مبانی نظری و نظریه های خشونت علیه زنان
از لحاظ تاریخی شاید بتوان نخستین سابقه امر خشونت را در اسطوره های دینی و مذهبی مانند داستان"آدم و حوا" یا هابیل و قابیل به روایات کتب مقدس سراغ گرفت، در واقع داستان آدم و حوا عاملی شد تا در غرب و در دنیای مسیحیت، زنان را مورد ظلم و جور قرار دهند و مقامات کلیسا در روزگار قدیم، حتی خشونت در ازدواج را توصیه می نمودند.
چنین طرز نگرشی بر نظرات برخی مقدسین مسیحی نظیر سنت اگوستین نیز تأثیر گذاشت، که معتقد بود مردان در تصویر خداوند آفریده شده اند و اگر زنی را به اتفاق شوهرش در نظر بگیریم شاید بتوان گفت که آن ها هر دو در تصویر خداوند آفریده شده اند.
یک هزار سال بعد از عیسی مسیح، نخستین قانون مصوب کلیسا در جهت اعمال خشونت بر زنان صادر شد که البته امروزه بسیاری از متولیان کلیسا، منکر نقش این نهاد در خشونت ورزی علیه زنان هستند، لیکن اقدامات مارتین لوتر در سده شانزدهم میلادی خود بیانگر این واقعیت می باشد، کما این که به زعم برخی از نویسندگان، کتک زدن زنان اگرچه به صراحت در قوانین مدنی ناپلئون پذیرفته شد، لیکن برداشتی رایج و غیر قابل انکار از آن محسوب می شود و این بیشتر ناشی از خطابه ناپلئون به شورای حکومت است که اعلام کرد شوهر باید دارای قدرت مطلقه در ارتباط با همسرش باشد. بنابراین، سابقه خشونت در خانواده را باید در اسطوره ها و اعتقادات باستانی ایران و جهان جست و جو کرد.
خشونت در خانواده با وجود قدمت بسیار زیاد از پنهان ترین مسایل به شمار می رود و تنها در چند دهه اخیر پژوهشگران نظیر روان شناسان، جامعه شناسان، جرم شناسان و ... سعی در پرداختن به این پدیده مهم نموده اند. وسعت دامنه خشونتی که زنان در خانواده در معرض آن قرار دارند در اوایل دهه1970 آشکار شد یعنی زمانی که گروه های هوادار آزادی زنان با تشکیل خانه های امن برای زنانی که خواهان ترک مردان خشن بودند به این نیاز بدیهی پاسخ گفتند. زنانی که به این خانه ها روی آوردند غالبا با مردانی زندگی کرده بودند که سال ها ایشان را کتک می زده اند.
بسیاری از این زنان بارها برای ترک شوهر خود به تلاش ناموفقی دست زده بودند اما دشواری تأمین سر پناه و معاش برای خود و فرزندانشان غالبا آنان را به خانه پر خشونت بازگردانده بود(آبوت و والاس، ترجمه عراقی، 1380).
خشونت علیه زنان یک پدیده جهانی است. بخش اعظمی از تحقیقات نشان می دهند که در وقوع خشونت علیه زنان تفاوت هایی وجود دارد که ناشی از عوامل فرهنگی منحصر به فرد هستند. لذا تفاوت در فرهنگ خواه بر اساس منطقه جغرافیایی, قلمروهای ملی, مذهب یا قومیت, سبب به وجود آمدن تفاوت در نگرش نسبت به خشونت علیه زنان, شده است.
خشونت خانگی علیه زنان علاوه بر جنبه های حقوقی و اخلاقی, عواقب جسمی, روانی و اجتماعی متعددی دارد که می تواند سلامت زنان, خانواده و جامعه را به خطر اندازد.
خشونت علیه زنان در ابعاد خانگی (خانوادگی) و اجتماعی (عمومی) آن، چه در جوامع توسعه یافته و چه در جوامع درحال توسعه همواره به عنوان یک دغدغه و آسیب مطرح بوده که طیف آن از جامعه صنعتی تا جوامع عقب مانده براساس مولفههای فرهنگی و بومی متغیر میباشد. زنان در طول تاریخ و در بسیاری از نقاط جهان به دلیل درک نادرست از حقوق انسانی و دلایل دیگر، همواره مورد اجحاف قرار گرفته و برای سرکوب ایشان یکی از نزدیکترین ابزار اعمال خشونت بوده است. امروزه با وجود پیشرفتهای صنعتی جوامع، رشد تمدن و فرهنگ آنها و توسعه علم و تکنولوژی، هنوز پدیده خشونت خانوادگی یک معضل جهانی به شمار میآید. در عصر کنونی که جهان وارد هزاره جدید میلادی شده است، نه تنها خشونت از زندگی زنان رخت برنبسته است، بلکه گزارشهای تکان دهنده از حوادث، آمار، اطلاعات و اخبار از گوشه و کنار جهان ارائه میشود که نشان از نقض حقوق بشر در مورد زنان دارند و از این حقیقت تلخ پرده برمیدارد که فقط اشکال و صور خشونت علیه زنان تغییر کرده است و ماهیت آن کماکان پابرجاست.
مسئله خشونت علیه زنان برای نخستین بار در اعلامیه 20 دسامبر 1993 در اعلامیه رفع خشونت علیه زنان مورد توجه قرار گرفت تا پیش از آن هیچ مطلبی حتی در کنواسیون رفع تبعیض علیه زنان که در سال 1979 به تصویب رسیده بود هم مشخصاً ماده ای در رابطه با خشونت علیه زنان وجود نداشت. اعلامیه، نخسیتن سند بین المللی حقوقی است که در راستای رفع خشونت علیه زنان گام برداشته است. در بند نخست اعلامیه رفع خشونت علیه زنان تعریف خشونت چنین بیان شده است «خشونت علیه زنان به مفهوم هرگونه عملی است که مبنای جنسیتی داشته و فرآیند آن یا فرآیند بالقوه آن منجر به آسیب جسمانی، جنسی و روانی یا رنج و محنت زنان گردد، از جمله این اعمال، تهدید و ارعاب و محرومیت از آزادی چه در زندگی خصوصی و چه در حیات اجتماعی زنان می باشد.»
خشونت علیه زنان به هیچ وجه، خاص جوامع عقب افتاده یا جوامع مسلمان نیست. در پیشرفته ترین کشورهای جهان، زنان و کودکان از تبعات و عوارض ناشی از خشونت به خصوص در زندگی خانوادگی رنج می برند و آزارهای جسمی و جنسی و روانی نه تنها تندرسی، سلامت عقل، تعادل عاطفی و روانی آنها را به خطر می اندازد بلکه جامعه را نیز متضرر می سازد.
در دو دهه گذشته، به خشونت علیه زنان توجه بیشتر شده است. WHO انجمن پزشکی امریکا فدراسیون بین المللی ماماها و ژنیکولوژیست ها و دیگر ارگان های پزشکی در مورد اهمیت خشونت علیه زنان از نظر سلامت ملی اعلامیه های بسیاری صادر کرده اند.
اغلب ارگان ها راهنمایی های گسترده ای در مورد چگونگی اعمال خشونت، تشخیص تهیه آن و پشتیبانی زنانی که مورد خشونت واقع شده اند، ارایه کرده اند. اما هم چنان میلیون ها زن در جهان، در طول دوران زندگی خشونت را تجربه می کنند و خشونت علیه زنان در حال گسترش می باشد و این یک خطر جدی است و عاملی است که باعث بسیاری مشکلات جسمی و روحی برای زنان می شود(دهقانی و ریاضی کرمانی، 1382). توجه به خشونت علیه زنان انکار این حقیقت نیست که مردان خشونت را تجربه نمی کنند بلکه به راستی جنگ، اختلافات نژادی، جنایت کاران و خشونت های خیابانی در مورد مردان باعث صدمه ایشان و حتی مرگ می شود(زوی ،1996).
اما اصطلاح خشونت علیه زنان شامل روشی است که با هدف آزار و اذیت زنان باشد و عامل خشونت می تواند همسر و شریک جنسی ما والدین افراد دیگر خانواده، همسایه ها، معلمان، کارفرماها، پلیس یا سربازان باشند. اعلامیه سازمان ملل متحد در مورد خشونت علیه زنان این گونه است که:" هر فعالیت خشونت آمیز بر پایه جنسیت که باعث آسیب جسمی، جنسی، روحی، عاطفی زن شود" یعنی تأکید بر این مورد کرده است که فعالیت باید بر پایه جنسیت باشد.
اما خشونت علیه زنان نه تنها جهت سوء استفاده جنسی است بلکه در برخی موارد با هدف ایجاد شرایطی جهت فرمانبرداری زن از مرد انجام می گیرد. مثلا شوهر با اعمال خشونت موقعیت خود را به عنوان رئیس خانواده به همسرش گوشزد می کند و یا این که مردی که به یک زن تجاوز می کند که به خود حق می دهد که جهت تنبیه وی یا توجیه اختلاف نقش زن و مرد در جامعه، وی را مورد سوء استفاده جنسی قرار دهد.
این نظریه جهانی مطرح است که موارد خشونت علیه زنان کمتر گزارش شده است و اطلاعات دقیقی از شیوع خشونت علیه زنان در دست نیست(السوبرگ و همکاران ،2001). اما این واقعیت تلخ وجود دارد که روزانه هزاران زن در تمام دنیا با خشونت مقابله کرده و با آن زندگی می کنند
خشونت علیه زنان پدیده ای چند بعدی است که خشونت خانگی یکی از تظاهرات آن به شمار می رود. خشونت در هر جامعه شکل هایی به خود می گیرد که با ساختار قانونی، سنتی و دینی و سیاسی همان جامعه متناسب است. بنابراین اثار خشونت علیه زنان در ایران را باید در مجموعه ای به هم تنیده از انواع خشونت های خانگی، اجتماعی، سیاسی و تفاسیر خاصی از دین جستجو کرد. تاکید بر ارزش هایی مانند جداسازی افراد دو جنس در مراکز دانشگاهی، منع حضور زنان از تماشای مسابقات ورزشی مردان، جلوگیری از فعالیت زنان هنرمند در جایگاه خواننده و مانند اینها، شکل هایی از خشونت است که بر زنان ایران تحمیل شده است (کار، 1381). به هر نوع عمل و یا احتمال رفتاری که به آسیب جسمی، جنسی، روانی یا محرومیت و عذاب منجر شود خشونت علیه زنان گفته می شود این تعریف، تهدید به چنین اعمال و رفتاری، محرومیت از آزادی به اجبار یا به اختیار، اعم از اینکه در زندگی شخصی(خصوصی) یا جمعی رخ دهد را نیز در بر می گیرد (نهاوندی1386 به نقل از وردی نیا، ریاحی، اسفندیاری).
همانگونه که گفته شد چنانچه رفتار خشونت آمیز علیه زنان در چارچوب خانواده و میان زن و شوهر روی دهد از آن به خشونت خانگی تعبیر می شود (پور رضا و موسوی،1382؛ سازمان جهانی بهداشت،1380).
پسران این رفتار رسانه ها را به مثابه الگوی رفتاری یاد می گیرند و در مقابل دختران می آموزند که رفتار خشونت آمیز برای زنان امری غیر مرسوم است (اعزازی،1380). در ایران نیز زنان در اثر فشارهای سنتی هزاران ساله که دامنه ای وسیع دارد خو گرفته اند که بخش عمده ای از وضعیت خشونت بار زندگی خود را از دیگران بپوشانند (کار، 1381).
