آنها آللهای متفاوتی در یک مکان مشخص انتخاب می شوند. این اتفاق زمانی ممکن است بیافتد که یک گونه دامنهای گسترده نسبت به نقل مکان افراد درون آن داشته باشد.
• گوناگونی فرهنگ نیز مهم است. از نقطه نظر انتقال فرهنگ، انسانها تنها حیواناتی هستند که دانش افزایشی فرهنگ را به نوزاد خود انتقال می دهند؛ درحالیکه شمپانزهها می توانند استفاده از ابزار را توسط نگاه کردن به سایر شمپانزههای دیگر یاد بگیرند. انسانها قادر هستند که منابع شناختی خود را برای خلق راه حلهایی به مراتب پیچیدهتر ترکیب کنند و روشهای پیچیدهای را برای تعامل با محیط خود خلق کنند.
• گوناگونی فرهنگها این نظر را بیان می کند که رفتار انسانها به واسطه محیطشان شکل می گیرد و آنها به محیط خود نیز شکل می دهند. گوناگونی فرهنگ برخاسته از انطباقهای متفاوت انسانها به عوامل متفاوت محیطی است که در عوض به محیط شکل داده و این شکل محیط رفتار انسان را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. این سیکل در گوناگونی ابرازات فرهنگی که در نهایت باعث بقای گونه انسان می شود تاثیر بسیار دارد.
• گوناگونی جنسی نیز بسیار با اهمیت است. یک نمونه از گوناگونی انسان جهتیابی جنسی او است. کردارشناسان متوجه شدهاند که بیش از ۲۵۰ گونه از حیوانات وجود دارند که رفتارهای همجنسگرایانه از خود نشان می دهند. درحالیکه این مسئله برخلاف این است که بگوییم رفتاری انطباقی است، نگاهی دقیقتر نشان می دهد که چطور ژنهای مربوط به همجنسگرایی می توانند باقی بمانند، حتی اگر نوزادی از این رفتارهای همجنسگرایانه تولید نشود.
در آخر باید تاکید کرد که کردارشناسی انسانی به بررسی و تحلیل غریزی رفتارهای انگیزشی، پرخاشگری، تنوع طلبی جنسی، ازدواج، قتلهای عشقی، اعتیاد، جنگ و اختلالات روانشناختی از نقطه نظر تکاملی می پردازد.
- یادگیری در نظریه کردارشناسی
تاکید روی رفتار ذاتی به این معنا نیست که به نظر کردارشناسان یادگیری مهم نیست. در بسیاری از رفتارها اجزای یادگیری و ذات در هم تنیده شده اند و در این تنیدگی ارزش بقا روشن است. یک raven (نوعی پرنده) به طور ذاتی می داند که چطور لانه بسازد اما از طریق آزمون و خطا یادمی گیرد که شیشه شکسته و تکه های یخ کمتر از شاخه های کوچک برای این هدف مناسب هستند.
یک مهارت ذاتی می تواند به آسانی با محیط جدید سازگار شود. مثلا titmice (نام یک پرنده) به آسانی یادمی گیرد که رفتار غریزی جویدن را برای باز کردن درب بطری شیر استفاده کند.
وادینگتون (1957) مدلی را مطرح می کند که چطور مکانیسم های تنظیم کننده بیولوژیکی مسیر رشدی را محدود می کنند با این حال به محیط اجازه می دهد رشد را در همان محدوده بیولوژیکی تعدیل کند (Miller, 2011, pp. 330–334).
کردارشناسان هرگز ادعا نکرده اند که رفتار کاملا ذاتی است و یادگیری و تجربه هیچ اهمیتی ندارد. نباید فراموش کرد که نقش پذیری نوعی یادگیری است. نقش پذیری آن نوع از یادگیری که لاک و پاولوف یا اسکینر گفته اند نیست، بلکه نوعی یادگیری فوق العاده پایدار است که در خلال یک دوره حساس که از طریق رسش تعیین می شود، اتفاق می افتد. با این حال ریس(1954) نشان داد موش هایی که به تکه های چوب دسترسی نداشته باشند، نمی توانند غریزه لانه سازی را نشان بدهند. یافته آزمایش ریس تاکید اصلی کردارشناسان بر ذاتی بودن و صرفا ارزش انطباقی برای محیط قائل بودن را به چالش می کشد. (کِرین, 1389, p. 77)
هر آنچه از روانشناسی می خواهید را در این وبلاگ بجویید .