خشونت علیه زنان امری جسمانی است زیرا: 30 تا 35 درصد زنان آمریکایی مورد آزار جسمی شوهران خود قرار می گیرند.
طبق گزارش اف. بی. آی، در سال 1392 در آمریکا از هر ده قربانی زن، سه نفر توسط شوهر یا دوست پسر خود کشته شده اند. در بنگلادش بیش از 50 درصد قتل ها ناشی از خشونت مردان است. (اشتری، 1390، ص 49-33)
خشونت علیه زنان در سرتاسر جهان امری پنهانی است که در بیشتر موارد از نظرها پنهان است. زنان تا کارد به استخوانشان نرسد، از زندگی خشونت آمیز خود حرفی نمی زنند. این پرهیز در هر کشوری دلایل خاص خود را دارد و متناسب است با شرایط زندگی فردی و اجتماعی زنان در هر جامعه مثل ترس از آبرو، ترس از شکنجه شدن و… از آن جایی که زنان به ندرت در برابر خشونت ها از خود عکس العمل و واکنش نشان می دهند این واکنش ها از طریق مراجعه به مقامات و مراجع قضایی، مقاومت شخصی در برابر خشونت، خودکشی، خودسوزی و غیره به مشاهده می رسد. بعضاً هم زنان به خاطر حفظ آبرو و مشیت خود و فامیل آن را پنهان کرده و خود را به امراض گوناگون روانی دچار می سازند. علل پنهان ماندن خشونت با وجود گستردگی آن و تبعات زیان بار ناشی از آن ریشه در فرهنگ دارد.
خشونت علیه زنان فقط خانگی نیست و در دو حوزه خصوصی و عمومی بر زنان اعمال می شود. اما در هر جامعه خشونت شکل هایی به خود می گیرد که با ساختار قانونی، سنتی، دینی و سیاسی همان جامعه متناسب است. برای مثال، زنان ایرانی در حوزه خصوصی در معرض انواع خاصی از خشونت به سر می برند که ناشی از عملکرد قوانین و سنت های ناظر بر طلاق است و درجوامع غربی مصداق ندارد. خشونت علیه زنان در ایران همواره به عنوان ابزاری برای تثبیت قدرت مردانه به کار رفته و به طور مشخص در دو حوزه خصوصی و عمومی اتفاق افتاده است.
نتایج پژوهش های مختلف نشان می دهد زنان هشت برابر بیشتر از مردان خشونت همسرانشان را تجربه می کنند (سولر، وینایاک، و کوآداینو2000 به نقل از یزد خواستی 1387). و همین طور بر پایه آمار منتشر شده سازمان بهداشت جهانی از هر سه زن یک زن در طول زندگی خود مورد خشونت خانگی واقع می شود (سازمان بهداشت جهانی 2008).
تا 4 دهه قبل هیچ یک از جامعه شناسان به طور خاص به بررسی پدیده خشونت خانگی نپرداخته و افرادی مانند پزشکان و روانپزشکان که به صورت مستقیم با آن ارتباط داشتند آن را مطرح کردند و از طریق مقالات متعددی که در زمینه بررسی های بالینی در مورد کودکان کتک خورده نوشته شد مسئله خشونت خانوادگی به افکار عمومی و متخصصان جامعه ارائه گردید جامعه شناسان تا قبل از این با اینکه از وجود خشونت در خانواده آگاه بودند گمان می بردند این نوع رفتار خشونت آمیز استثنایی ست و در شرایط بحرانی (طلاق، جدایی و فقر مالی) در میان خانواده ها بروز می کند اما از دهه 70 میلادی نگاه پژوهشگران متوجه این پدیده شد و با انجام دادن بررسی های گوناگون کوشیدند خشونت خانگی را شناسایی کنند. بررسی های مربوط به خشونت با مقاله ای آغاز شد که در سال 1962، هنری کمپ و همکاران تحت عنوان "علائم مشخصه کودک کتک خورده "منتشر گردید (کریمی،1386)
جان ای. ابراین پژوهشی تحت عنوان خشونت در خانواده های مستعد طلاق در آمریکا در سال 1969 انجام داد حجم نمونه آماری در این پژوهش 150 نفر می باشد که شامل 52 درصد از زنان و 48 درصد از مردانی است که درگیر طلاق بودند همچنین تکنیک جمع آوری اطلاعات در این پژوهش، مصاحبه می باشد نتایج این تحقیق به این ترتیب بود:
-رفتار خشونت آمیز بیشتر در خانواده هایی متداول است که شوهران آنها در شغل و نقش نان آوری خانواده موفق نبودند.
-همچنین شوهران پایگاه پایین تری نسبت به همسرانشان داشته باشند لذا شوهران جهت اثبات مجدد برتری پایگاه شان در برابر دیگر اعضای خانواده به رفتار خشونت گرایانه متوسل می شوند (ابراین، 1971).
سوزان استاین متز یک پژوهش مقایسه ای بین کتک خوردن زن و کتک خوردن شوهر در سال 1975 بر روی نمونه ای شامل 57 خانوار که به طور تصادفی انتخاب شده بودند انجام داد این پژوهش از طریق مصاحبه با افراد خانواده و از جمله فرزندان در دلاویر انجام شد و به این نتایج دست یافت:
-بیش از 60 درصد خانواده های مورد بررسی در طی ازدواج خود خشونت را تجربه کرده بودند.
- در خانواده های مورد بررسی مردان آسیب بیشتری وارد می کردند اما میل زن و شوهر به استفاده از خشونت برای رفع اختلاف خانوادگی به یک اندازه بود اما اگر استفاده از اشیاء خارجی را کنار بگذاریم، شمار مردان در آسیب زدن به همسرشان فزونی می یابد و علت آن قوی تر بودن مردان نسبت به زنان می باشد ( استاین متز، به نقل از روی، 1377).
متداول ترین نوع رفتارهای خشونت آمیز در خانواده بین زن و شوهر اتفاق می افتد که این نوع رفتارها ممکن است از طرف شوهر نسبت به زن یا برعکس به وقوع بپیوندد.
خشونت شوهر نسبت به زن: در خشونت زناشویی اصولا خشونت از طرف شوهر نسبت به همسر به وقوع می پیوندد و این امر ریشه تاریخی بسیار طولانی دارد چنان چه جان استوارت میل فیلسوف انگلیسی در سال 1869 نوشته است که از بدو شکل گیری جوامع انسانی، زنان در اسارت مردانی بوده اند (روی، ترجمه قراچه داغی،1387).
لیکن حمایت از زنان در برابر خشونت به عنوان یک معضل اجتماعی امری است که تنها در دهه های اخیر در غرب مطرح شده است. این موضوع ( زن آزاری ) همواره، در همه ی جوامع و در بین همه طبقات اجتماعی وجود داشته است و با افزایش آمار آن محققی به نام " واکر " با بررسی تأثیرات روان شناختی سوء رفتار با زنان اصطلاح " زن کتک خورده " را ابداع کرد و امروزه علایم روان شناختی آن تحت عنوان"سندرم زن کتک خورده" طبقه بندی می گردد (صادقی،1378).
مطالعات به عمل آمده در 35 کشور جهان حاکی از آن است که، یک چهارم یا حتی بیشتر زنان توسط شریک کنونی یا قبلی شان مورد سوء استفاده جسمی قرار گرفته اند (شیرافکن،1379). خانه های امن جمعیت عظیمی از زنان را در خود پناه می دهد و این مسایل نشان دهنده خشونت های سنگین خانوادگی است و معمولا خشونت های سبک در جایی انعکاس نمی یابد.
خشونت علیه زنان اصطلاحی تخصصی است که برای توصیف کلی کارهای خشونتآمیز علیه زنان به کار میرود. همانند جرم ناشی از تنفر ، این شکل از خشونت علیه گروه خاصی از مردم (زنان) اِعمال میشود و جنسیت قربانی پایه اصلی خشونت است (آقابیگولی، 1386؛ حسینی، 1385).
انواع خشونت علیه زنان
1- خشونت فزیکی ( جسمی )
گسترده ترین نوع خشونت علیه زنان همانا خشونت فزیکی و شایع ترین نوع خشونت علیه زنان به شمار می رود این نوع خشونت، قربانی را به صورت جسمی آسیب می رساند و به هرگونه رفتار غیراجتماعی اطلاق می گردد که ممکن است از لمس کردن بدن زن آغاز شده و گاهی تا مرحله آزار و اذیت جسمی زن پیش برود. اما آنچه در قانون منع خشونت علیه زنان به عنوان مصادیقی از خشونت علیه زنان آمده است عبارت اند از: ضرب و شتم ، آتش زدن و یا استعمال مواد شیمیایی و سایر مواد خطرناک، مجروح و معلول نمودن، آزار و اذیت جنسی، کار اجباری و... را شامل می شود که از مصادیق رفتار خشونت آمیز، خشونت جسمی زنان گسترده ترین نوع خشونت علیه زنان می باشد ( عبدالقیوم آیتی، 1398).
نوعی اقدام فیزیکی برای آسیبرساندن، ترساندن یا کنترلکردن همسر را خشونت فیزیکی گویند .
2- خشونت روانی
خشونت زبانی و روانی نیز از موارد شایع خشونت علیه زنان می باشد که کمتر به عنوان خشونت مورد توجه قرار می گیرد. این نوع خشونت نیز پیامد های منفی زیادی بر روح و روان زنان قربانی می گذارد. تحقیر، دشنام و تهدید از اشکال رایج این نوع خشونت ها می باشد و هم چنان بی اعتنایی، توهین، تحقیر، محدودیت های زنان در محیط اجتماعی، خانه و محیط های کاری و آموزشی را نیز شامل می شود ( گزارش کمیسیون حقوق بشر، ۱۳95 ،ص ۱۳ ).
به عبارت دیگر خشونت روانی یک نوع خشونتی است که شرافت، آبرو، غرور و اعتماد به نفس زن را به صورت جدی مورد تعرض قرارداده و متأثر می سازد. این نوع رفتار کمتر به عنوان خشونت مورد توجه قرار می گیرد و آثار و پیامدهای منفی را بر شخصیت، روان، زندگی شخصی و اجتماعی زن دارد. رفتار خشونتآمیزی که شرافت، آبرو و اعتماد به نفس زن را خدشهدار میکند .
مصادیقی که در قانون منع خشونت علیه زنان به حیث خشونت روانی تصریح شده است، عبارت از: دشنام، تحقیر، مجبور نمودن به خود سوزی، خودکشی و یا استعمال مواد مضر، ازدواج با بیش از یک زن، انزوای اجباری و ... می باشد. خشونت های روانی که بر زنان اعمال می گردد، پیامدهای ناگواری دارد که عبارت از: سرخوردگی، اضطراب و استرس، ناامیدی، خود حقیر بینی، عقده نسبت به دیگران، از کار افتادگی ادراکی، از بین رفتن اعتماد به نفس، انواع افسردگی ها و عدم کفایت زن در تدبیر منزل و گریز از مشارکت در امور اجتماعی، بازسازی رفتار خشونت آمیز در بچه ها، عدم کارایی زن در محیط کار و پناه بردن بر استفاده از دواهای روان گردان، پناه بردن به فالگیری و رمالی، از دست رفتن استعدادهای زن و دست زدن به خودکشی و از دست دادن اعتبار اجتماعی و خانوادگی می باشد ( آیتی، 1398).
خشونت عاطفی ، رفتارهای کلامی و غیرکلامی زورگویانة همسر است که ابراز آنها در بدن دیده نمیشود. فرایندی است که طی آن فرد ازنظر روانی از جانب شخصی دیگر بهصورت تدریجی دچار آسیب میشود.
خشونت کلامی ، حرفهای آزاردهنده، رفتار خشونتآمیز محسوب میشود. این حرفهای آزاردهنده و ناخوشایند معمولاً بهصورت ناسزا، لحن تند، تحقیر، تمسخر، تشر، استهزا و ... است که ممکن است به خشونت خانگی فیزیکی در چارچوب خانه منجر شود.
3- خشونت جنسی
خشونت جنسی یکی از جدی ترین مشکلات زنان در سطح جهانی است. زنان و دختران زیادی همه ساله قربانی این جنایت وحشیانه می گردند. با وجود آنکه آمارهای موجود از خشونت جنسی بسیار نگران کننده است و هرازگاهی مواردی از این گونه قضایا در رسانه ها نیز منتشر می شود، ولی این آمارها رقم واقعی این معضل را نشان نمی دهد، زیرا مسائل جنسی در بستر سنت های جامعه ای افغانی، حالت تابویی دارد و پرداختن به آن ها کراهت آور قلمداد می شود ( گزارش حقوق بشر، ۱۳95 ،ص ۱۲ ).
خشونت جنسی به شیوه های مختلف همچون تجاوز جنسی، روابط نامعمول جنسی، توهین و تحقیر و بی حرمتی جنسی، و روسپی گری اجباری، سقط جنین اجباری و غیره اتفاق میافتد. تجاوز جنسی از موارد بسیار حاد و نگران کننده ای خشونت جنسی در کشورهای درگیر جنگ است ( گزارش کمیسیون حقوق بشر، ۱۳95).
سؤ استفاده های جنسی، در اکثریت کشورها وجود دارد و در هر نقطه ای جهان دارای آمارهای مختلفی می باشد که ازجمله مباحث جدید مورد توجه در گفتمان خشونت است که مقصود از آن سؤ استفاده جنسی از زنان و کودکان می باشد. مصادیق این نوع خشونت عبارت از تجاوز به عنف، آزارجنسی، مزاحمت و تماس بدنی، قاچاق زنان، فحشا و روسپی گری، تجارت جنسی، بهره برداری تجاری ( تهیه عکس و فیلم های مستهجن ) اجبار به رابطه جنسی غیر مشروع و... می باشد.
خشونت جنسی نوعی خشونت در حیطة زندگی خصوصی، زناشویی و خانوادگی اتفاق میافتد و بهصورت الزام به تمکین از شوهر یا رابطة محارم با یکدیگر در حلقة خویشاوندی علیه زن اعمال میشود
4- خشونت فرهنگی
یکی دیگر از انواع خشونت علیه زنان، خشونت های است که ریشه در فرهنگ جامعه دارد که این نوع خشونت به نسبت ساختار، فرهنگ انسانی زن را قربانی می کند؛ زیرا قدرت گسترده ای که عرف و فرهنگ جامعه مردسالار به مردها اعطا کرده است، سبب می شود تا مرد خود را به عنوان رئیس خانواده احساس کرده و در حوزه خصوصی خانواده علیه زنان اعمال خشونت نماید.
نظام خانواده در افغانستان مردسالارانه است که در اعمال قدرت خانگی و سیاسی دست مردان باز است و از ویژگی های این نوع نظام برتری جنس مذکر در مقابل قوانین اجتماعی است و در چنین نظامی زن قیمومیت دایمی مرد است و به این ترتیب، استقرار فرهنگ مردسالارانه در جامعه افغانستان یکی از عوامل اساسی است که در به وجود آوردن ساختار فرهنگی و اجتماعی تبعیض آمیز و خشونت علیه زنان نقش تعیین کننده دارد. این دسته از خشونت مواردی از قبیل خرید و فروش به منظور یا بهانه ازدواج، نکاح اجباری، ممانعت از حق ازدواج یا حق انتخاب زوج، نکاح قبل از سن قانونی را در برمی گیرد ( آیتی، ۱۳98 ،ص ۲).
5- خشونت اجتماعی
ساختار اجتماعی بخشی از خشونت ها را بر زنان تحمیل می کند. بر اساس ساختار اجتماعی جامعه مردسالارانه و سنتی مردان از قدرت بیشتر و زنان از قدرت کمتر برخوردارند. مصادیق خشونت های ساختار اجتماعی عبارت اند از مجبور نمودن به فحشا، ضبط و ثبت هویت زن قربانی و نشر آن به نحوی که به شخصیت وی لطمه وارد شود، آزار و اذیت، اجبار زن به اعتیاد به مواد مخدر، ممانعت از حق تعلیم، تحصیل، کار و دسترسی به خدمات صحی و فعالیت هایی اجتماعی است بیشتر این خشونت ها علیه زنان متأهل انجام می شود که شامل ممانعت از کار، تحصیل، فعالیت های اجتماعی وفرهنگی است ( آیتی، ۱۳98 ).
در خشونت اجتماعی ، مردها با ممانعت از رشد اجتماعی، تحصیل، گسترش فعالیتهای فکری و روابط اجتماعی همسر خود، وی را از دستیافتن به حقوق، اهداف و آرزوهای خود بازمیدارند و موجب عقبماندگی و انجماد فکری وی میشوند.
6- خشونت اقتصادی
خشونت اقتصادی علیه زنان به گونه های متفاوت اتفاق می افتد و بنا برسنت ها و عملکردهای ناهنجار حاکم بر جوامع به شکل شدید ظهور می نماید که فقدان استقلال اقتصادی زنان یکی از مهمترین عوامل خشونت علیه زنان محسوب می شود. این که وابستگی زنان به شوهران شان موجب می شود تا زنان در سطح اجتماع در موقعیت پایین تر نسبت به مردان قرار گرفته و به حضور و نقش آنان در تصمیم گیری های خانوادگی اهمیت داده نشود. در بسیاری از نقاط جهان، زنان به عنوان نیروی کار ارزان استفاده شده وچنین می پندارند که باید تا آخر عمر از خانواده خود مراقبت کنند بی آنکه امنیت اقتصادی داشته باشند. خشونت اقتصادی زنان که شامل محرومیت زنان از دریافت نفقه، منع تصرف در اموال شخصی، عدم دسترسی به حق میراث، نپرداختن مهریه، منع تصرف در ارث و ممانعت از حق دریافت دست مزد آنان است ( گزارش کمیسیون حقوق بشر، ۱۳95 ، ص ۱5 ).
خشونت مالی رفتار خشونتآمیزی است که مردان علیه زنان روا میدارند و اگر مردان خانواده نخواهند از خود سخاوتی در تمکین مادی زنان نشان دهند، ادامه زندگی برای زنان بدون درآمد به مخاطره میافتد.
نظریه های خشونت علیه زنان
نظریههای مختلفی در سطح خرد، میانه و کلان وجود دارند که درصدد تشریح خشونت خانوادگی، بهخصوص خشونت نسبت به زنان برمیآیند. نظریههای سطح میانه که عموماً از چشمانداز روانشناسی اجتماعی به پدیدة خشونت علیه زنان نگاه میکند، تعامل افراد با محیط اجتماعی را منبع خشونت میداند. بخش عمدهای از پژوهشهای مرتبط با حوزة خشونت خانگی در نگرش روانشناسی اجتماعی برپایة فرضیههایی است که از یادگیری یا انتقال میان نسلی خشونت دفاع میکند.
نظریه منابع
ویلیام گود اولین كسی بود كه این نظریه را در مورد خشونت خانگی مطرح كرد. از نظر گود خانواده مانند هر نظام اجتماعی دیگر دارای سلسله مراتبی ازاقتدار است. هر كسی كه به منابع مهم خانواده بیشتر از دیگران دسترسی داشته باشد می تواند دیگر اعضا را به فعالیت جهت هدف خود مجبور كند. بر اساس این نظریه هر چه منابع در دسترس افراد بیشتر باشد كمتر از دیگران به اعمال قدرت به روش خشونت فزیكی دست می زنند. زیرا منابع متعدد دیگری دارند كه ازطریق آنها قادر به اعمال قدرت هستند. اما افرادی كه در رتبه پایین اجتماعی- اقتصادی هستند از زور بدنی استفاده می كنند چون سایر منابع در اختیار شان برای رسیدن به هدف شان ناكافی است.
در نظریه منابع، خشونت منبعی مثل پول و صفات فردی است که برای جلوگیری ازاعمال ناخواسته یا اعمال رفتارهای مورد نظر به کار می رود. هر چه منابع در دسترس افراد بیشتر باشد توانایی فرد برای استفاده از قدرت بیشتر می شود و بنابراین احتمال کمتری می رود که از خشونت استفاده کند. خشونت بایستی به عنوان یک منبع غایی در نظر گرفته شود زیرا زمانی از آن استفاده می شود که سایر منابع در رسیدن به اهداف مورد نظر کافی نباشد ( همتی، ۱۳8۳ ،ص ۲۳۲ ). خانواده مانند هر نظام یا واحد اجتماعی دیگر دارای نظام اقتداری است و هر کس به منابع مهم خانواده ( مانند شغل، تحصیلات، درآمد، مهارت و اطلاعات ) بیشتر از دیگران دسترسی داشته باشد می تواند سایر اعضا را به فعالیت در جهت امیال خود وادار کند و تصمیم گیری های مهم با او می باشد ( اعزازی، 1380،ص ۱۰5-۱۰۷).
به گونه ی دیگر هر یک از همسران که در خانواده بـه منابع و سرمایه های بیشتری دسترسی داشته باشد، میتواند سهم بیشتری در تصمیم گیری داشته باشد. بنابراین افزایش منابع قدرت برای زنان خود عامل مهمی برای مقابله با خشونت مردان علیه آنان می باشد ( شادمانی، ۱۳96 ،ص ۷۰ ).
تغییرپذیری نقش و منابع قدرت در خانواده که عموماً با ایجاد زمینههای شغلی و تحصیلی برای زنان به وجود میآید، از دیگر عواملی است که به خشونت علیه زنان منجر میشود. این بحث، نظریة منابع را به میان میآورد. ویلیام گود نخستین کسی بود که نظریة منابع را دربارة خشونت مطرح کرد. ازنظر او خانواده مانند هر نظام اجتماعی دیگری سلسله مراتبی از اقتدار دارد و هر کس به منابع مهم خانواده بیشتر از دیگران دسترسی داشته باشد، دیگر اعضا را به فعالیت برای اهداف خود مجبور میکند. براساس این نظریه، هرچه منابع در دسترس افراد بیشتر باشد، کمتر از دیگران به اعمال قدرت به روش خشونت فیزیکی دست میزند؛ زیرا منابع متعدد دیگری دارند که با آن قادر به اعمال قدرت هستند؛ اما افرادی که رتبة پایین اقتصادی و اجتماعی دارند از زور بدنی استفاده میکنند؛ زیرا سایر منابعِ در اختیارشان، برای رسیدن به اهدافشان ناکافی است (Hoffman et al., 1994: 131-146, Anderson & Bushman, 2004: 27-54). براساس این نظریه، یک رابطة آشکار بین قدرت و منابع در خانواده وجود دارد و قدرت، توانایی بالقوة یک عنصر برای نفوذ و تسلط بر رفتار دیگری تعریف میشود (حضوری، 1385: 82).
نظام خانواده مانند هر نظام یا واحد اجتماعی دیگری دارای نظامی اقتداری است و هر کس که به منابع مهم خانواده بیشتر از دیگران دسترسی دارد میتواند سایر اعضاء را به فعالیت در جهت امیال خود وادارد. گود میگوید که افراد بسیار قدرتمند خانواده کمتر از دیگران به اعمال قدرت از طریق خشونت بدنی دست میزنند زیرا منابع متعدد دیگری دارند که از طریق آنها قادر به اعمال قدرتند. اما در میان افرادی که دارای ضعف اجتماعی و اقتصادی هستند تنها منبع قدرت، زور بدنی و استفاده از آن است. حتی زمانی که پایگاه اجتماعی زن از شوهر بالاتر باشد اعمال خشونت مرد نه تنها کمتر نمیشود بلکه افزایش هم مییابد. در بررسیهای گلز به این نتیجه رسیدند مردانی که نسبت به زنان خود در موقعیت پایینتری قرار دارند دچار سردرگمی و ناکامی میشوند و از آن جا که خشونت آخرین منبع کسب قدرت است برای اعمال حاکمیت خود به آن توسل میجویند.
این نظریه بیان می کند زمانی که فرد دارای منابع زیادی است و یا در شرایطی که منابع او بسیار ناکافی است، احتمال اینکه از راهبرد خشونت استفاده کند، بیشتر است. به طور نمونه وقتی فرد بخواهد بر دیگری اعمال قدرت کند، ولی منابع او (نظیرتحصیلات، شغل، درآمد، مهارت) در سطح پایینی باشد، از خشونت برای تداوم موقعیت خویش استفاده می کند .
نظریه اقتدار ( پدر سالاری یا مرد سالاری )
یکی از نظریاتی که سلطه ای مردان به زنان را تبیین می کند، نظریه مرد سالاری می با شد که در آن سلسله مراتب قدرت به اساس نظام اجتماعی است. منظور از پدر سالاری اقتدار پدر، شوهر، مرد ارشد خانواده، بزرگتر خانواده شبکه ای خویشاوندی است؛ سلطه ای ارباب بر رعیت ، و افراد آزاد ، سلطه ای ارباب بر خدمتکار و سلطه ای شاهزادە مذکر، کارگزار دربار و درگاه، ملازمان دربار، ارباب رجوع و رعیت خراج گزار، سلطه ای مالک موروثی و شاهزاده بر دست نشاندگان است ( طیب، ۱۳96 ،ص ۱5 ) .
نظریه ی پدرسالاری، خشونت شوهر علیه زن را نتیجه ای نظم اجتماعی سنتی و ساخت پدرسالارانه ی خانواده که به واسطه ی ایدئولوژی پدرسالارانه تقویت می گردد، می داند. بر اساس این نظریه، سلسله مراتب نظم پدرسالارانه دسترسی افراد یا گروه های خاصی را به منابع کمیاب از پیش مقدر می نماید. از آنجا که جامعه ای پدرسالارانه بر پایه بعد جنسیت بنا نهاده شده است، پایگاه هر کدام از جنس ها بر پایه انتظارات جنسیتی قوام یافته و این گونه خدمت در خانه مختص زنان و بقیه آمال، علایق و آرزوهای بشری متعلق به مردان است.
از این دیدگاه، پایگاه و وضعیت زنان در خانواده بازتاب پایگاه و وضعیت زنان در جامعه است. همان گونه که ساخت قدرت در خانواده حالتی از ساخت کلی قدرت در جامعه های است که سلطه مردان را تثبیت می کند، ساخت خشونت دیدگی و ستم دیدگی در خانواده نیز از ساخت جامعه ای است که خشونت سلطه مند را روا می دارد. به اساس این نظریه زنان بر مبنای مشیروعیت سنتی زیر سلطه ی مردان قرار دارند.
بر اساس سنت های رایج، پدر، شوهر و مردان جامعه سرپرست زنان بوده و حق مالکیت بر آنها را دارند. احساس مالکیت بر زنان در بسیاری از رفتارهای اجتماعی وجود دارد و بسیاری زنان این را احساس نمی کنند که در زیر سلطه ی مردانه قرار دارند؛ زیرا این شرایط را طبیعی می دانند. چنانچه مردان نیز اقتدار و قدرت، سرپرستی و قیومیت را حق خود می دانند.
خشونت علیه زنان از وضعیت فرودست آنها در رابطه با مردان و نظام خانوادگی پدرسالار ناشی میشود و تبیین آن در نظریههای یادگیری اجتماعی، ناسازگاری پایگاهی و تضاد منابع، تنها در چارچوب ساختارهای فرهنگی پدرسالار معنادار است؛ اما اگر ساختارهای اقتداری پدرسالارانه را به تعبیر فوکو (سلطه گفتمانی) بدانیم، این سلطه بهناچار با اشکال متعددی از مقاومت روبهرو میشود ( ضمیران، 1387: 156).
پدرسالاری، یک صورت اجتماعی است و تقریباً در سراسر جهان وجود دارد؛ زیرا مردان بیشترین منابع قدرت مادی و جسمانی را برای اعمال نظارت بر زنان بسیج میکنند و هنگامیکه این قدرت مادی و جسمانی حاکم باشد منابع دیگر قدرت، مانند قدرت عقیدتی، حقوقی و عاطفی نیز به کار برده میشوند. خشونت جسمانی آخرین حربة دفاع از پدرسالاری است که در روابط بین اشخاص و گروهها برای حفاظت از پدرسالاری در برابر مقاومت فردی و گروهی زنان غالباً به کار برده میشود ( ریتزر، 1383: 488 – 491).
درهرحال خشونت خانگی ازجمله عواملی است که احساس امنیت زنان را در محیط خانه در معرض خطر قرار میدهد. ازآنجاییکه همواره خانواده بهمنزلة پناهگاهی مقدس برای آسایش خاطر و آرامش انسان تلقی میشود، خشونت خانگی ازنظر لغوی با چنین مفهومی از خانواده همخوانی ندارد؛ زیرا خشونت، تصویر آرام خانه و امنیت بهدستآمده از خویشاوندی را در هم میشکند ( آبوت و والاس، 1391 :239-242).
نظریه یادگیری اجتماعی
در دهـه ۱99۰ باندورا بیان می کند خشونت نوعی صورت آموخته شده از رفتار اجتماعی است. فراگیری خشونت معموالً تحت شرایط مستقیم ( تنبیه یا تشویق ) و مشاهدات فردی انجام می پذیرد و می تواند نتیجه تجارب شخصی یا فردی یا بر گرفته از نتایج مترتب بر رفتار دیگران باشـد. برای تبدیل رفتار مشاهده شده به رفتار از سـوی فرد، لازم است آن رفتار در ذهن فرد ثبت شود ( شادمانی، ۱۳96 ،ص 69 ).
نظریه یادگیری اجتماعی مبتنی بر این فرض اساسی است که انسانها رفتارهای شان را از طریق مشاهده رفتارهای اجتماعی دیگران و الگو قرار دادن آن چه آنها انجام می دهند یاد می گیرند. فرایندهایی که کانون این نظریه قرار دارد مدل بندی یا به اصطلاح دیدن و عمل کردن نام دارد که در آن فرد رفتارهای شناختی و اجتماعی را از طریق مشاهده ای پاداشها و مجازاتهای اعمال شده، تقویت می شود ( همتی، ۱۳8۳ ،ص ۲۳۲ ).
عده ای دیگر در مقابل ذاتی بودن پرخاشگری اعتقاد دارند كه فكر ذاتی بودن پرخاشگری برای انسان خطرناک و مخرب است زیرا داشتن چنین فكری سبب می شود كه پرخاشگری مانند میل به غذا یک واكنش اجتناب ناپذیر تلقی شود بنابراین انسان در كنترل یا كاهش آن نمی تواند نقش داشته باشد بنابراین، این دیدگاه مبتنی بر یادیگری است. یعنی رفتارهای انسان تابع یادگیری و شرایط و موقعیت های بیرونی است. یادگیری از طرق مختلف همچون مشاهده، تقلید، شرطی سازی حاصل می شود. از نظر این دیدگاه پرخاشگری ذاتی نیست بلكه اكتسابی است و از تعامل بین اعضای خانواده و جامعه كسب می شود. در این راستا نقش تعلیم و تربیت، خانواده، محیط اجتماعی، رسانه های گروهی بسیار با اهمیت است. بخش اعظم تحقیقات از چشم انداز یادگیری اجتماعی صورت گرفته است. بیشتر روان شناسان نقطه نظر تیره و بد بینانه پرخاشگری « طبیعت آدمی » را نمی پذیرند. آنان در عوض اهمیت عوامل محیطی، اجتماعی و یادگیری را در تنظیم رفتار پرخاشگرانه مورد تأكید قرار می دهند ( باندورا، ۱98۳؛ بارون، ۱9۷۷؛ بركووتیس، ۱96۲ ). همچنین این گروه دالیل فراوانی را مبتنی براینكه پرخاشگری منشأ غریزی و ذاتی نمی تواند داشته باشد ارائه داده اند به همین دلیل از نظر اجتماعی هم قابل آموزش هم قابل پیشگیری و كنترل است ( فتاحیان، 1396،ص 34).
از این دیدگاه "بندورا" رفتار از طریق تقلید (تقلید رفتار اعضای خانواده یا دیگران) و هم از طریق تجربه های مستقیم فرار گرفته می شود. اگر ارائه این رفتار در محیطی باعث برطرف کردن نیاز برای رسیدن به هدفی گردد احتمال بروز آن حتی بدون وجود پاداش هم زیاد خواهد بود به خصوص اگر این رفتار را الگویی ارائه دهد که برای مشاهدهگر ارزش و اهمیت داشته پایگاه بالایی نیز داشته باشد. اشترواس و همکاران مراحل زیر را در یادگیری خشونت از طریق خانواده مشخص کردهاند:
الف- یادگیری این موضوع که افرادی که یکدیگر را دوست دارند به هم رفتار خشونت آمیز نیز دارند.
ب- نبود منع اخلاقی در مورد خشونت
ج- مجاز بودن خشونت در صورت نبود راه حل دیگری.
فرد تحت تاثیر خانواده به تدریج نقشهای جنسیتی را فرا میگیرد. دختران میآموزند که نقش جنسیتی زن بزرگسال همراه با پذیرش و فرودست و وابستگی به مرد است و پسران نیز میآموزند که مردان برتر از زنان هستند و باید به دنبال امیال و آرزوهای خود باشند.
نظریة یادگیری اجتماعی مرهون تحقیقات آلبرت باندور (1977) است (حضوری، 1385: 82). براساس این نظریه، نه انگیزههای فطری معطوف به خشونت و نه سائقهای تحریک شده ناشی از ناکامی ریشه پرخاشگری انسان است؛ بلکه انسانها بهدلایل زیر به همدیگر پرخاش میکنند:
1- از تجربیات گذشته، واکنشهای پرخاشگری را یاد گرفتهاند؛
2- برای انجام اعمال پرخاشگرانه انتظار پاداش گوناگون داشتهاند یا به دست میآورند؛
3- شرایط اجتماعی خاصی آنها را بهسمت پرخاشگری سوق میدهد (باندورا، 1372).
نظریة یادگیری اجتماعی بیان میکند فراگیری رفتار با مشاهده و یا تجربة مستقیم رفتار به دست میآید و انتخاب الگوی یادگیری به عواملی مانند سن، جنس، موقعیت و جنبههای دیگر مشترک بستگی دارد (کاپلان، 1379: 277). در این نظریه، باندورا به روند فراگیری و یادگیری خشونت با مشاهده و تقلید تأکید میکند (Bndura, 1975).
نظریه هماهنگی فرهنگی
این نظریه بر این باور است که خشونت تابع سایر هنجارهای اجتماعی است و در هماهنگی با آنها نابرابری توزیع قدرت، سلسله مراتب جنسیتی را تحقق می بخشد؛ زیرا در فرهنگ مذکور، پرخاشگری و حاکمیت مردان در قبال انفعال و تابعیت زنان پذیرفته شده و نمی تواند از آنها سر باز زند. در جوامع پدرسالار کاربرد قدرت به منظور ثبات و برقراری امتیازات مردان دارای مشروعیت است. از اینرو خشونت ابزاری است که برای نظارت و کنترل استفاده می شود. انواع خشونت در جامعه ای این چنینی دارای مشروعیت بوده و در صورت انجام آن انگشت انتقاد بر عاملین بلند نمی شود ( طیب، ۱۳96 ، ص ۱6 ) .
سرمایه فرهنگی متفاوت می تواند یکی از عوامل مؤثر بر نگرش مردان به خشونت علیه زنان باشد که از طریق فرایند جامعه پذیری اعمال نفوذ می کند. سرمایه فرهنگی بدون کوشش شخصی کسب نمی شود و به ارث برده نمی شود، بلکه از جانب عامل کار طولانی، مداوم و پیگیر یادگیری و فرهنگ پذیری را می طلبد با هدف جزئی از خود کردن، از آن خود کردن، آن را به قالب خود کشیدن، به عنوان چیزی که وجود اجتماعی او را تحول می بخشد.
فرضیه هماهنگی فرهنگی، ارزشهای اساسی یک جامعه و پدیدە اجتماعی مانند « خشونت » را مرتبط به یکدیگر می داند. هر قدر جامعه استفاده از خشونت را برای رسیدن به اهداف جذابتر تبلیغ کند احتمال مشروعیت بخشیدن به آن در ابعاد دیگر اجتماعی افزایش می یابد. بر اساس این دیدگاه مناسبات فرهنگی، نابرابری میان زن و مرد و جایگاه زن در خانواده و جامعه همچنین تقسیم کار جنسیتی همه و همه محصول فرهنگ و باورهای فرهنگی است.
هماهنگی فرهنگی در مورد وجود هماهنگی میان ارزش های اساسی یک جامعه و پدیدهای اجتماعی مانند خشونت بحث میکند. دوباش و دوباش ارتباط مشخصی میان رفتار خشونت آمیز مردان نسبت به زنان و هنجارهای اجتماعی یافتهاند. مردانی که با همسران خود بدرفتاری میکنند در فرهنگی زندگی میکنند که در آن حاکمیت مردان بسیار بیشتر از زنان است از ویژگیهای دیگر این فرهنگ تائید پرخاشگری مردان، وجود حاکمیت مردانه و فرمانبرداری زنان است بنابراین در جوامع پدرسالارانه استفاده از قدرت برای ثبات و برقراری امتیازات مردان دارای مشروعیت است و همچنین مردانی که زنان خود را کتک میزنند به ندرت گمان میبرند که عمل خلافی انجام میدهند بلکه در اثر حمایت هنجارهای عمومی جامعه معتقد میشوند رفتارشان بر طبق هنجارهای اجتماعی است. فرضیه دیگر این است که هر قدر جامعهای استفاده از خشونت را برای رسیدن به اهداف جذاب تبلیغ کند احتمال مشروعیت بخشیدن به آن در ابعاد دیگر اجتماعی افزایش مییابد. باوکر بر این باور است که خردهفرهنگها به موازات فرهنگ حاکم وجود دارند و امکان دارد حتی جهتگیری آنها مخالف هنجارهای عمومی جامعه باشد و تنها در افراد متعلق به طبقات پایین جامعه رفتار خشونتآمیز نمیگنجد بلکه در طبقات دیگر جامعه هم چنین رفتاری وجود دارد.
نظریه همسان همسری
در نظریه همسان همسری، همسرگزینی جور یا متناسب صورت نمی پذیرد، دو انسان با دو فرهنگ متفاوت با یکدیگر قرار می گیرند، چون سازش فکری ندارند، عواطف آنها رو به سردی می گذارد و روابطی که بر پایه ی تعامل گسسته می دهد. به زعم او، هنگامی که دو همسر همسوگرا هستند، یعنی همانند یا مکمل یکدیگرند، رفتار و انتظارات هر دو تحت تأثیر مجموعه ارزشی و هنجاری مشابه قرار می گیرند. در مقابل تعلقات زوجین می تواند ناهمسوگرا باشد، یعنی هر یک به گروهی خاص و متمایز تعلق داشته باشد و تعلق خود را نیز بدان حفظ نماید. رفتار و انتظارات زوجین تحت تأثیر مجموعه های متمایز ارزشی و هنجاری قرار می گیرد ( ساروخانی، ۱۳۷6 ،ص ۱۳۲-۱۳۱ ).
همسانی میان دو زوج نه تنها آنان را به سوی یکدیگر جذب می کند بلکه پیوند زناشویی آنان را استوارتر می سازد. در حالی که ناهمسان همسری باعث می شود زوجین هر یک به گروهی خاص گرایش داشته باشند و در واقع می توان گفت سطح تحصیلات و تفاوت سنی می تواند با خشونت رابطه داشته باشد چون نگرشها و انتظارات با هم متفاوت است و درک متقابلی از هم ندارند که سرچشمه ای کشمکش های خانوادگی بوده، ارتباطات آنها به تدریج سرد می شود و زمینه بروز خشونت در محیط خانواده افزایش می یابد ( یعقوبی و رئوفی، ۱۳9۲ ،ص ۱۲4-۱۲5 ) .
در دیدگاه شبکه هر خانواده قسمتی از یک شبکه بزرگ خویشاوندی محسوب می شود که در تعامل با سایر افراد و خانواده ها قرار دارد. هر چه دخالت اطرافیان در روابط اجتماعی زوجین بیشتر باشد امکان بروز خشونت نیز افزایش می یابد. در نظریه همسان همسری همچنان که از اسمش مشخص است بر همسان بودن زوجین از لخاط تحصیلی، سنی و پایگاه اقتصادی و اجتماعی تأکید می شود هر چه زوجین فاصله بیشتری با هم داشته باشند امکان خشونت در روابط شان بیشتر می شود ( سلیمانی، ۱۳8۱ ،ص ۳8 ). به این ترتیب دسترسی یا نداشتن دسترسی به منابع ارزشمند، تجربه خشونت در خانواده پدری ویادگیری آن، پذیرش سلطه و اقتدار مرد در خانواده، دخالت اطرافیان و غیرهمسان گزینی بر خشونت علیه زنان تأثیرگذار است.
نظریه کج رفتاری
همانطوریکه نابرابری قدرت در جامعه بر کیفیت زندگی مردم تأثیر می گذارد کیفیت و انواع کج رفتاری هم از این موضوع متأثر می شود. قدرت خود می تواند موجبات کج روی را فراهم سازد ( سرو ستانی، ۱۳89 ). کج رفتاری به معنای تخلف عمدی از هنجارها یا مجموعه هنجارهای معینی می باشد که در جامعه پذیرفته شده است ( سرو ستانی، ۱۳89 ). کج رفتاری فقط به نحوه ای عملکرد فرد مربوط نیست، بل به فعالیت های گروه ها نیز مربوط می شود. به افرادی که از هنجارهای پذیرفته شده فراتر می روند کج رفتار گفته می شود. افراد کج رفتار عموماً ضمانت های اجرایی رسمی و غیررسمی هنجارها را نادیده می گیرند. این نظریه سه دلیل عمده را برای وجود چنین شرایطی ارائه کرده است.
در این نظریه بیان می شود که گاه افرد قربانی خشونت، زمینه ظهور خشونت را فراهم می کند وگاه برعکس این قضیه که غالبا ًدر کشور ما معمول است و بیشتر مردان بر اساس تفکر سلطه گرایانه ی شان بر زنان می تازند و زنان را مورد خشونت قرار می دهند. به طور نمونه زمانی که زن، همسرش را فاقد توانایی خطاب می کند و یا مدام لجبازی می نماید و یا انعطاف لازم را در زندگی خانوادگی نشان نمی دهد، در واقع او را تحریک به خشونت کرده و زمینه خشم و پرخاشگری را فراهم می سازد.
البته این بدین معنا نمی باشد که رفتار خشونت آمیز مرد در خانواده، توجیه شود، زیرا نفس رفتار خشن به هر دلیلی که باشد نادرست و نامعقول است.
الف) کج رفتاری قدرتمندان قویتر است.
ب) قدرتمندان فرصتهای انحرافی بیشتری در اختیار دارند و در استفادە نامشروع از فرصت ها دست قدرتمندان بازتر است.
ج) قدرتمندان کمتر مورد کنترل اجتماعی قرار می گیرند ( طیب، ۱۳96 ،ص ۱8).
مردان قدرت اجتماعی بالاتری را در دست دارند، از اینرو مورد آزار قرار دادن زنان توسط آنان کمتر جدی گرفته شده و مورد بازخورد نیز قرار نمی گیرد. به اساس نظریه های جامعه شناختی جرم و کج روی ساخته ای جامعه بوده و در تعاملات اجتماعی شکل می گیرند. ساترلند جرم را به چیزی ربط می داد که آن را تفاوت در همنشینی می نامد ( کاوه و همکاران، ۱۳95 ، ص ۱۲ ).
افراد از طریق هم نشینی با کسانی که حامل هنجارهای مجرمانه اند، کج رفتار می شوند. از دید این نظریه فعالیت های مجرمانه درست مثل پیروی از قانون آموخته می شوند و به همان اندازه در پی دستابی به نیازها و ارزشهای مشابه هستند. تقلید پسران و مردان از گروه های آزار دهنده و در پی رسیدن به اهدافی چون لذت، حس افتخار و قدرت نمائی در این نظریه می تواند جای داشته باشد .
نظریه سادیسم باستانی
اریک فروم روان کاو بلند آوازه و نویسندە برجسته کتابی دارد به نام « دل آدمی وگرایش به خیر و شر » فروم در این کتاب سوال جالبی مطرح می کند و آن اینکه؛ « چرا علی رغم مشاهدە ای درد و فالکتی که جنگ و اسلحه بار می آورد باز هم انسان تمایل به خشونت دارد؟ » . در ادامه خود نویسنده پاسخ می دهد که « علاقه به مرگ به اندازە ای علاقه به زندگی در فطرت انسانها وجود دارد و دل آدمی حاوی نوعی سادیسم باستانی است » . از نظر او جوامع می توانند بیمار و مرگ اندیش شوند. ویژگی افراد مرگ اندیش گرایش شدید شان به زور است. زوری که انسان را به موجودی قاتل و بی رحم تبدیل می کند. فروم استدلال می کند که جامعه ای که میل به خشونت در آن افزایش می یابد به تدریج تمایل پیدا می کند تا خالی درون خود را که در واقع خالی زندگی است، با ناسونالیسم و نژاد پرستی پر کند. خودش را مرتبط به تحسین برانگیز ترین گروه عالم می ستاید و دیگری را از نظر نژادی حقیر فرض می کند. بنابراین می توان گفت که خشونت علیه زنان نیز منشأ در چنین حالتی داشته و مردان چون خود را جنس برتر می انگارند تمایل به رفتار خشونت آمیز علیه زنان داشته و حتی گاهی خود زنان هم به دلیل داشتن این بیماری خشونت را بر همنوع خود روا می دارند ( طیب، ۱۳96 ،ص ۱9 ).
روان پریشی های کارکردی و بیماری های میتابولیک و عصب شناختی از جمله عوامل روانی خشونت است. شیوع خشم های انفجاری اعم از روان زاد یا عضوی می تواند خلق و خوی فرد را غیر قابل کنترل سازد. بیماران روانی به دو دسته تقسیم می شوند:
الف) دسته ای که از زمان کودکی و نوجوانی رفتار پرخاشگرانه دارند.
ب) کسانی که در کودکی و جوانی مشکل نداشتند، ولی بعدها به دلیل آسیب های مغزی و اختلالات متابولیکی با انفجارات خشم مواجه می شوند. به نظر روان شناسان آسیب های مختلف مغزی، احتمال توسل افراد به خشونت را افزایش می دهد ( باک، ۱988 ).
همچنین مشخص شده است که نواحی خاصی از مغز مانند ناحیه آمیگدال ( یکی از برجستگی های گرد سطح پایین مخچه جانبی ) در پرخاشگری دخالت دارد لذا یکی از ابعاد مهم خشونت بعد فزیولوژیک آن است که به خلقت هر فرد برمی گردد و در اختیار وی نیست.
از دیگر عوامل روانشناختی خشونت، اختلالات شخصیتی است. فرد خشونت گر، فردی است که اختلالات شخصیتی مرزی و ضد اجتماعی دارد. مشاهده شده است که مردان خشونت طلب عزت نفس پایین دارند و خود پنداره آنها نیز آسیب پذیر می باشد. این افراد معمولا از نظر شخصیتی دگر آزار، انفعالی، مستعد معتاد شدن، دارای حسادت مرضی و وابسته هستند. افراد خشونت طلب دچار نوعی تضاد شخصیتی هستند. این تضاد در حوزه رفتار، آنها را در نیل به یک رفتار سالم برای برقراری ارتباط با دیگران باز می دارد، لذا متوصل به خشونت می شوند. فرد مهاجم صرفا زمانی از اعمال خشونت امتناع می کند که از واکنش طرف مقابل با درجه بیشتری از خشونت اطمینان داشته باشد و در غیر این صورت تلقی مثبتی از خشونت دارد.
کاپالن و سادوک (۱994) بیماریهایی همچون کودک خواهی، مرده خواهی، دگر آزاری، آزار جسمی و جنسی، هرزه گویی و نظربازی را جزء اختلالات پارافیلیائی معرفی می کنند و معتقدند ارضاء میل جنسی برخی افراد همراه با اصرار، تکرار و ناراحتی است. به طور مثال در اختلال پارافیلیایی دگر آزاری جنسی، فرد، مرتکب تجاوز به عنف شده و این عمل، معمولا منجر به قتل مفعول جنسی می شود.
فروم معتقد است که در چنین جامعه نصیحت و نیت خوش روشنفکران و زندگی اندیشان هر چند کمرنگ، اما شعله ای است که نباید خاموش شود. او از روزگار سیاهی می گوید که آدمی هر چه تالش می کند، باز هم « زور » مرگ اندیشی قویتر است. اما چه می توان کرد، فروم می گوید « دل آدمی گر چه ممکن است سخت شود؛ اما هرگز عاری از انسانیت نمی شود » وی زندگی اندیشی را نسبت به مرگ اندیشی ارجحتر می داند. ( فروم، ۱۳8۷).
نظریه سیستمی
در این دیدگاه خانواده نظامی در نظر گرفته شده است که دارای مرزهای باز یا بسته یا قابل نفوذ با محیط اطراف خود است. این مبادله به صورت بازخورد منفی یا مثبت صورت میگیرد و اهداف نهفته در نظام بر بازخورد تاثیر دارند. مثلاً ممکن است خشونت در جهت دستیابی به هدف یا بقای نظام وسیله موثری باشد. خشونت از طریق راه و روشی که نظام درونی و بیرونی خانواده به آن واکنش نشان میدهد تحت تاثیر قرار میگیرد بازخوردهای مثبت سبب افزایش رفتارهای خشونت آمیز و بازخوردهای منفی باعث کاهش آن میشود باید به این نکته توجه کرد که معمولاً توسل به خشونت به نتیجه دلخواه میرسد و تقویت مثبت میشود از طرف دیگر عدم استفاده از خشونت سبب تشدید موقعیتهای تعارضی یا تقویت منفی میگردد. بنابراین در نهایت طبق نظریه بر چسب زنی فرد عامل خشونت که از جانب محیط نیز مورد تائید قرار میگیرد خود را موظف به تکرار رفتارخشونت آمیز مییابد.
نظریه فمینیستی
صاحب نظر این دیدگاه معتقد است كه دلیل اصلی خشونت وجود ساختارهای اقتداری پدرسالارانه در جامعه است. در نظم اجتماعی پدرسالارانه، مردان از طریق سلطه بر زنان و انحصار نهادهای اجتماعی، موقعیت برتری نسبت به زنان پیدا كرده اند و فرمان برداری زنان از طریق مردان و نهادهای مسلط مردانه نهادینه شده است فمنیست های تندرو اعتقاد دارند که خشونت علیه زنان به هر شكل، محصول فرهنگ مردسالارانه است كه در آن مردان هم بر نهادهای اجتماعی و هم بر جسم زنان كنترل دارند. این ساختارهای اقتداری در سلسله مراتب سازمانی، نهادهای اجتماعی و روابط اجتماعی قابل مشاهده هستند. به علاوه جهان بینی هایی در جامعه تبلیغ می شوند که بر مشروعیت این نابرابری تأکید دارند ( ابوت، ۱۳9۳ ،ص ۳۱ ).
آنچه محققان دیدگاه فمینیستی در خشونت نسبت زنان و کودکان مشاهده می کنند رفتار یک فرد نسبت به یک زن نیست، بلکه از دیدگاه آنها خشونت در میان تمام مردان انعکاس یافته و آشکارسازی نظامی ازحاکمیت کلیه مردان جامعه بر کلیه زنان است که در شکل تاریخی و مقایسه های تطبیقی دیده شده است ( طیب، ۱۳96 ،ص ۲۰ ).
فمینیست های امریکایی بر پشتیبانی قوانین اجتماعی در مقابل رفتار خشونت آمیز اعتراض می کنند؛ زیرا عامالن خشونت به ندرت مجازات شده و در مواردی، گناه رفتار خشونت آمیز به دوش قربانی گذاشته می شود ( اعزازی، ۱۳8۰ ).
از دیدگاه فمینیست های لیبرال، تقسیم کار جنسی باعث شد که زنان در حوزه خصوصی و مردان در حوزه عمومی قرار گیرند. به گفته ی « ریتزر » عرصه خصوصی رشته بی پایانی از توقعات، وظایف خانه داری بی اجر و مزد که بدون ارزش و بی اهمیت تلقی می شوند، مراقبت از کودکان و خدمات عاطفی، عملی و جنسی به مردان را برای زنان در بر می گیرد. پاداشهای راستین زندگی اجتماعی، مانند؛ پول، قدرت، منزلت، آزادی، فرصتهای رشد و بالا بردن ارزش های شخصی را باید در عرصه ی عمومی جستجو کرد که در اختیار مردان است ( طیب، ۱۳96 ،ص ۲۱).
دیدگاه فمینیستی معتقد است خشونت علیه زنان بهخصوص خشونت خانگی، ریشه در فرهنگ و ساختار سیاسی جامعه دارد که پدرسالاری را تشویق میکند و زنان در روابط صمیمی زیر سلطة مردان قرار میگیرند (Blanca & et al., 2004: 239- 240). این دیدگاه، تسلط مرد و اجتماعیشدن برای استفاده از قدرت را منشأ خشونت میداند و بیان میکند خشونت خانگی نتایج پدرسالاری و تسلط مرد و نابرابری جنسی است (Zavala, 2007: 8).
صاحبنظران این حوزه معتقدند که دلیل اصلی خشونت وجود ساختارهای اقتداری پدرسالارانه در جامعه است. نهاد خانواده در حکم نهاد مرکزی پدرسالاری براساس نابرابریهای اجتماعی و استثمار زنان و کودکان بنا نهاده شده است و ایدئولوگهای جامعه میکوشند آن را حفظ کنند. از دید آنها خشونت مردان انعکاس و آشکار سازی نظامی از حاکمیت کلیه مردان جامعه بر کلیه زنان است که در شکل تاریخی و مقایسه تطبیقی دیده شده است. مارتین خشونت مردان نسبت به زنان را رسم و قاعده زندگی میداند و معتقد است که ساختار اقتصادی و اجتماعی جوامع بر اثر بیاعتباری و تحقیر و استثمار زنان شکل گرفته است. یکی از روشهایی که در روابط زناشویی سبب بیقدرتی زنان میشود بیارزش جلوه دادن فعالیتهای تولیدی و اقتصادی زنان در جامعه و افزایش اقتدار مردان در زمینه ازدواج است. همچنین ناظران اجتماعی تقسیم وظایف را با توجه به محدود کردن آزادی تحرک زنان بر عهده گرفتهاند و تا حدامکان نظارت را به مردانی محول میکنند که نقش پدر، شوهر و برادر را دارند.
نظریه اجتماعی شدن
نظریه ولفنه و گلز بیشتر به زمینه های اجتماعی شدن صحنه های خشونت آمیز تأکید دارد. ولفنه و گلز در سال 1993 تحقیقی را انجام دادند که کاربردی تر از سایر نظریات است. آنها معتقدند بر اساس تحقیقات کمی و پیمایشی خود دریافتند که عواملی چون فقر، بیکاری، ضعف فرهنگی، رسانه ها، کسانی که خشونت را در خانواده و جامعه تجربه کرده اند و رفتار تبعیض آمیز والدین علیه فرزندان باعث به وجود آمدن خشونت در جامعه می شود. لذا برای درمان خشونت باید عوامل خشونت را دقیقا شناسایی نموده و اقدام به درمان و ایجاد تغییرات در آن نمایند ( برهانی، 1398 ).
اجتماعی شدن فرآیندی است که به انسان راه های زندگی کردن در جامعه را می آموزد شخصیت می دهد و ظرفیت های او را در جهت انجام وظایف فردی و به عنوان یک عضو جامعه توسعه می بخشد. درآغاز زندگی کودک فرا می گیرد که چه رفتارهایی از او انتظار می رود و او دارای چه شخصیتی است ( کوهن، ۱۳86 ،ص ۷8 ).
افراد خود را بر اساس خواست ها و ارزش های جامعه تطبیق داده و نقش های خود را در طول اجتماعی شدن می آموزند. براین اساس، جامعه پذیری جنسیتی به معنای آموختن و درونی کردن رفتارهایی است که جامعه به اساس جنس بیولوژیک فرد اعم از زن و یا مرد از او انتظار دارد و برای وی مناسب می داند. در میان نظریه پردازان جامعه پذیری جودیت باتلر نقش عمدە دارد. باتلر در کتاب خویش بنام « آشفتگی جنسیت » به این عقیده است که جنسیت به طور اجتماعی ساخته می شود و تفاوت در شیوه ی رفتار زنان و مردان به علت تفاوت در جامعه پذیری جنسیتی است ( باتلر، ۱۳86 ،ص 46 ).
شیوع پدیده ی خشونت در عرصه عمومی با استفاده از نظریه ی جامعه پذیری جنسیتی اینگونه قابل توضیح است که پسرها از نوجوانی می بینند که مردان می توانند به راحتی و بدون هیچ مانعی در اماکن عمومی برای زنان مزاحمت ایجاد کنند و هنگامیکه در گروه همسالان هستند؛ این رفتار نشانه ای از بزرگی و مردانگی تلقی می شود. بنابراین در طول جامعه پذیری پسران این رفتار را آموخته و در گروه همسالان تقویت می گردد. از سوی دیگر تجربه های متعدد زنان دراین زمینه باعث شده است که آزار را امری طبیعی قلمداد کرده و برای اینکه بیشتر مورد مزاحمت قرار نگیرند، سکوت کنند. در نتیجه رفتارهای مزاحمت آمیز توسط مردان شایع شده و نسل در نسل انتقال می یابد ( طیب، ۱۳96 ،ص ۲۳ ).
نظریه زیستی ( زیست محیطی )
در این نظریه امكان بروز خشونت به ویژه علیه كودكان تحلیل می شود. این نظریه جامعه پذیری كودكان را در سه سطح بیان می كند. محیط بی واسطه، شبكه های اجتماعی و نظام جهان بینی خانواده به عنوان محیط زیست كودک نقش مهمی در یادگیری آن دارد. نحوه ارتباط خانواده با محیط بیرونی شاخصی برای سنجش میزان به ثمر رسیدن جامعه پذیری است. اگر خانواده نتواند با محیط بیرونی ارتباط مناسب بر قرار کند. امکان بروز خشونت به ویژه علیه کودکان به وجود می آید. در این نظریه تفسیرهای اجتماعی این عمل را مقبول نشان می دهند. معمولا والدین زمانی کودک خود را تنبیه می کنند که نظام هنجاری آنها را به این کار تشویق کند یا سازمان های حمایتی و اجتماعی، آنهارا در زمینه مشکلات تربیتی کودکان راهنمایی نکنند وباری از دوش والدین بر ندارند لذا خشونت به این طریق نهادینه می شود ( حسن پورازغدی، وهمکاران، ۱۳89 ).
نظریه ژنتیکی ( نظریه خشونت ذاتی ) (Theory Instind)
یكی از قدیمی ترین تبیین های نظری در باب خشونت، نظریه خشونت ذاتی است كه رویكرد غریزی به خشونت دارد و تأكید می كند موجودات انسانی برای بروز رفتارهای خشن، از پیش به طور ذاتی برنامه ریزی شده اند. از جمله حامیان این نظریه، زیگموند فروید است. مطابق این تئوری نحوه انگیزش نیروهای درونی توسط « خود » شكل می گیرد. تأكید بر « خود » از آن جهت می باشد كه « خود » اولین ساز و كار كنترل در مقابل ظهور انگیزه ها و رفتارهای خشونت آمیز است ( فتاحیان، ۱۳96 ، ص ۳۳ ).
گونداد لورنس دیدگاهی شبیه خشونت ذاتی دارد كه منشا بروز خشونت انسانی را غریزه جنگ طلبی انسان می داند. به اعتقاد او این غریزه در طی دوره تكامل انسانی توسعه می یابد و علت این امر سودمندی خشونت برای بقای انسان می باشد. در نظریه هایی كه خشونت را ناشی از تمایالت و خواسته های درونی می داند، امكان پیشگیری خشونت انسانی وجود ندارد، لذا نفی و نابودی چنین خشونتی امكان پذیر نیست و صرفا این خشونت را می توان كانالیزه نمود تا آسیب كمتری به دیگران وارد شود ( لورنس، ۱996 ).
جنسیت ها از جنبه بیولوژیکی آشکارا از هم متفاوت اند، چون هر یک از تجهیزات فزیکی خاصی که لازمه ایفای نقش شان در تولید مثل نوع انسان است برخوردارند. این خصوصیات کالبد شناسی مشخصه های اولیه جنسیتی نامیده می شوند و هنگام تولد یک کودک موجود اند. بعد از آن مشخصه های ثانوی جنسیتی قرار دارند؛ اینها با بزرگ شدن کودک رشد می کنند و هنگام رسیدن جوان به بلوغ کامل می شوند. در همین جاست که مردانگی و زنانگی شکل گرفته وساده ترین نوع تقسیم بندی آدمها، تقسیم شان به دو گروه مذکر و مؤنث به وجود می آید ( طیب، ۱۳96 ،ص ۲4 ).
نگرش تفاوت زیستی زنان و مردان ریشه تاریخی دارد. طوریکه افلاطون همدردی، سر خو شی، غم، حرص، خشم و سایر احساسات را برای زنان مناسب و برای مردان ناشایست می دانست. وی تشخیص داد که عاطفه هم در مردان و هم در زنان طبیعی است و درباره ی « اشتیاق طبیعی » مرد و میل به بیرون ریختن اندوه از طریق گریه و سوگواری سخن گفته است. او فکر می کرد بشر اگر بخواهد خوشبختی و خوبی هایش را فزون کند « احساسات » باید زیر تسلط مردها قرار داشته باشد ( طیب، ۱۳96 ،ص ۲4).
وی « منطق » را نقطه ای مقابل « عاطفه » می دانست و فکر می کرد بهترین راه اداره و دفاع نظامی از کشور این است که مردان همه احساسات زنانه را از طریق محکم، خون سرد و منطقی ب ودن از وجود خود دور کنند. طوریکه ناپلیون نیز گفته است؛ « اشک در زن سبب تسکین آلام درونی می شود؛ ولی در مرد، مردانگی را تباه می کند » ( احسانی، ۱۳86 ،ص ۳96 ).
افلاطون اگر چه با جرأت فراوانی از ورود زن به هر کاری و از هر برابری زن و مرد در همه موقعیت ها پشتبانی می کرد، لیکن همواره خداوند را سپاس میگفت که مرد آفریده شده است ( دورانت، ۱۳۷۳ ،ص ۱48).
یکی از قدیمی ترین تبیین های نظری در باب خشونت، نظریه خشونت ذاتی است که رویکرد غریزی به خشونت دارد و تأکید می کند موجودات انسانی برای بروز رفتارهای خشن، از پیش به طور ذاتی برنامه ریزی شده اند. از جمله حامیان این نظریه، زیگموند فروید است. مطابق این تئوری نحوه انگیزش نیروهای درونی توسط «خود»شکل می گیرد. تأکید بر «خود» از آن جهت می باشد که «خود» اولین سازوکار کنترل در مقابل ظهور انگیزه ها و رفتارهای خشونت آمیز است.
گونداد لورنس (1996- Lorens) دیدگاهی شبیه خشونت ذاتی دارد که منشأ بروز خشونت انسانی را غریزه جنگ طلبی انسان می داند. به اعتقاد او این غریزه در طی دوره تکامل انسانی توسعه می یابد و علت این امر سودمندی خشونت برای بقای انسان می باشد. در نظریه هایی که خشونت را ناشی از تمایلات و خواسته های درونی می داند، امکان پیشگیری خشونت انسانی وجود ندارد، لذا نفی و نابودی چنین خشونتی امکان پذیر نیست و صرفاً این خشونت را می توان کانالیزه نمود تا آسیب کمتری به دیگران وارد شود.
نظریه تضاد
طبق این نظریه ریشه خشونت در تضاد منافع است. رفتارهای خشونت آمیز بدون تضاد منافع نه ضرورت می یابد و نه كاربردی است. جامعه شناسی نوین نشان می دهد كه تفاوت و تضاد عالیق در خانواده بخشی از ساختار خشونت است ( درویش پور، 1378 ).
گرچه تضاد و خشونت همزمان اتفاق می افتد اما تضاد لزوما منجر به خشونت نمی شود. حقیقت آن است كه بسیاری از تضادهایی كه با خشونت همراه می شود ضرورتی برای بروزشان نیست. بلكه نشان می دهد كسانی از خشونت استفاده می كنند كه نمی توانند به راهكار بهتری فكر كنند واعتقاد شان این است كه خشونت تنها روش انتخابی موجود است ( حسن پورازغدی وهمکاران، ۱۳89 ،ص46 ).
هر چه وقایع یا موقعیتهای تنش آفرینی که خانواده و زنان را تهدید میکند بیشتر باشد احتمال بروز رفتار خشونت آمیز در آن خانواده بیشتر خواهد شد. اما نمیتوان همیشه فرض را بر این گذاشت که موقعیتهای تنش آفرین به خشونت خانوادگی میانجامد. احتمال بروز چنین رفتاری زمانی بیشتر میشود که فرد خشن از طریق مشاهده یا کسب تجربه خشونت را پاسخ صحیحی بداند و با اعتقاد به مشروعیت چنین رفتاری دست به خشونت بزند. ناهمخوانی میان ساختار اجتماعی و ساختار فرهنگی، جدایی میان اهداف و وسایل موجود و دلخواه سبب افزایش فشار گردیده و افراد را به سمت استفاده از خشونت سوق میدهد.
از دیدگاه نظریه تضاد استاین متز در مورد خشونت خانوادگی چنین میگوید: "در نظریه تضاد، تعارض و تضاد اجزای همیشگی و چاره ناپذیر هر نوع رابطه دو نفره یا گروهیاند که در آن، موقعیتهای فرادستی و فرودستی و اهداف رقابت آمیز وجود دارد. خانواده را میتوان گروهی در نظر گرفت که در آن، علایق متضاد و روابط رویاروی میان افراد دیده میشود و در صورتی که نتوان برای حل تضاد از روشهای دیگر بهره گرفت، استفاده از خشونت برای پیشبرد اهداف فردی مطرح میشود".
نظریه محرومیت تهاجم (Theory Frustration – aggression)
مطابق این نظریه، خشونت از انگیزه های بیرونی مانند ناکامی و محرومیت برای آسیب رسانی به دیگران نشأت می گیرد. طبق این دیدگاه، ناکامی منجر به برانگیختگی یک سائق در فرد می شود که هدف اصلی آن صدمه به شخص یا اشیا است. این نظریه بیان می دارد که اعمال منتهی به ایجاد محرومیت، همچون محرکی برای ایجاد خشونت عمل می کند و انگیزه فرد را برای خشونت بالا می برد. همچنین در این نظریه بیان می شود که چنانچه در پی جلوگیری از بروز خشونت ناشی از محرومیت باشید، فقط محل بروز آن تغییر می کند. مثلاً متوجه زن یا فرزند می شود و مجال ظهور می یابد، مگر آنکه محرومیت رفع شود.
«دالارد» (1939-Dollard) نیز که از حامیان این نظریه می باشد بیان می کند ناکامی همواره به نوعی خشونت منجر می شود. اما برخی معتقدند اگر ناکامی قوی باشد و فرد ناکام، محرومیت خود را نامشروع تلقی کند، احتمالاً ناکامی منجر به خشونت می شود و اگر چنین نباشد و فرد ناکام تا حدی ناکامی خود را مشروع بداند، ناکامی تأثیر اندکی بر خشونت دارد.
«دالارد» بیان می کند فرد ناکام به هر شی یا انسانی که در نظر او علت ناکامی های او باشد، حمله کرده و رفتار خشن نثار او می کند و اگر نتواند آسیب جسمی به او بزند، او را آماج آسیبهای روحی می کند.
نظریه نیازهای انسانی
انسانها در زندگی فردی و اجتماعی خود دارای اهدافی هستند که قصد دارند این اهداف محقق شوند، بدین منظور میزان دسترسی به هدف را محاسبه می نمایند و سپس برای رسیدن به آن، اقدامات و رفتارهایی را انجام می دهند. اما متأسفانه برخی اشخاص برای دستیابی به هدف خود، از راهبرد خشونت استفاده می کنند. زمینه های وقوع خشونت عبارتند از:
- حساسیت زیاد و عکس العمل فرد نسبت به محرکهای بیرونی؛
- افزایش میزان محرکها و فعالیت عواطف خاص و عدم تحمل ناکامی؛
- ارزیابی فرد از معضلات اجتماعی همچون بی عدالتی (من باید فلان چیز را داشته باشم. این توقعات فزاینده، زمینه خشونت را فراهم می کند.)
- تلاش فرد جهت تطبیق با وضعیت ظاهراً مطلوب.
بطور نمونه زمانی که فرد احساس کند از سوی دیگران مورد بی توجهی واقع شده، یا از نگاه دیگران، فرد خارجی به حساب می آید. . . این شرایط (محرکها) منجر به ناکامی و خشونت می شود یا زمانی که فردی از سوی دیگران فاقد جذابیت، نالایق و دارای منزلت پایین محسوب شود، احتمال بیشتری دارد که جهت تعاملات اجتماعی از ابزار خشم استفاده کند.
نظریه تحریک
در این نظریه بیان می شود که فرد قربانی خشونت، زمینه ظهور خشونت را فراهم می کند. به طور مثال خشونت جنسی علیه زنان از طریق عدم پوشش مناسب، عدم رعایت نکات اخلاقی در رفت و آمدها، عدم رعایت حیا و عفاف در جامعه و تحریک جنس مذکر نسبت به جنس مؤنث بوجود می آید و نهایتاً عدم دستیابی مشروع و قانونی به جنس مؤنث و احساس ناکامی در این مورد، منجر به بروز رفتارهای خشونت آمیز می شود.
یا به طور نمونه زمانی که زن، همسرش را فاقد توانایی خطاب می کند و یا مدام لجبازی می نماید و یا انعطاف لازم را در زندگی خانوادگی نشان نمی دهد، در واقع او را تحریک به خشونت کرده و زمینه خشم و پرخاشگری را فراهم می سازد. البته این بدین معنا نمی باشد که رفتار خشونت آمیز مرد در خانواده، توجیه شود، زیرا نفس رفتار خشن به هر دلیل ناصحیح است.
نظریه کارکرد گرایی
از منظر کارکرد گرایان، خانواده گروهی است که درآن افراد با جنسیت ها و گروه های سنی متفاوت در ارتباط با یکدیگر قرار می گیرند. در این گروه سلسله مراتب بر اساس تخصص یا صالحیت و لیاقت تعیین نمی گردد بلکه بر پایه جنسیت، سن و قدرت اقتصادی است. وجود علایق متفاوت در این گروه ناهمگون سبب به وجود آمدن تضادهای آشکار یا پنهان می شود این تضادها ویژگی ها و کارکردهای مناسب خانوادگی را ازبین می برد و درنتیجه باید آنها را از سر راه برداشت. رفع تضادهای خانوادگی با استفاده از ابزار قدرت و در مواردی از راه خشونت امکان پذیر می گردد ( سیده بتول حسن پورازغدی وهمکاران، ۱۳89 ،ص 4۷) .
برخالف نگرش فمینیست ها، نظر کارکرد گرایان در مورد خشونت خانوادگی توجیه کنندهی خشونت است. از این رو، هر اقدام در راستای رفع تضادهای خانوادگی، اگر چه با استفاده از قدرت و در مواردی، از راه خشونت باشد، موجه و ضروری است ( اعزازی، ۱۳8۰ ،الف: 69 ).
از این رو، در دیدگاه کارکردی، خشونت برای بقای خانواده کاربرد پیدا می کند. از این دیدگاه، افراد در گروه خانواده نقش های بارزی دارند. مثال شوهر به عنوان پدر، نان آور خانواده محسوب می شود و همسر به عنوان مادر وظیفه ی خانه داری را برعهده دارد. هر یک از افراد گروه های خانواده برای ادامه زندگی، بنا به مقتضیات و انتظارات نهادی ـ اجتماعی، نقشهای گوناگون خود را ایفا می کنند ( سیف، ۱۳68 ،ص 56 ). پارسونز، یکی از پایه گذاران این نظریه، بر تفکیک نقش های جنسیتی تأکید می کند و پدر را رئیس و مادر را مدیر داخلی خانواده می داند ( اعزازی ، ۱۳۷۰ ).
این نظریه توجیه کننده خشونت است در این دیدگاه خانواده گروهی است که در آن افرادی با جنسیتها و گروههای سنی متفاوت مدتی طولانی در ارتباط نزدیک با هم قرار دارند و برخلاف سایر گروهها در این گروه سلسله مراتب براساس تخصص یا صلاحیت و لیاقت صورت نمیگیرد بلکه براساس جنسیت سن و قدرت اقتصادی و وجود علایق متفاوت در این گروه ناهمگون سبب به وجود آمدن تضادهای آشکار یا پنهان میشود. در این نظریه رفع تضادهای خانوادگی از راه خشونت امکان پذیر است و خشونت سبب طبیعی شدن جریان زندگی روزمره میشود و خانواده به کارکردهای اساسی خود میپردازد. مسئولیت زنان انجام دادن وظایف خانوادگی و مسئولیت اصلی مردان برقرار ارتباط با جهان خارج است.
پارسونز بر تفکیک نقشهای جنسیتی تاکید میکند و پدر را رئیس و مادر را مدیر داخلی خانواده میداند. در صورت وجود تعارض در خانواده، مرد به خشونت متعادل دست میزند و از این طریق شخصیت خود را متعادل میسازد و به احتمال زیاد در اثر رفتار خشونت آمیز او تضاد خانوادگی به پایان میرسد بنابراین خشونت متعادل که جامعه نیز آن را میتواند تحمل کند سبب به نمایش درآوردن احساسات فرد به صورت آزاد میگردد که این بهتر از آن است که فرد احساسات خود را حبس کند و ناگهان منفجر گردد. در بررسیهای متعدد در زمینه خشونت مشخص شده است که تحمل خشونت بیخطر، زمینه ساز رفتار خشونت آمیز و خطر ناک میشود.
نظریه مبادله
گلس (1997) بیان می دارد که افراد زمانی مرتکب خشونت می شوند که جریمه خشن بودن آنان، سنگین تر از پاداش دریافتی باشد . اساس این نظریه براین است که در روابط میان افراد هر فردی میکوشد سود خود را به حداکثر و هزینه هایش را به حداقل برساند. در نتیجه تنها زمانی که برای افراد دخیل در یک رابطه هزینه و سود در سطح متعادلی باشد رابطه میان افراد پابرجا میماند. گلز خشونت را از نظر این دیدگاه بدین شکل توصیف میکند. از این منظر در یک رابطه خشونت آمیز میان زن و شوهر نسبت سود و هزینه به شکل زیر است: شوهری زن خود را کتک میزند و از دید او این رفتار به حق است زیرا از آن جا که زن رفتاری مطابق میل او ندارد رابطه هزینه و سود نامناسب است و تعارض به وجود آمده خاتمه بخشیدن به این وضعیت را ضروری میتماید در نتیجه شوهر سعی میکند از طریق پیش گرفتن رفتار خشونتآمیز مجدداً تعادلی در خانواده برقرار کند. ودر اثر این رفتار زن از رفتار ناشایست خود دست برمیدارد و مرد به هدف خود میرسد و از آن جا که توانسته است بر جریان زندگی نظارت داشته باشد اعتماد به نفسش افزایش مییابد.
اگر رابطه متعادلی میان سود و هزینههای شغلی وجود نداشته باشد فرد آن شغل را رها می کند. در حالی که روابط خانوادگی دارای جنبه های عاطفی و اجتماعی است که رها کردن آن و پیدا کردن خانواده جدید بسیار مشکل است .در نظریه مبادله افراد موجوداتی عاقل و محاسبه گر در نظر گرفته میشوند که برای کسب حداکثر رضایت و دادن حداقل زیان بایکدیگر رابطه ای مبادله ای برقرار میکنند با آن که نظریه مبادله نوعی عدالت را به ذهن القا میکند همانگونه که منتقدان اظهار داشته اند هدف آن سوء استفاده برای مشروعیت بخشیدن به حقوق قدرتمندان است.
نظریه نظارت اجتماعی
نظریه نظارت اجتماعی بر وجود جرم و رفتار خشونت آمیز در انسان چه دارای انگیزههای درونی باشد و چه از طریق عوامل محیطی به وجود آید تاکید میورزند در این نظریه این اصل حاکم است که افراد برای رسیدن به هدفی یا دستیابی به اقتدار در برابر دیگران به استفاده از زور و قدرت تمایل دارند اصل دوم این است که نظارت اجتماعی به مثابه مانعی در سر راه اقتدار و خشونت قرار میگیرد زیرا از آن جا که انسان بدون وجود محدودیتهای اجتماعی به جرم و جنایت و رفتار نابهنجار تمایل دارد جامعه باید سازوکار (مکانیسم) نظارت بر آنها را بوجود آورد. در این نظریه برای انجام رفتار بزهکارانه وجود فشار خارجی ضرورت ندارد بلکه نبود نظارت اجتماعی باعث بروز چنین رفتاری میشود.
گلز در مورد انطباق این نظریه با خانواده سوال میکند که چرا مردان همسران خود را کتک میزنند؟ پاسخ ساده این است که چون این عمل مجاز است. در خانواده با غیبت نهادهای نظارتی دولتی روبرو هستیم و علاوه بر آن وجود نگرش تقسیم قدرت بر حسب جنس است که وجود این عوامل بروز خشونت را تسهیل میکند. اکثر اوقات زنان و کودکان گمان میکنند تنها راه از میان برداشتن خشونت انطباق رفتار و علایق خود با درخواستهای شوهر و پدر است این پدیدهای است که گرین آن را نظارت از طریق همرایی نامیده است.
نظریه پنهان کاری
مفهوم تقدس خانواده و حفظ و نگهداری اطلاعات مربوط به خانواده در محدوده ای چهاردیواری خانه اساس نظریه پنهان کاری را تشکیل می دهد و می تواند از علل دیگر استمرار و تداوم خشونت علیه زنان باشد. به این معنا که اغلب جوامع خشونت علیه زنان در خانواده را امری خصوصی و به اصطلاح خانوادگی می دانند و همین نظریه پایه و اساس ادامه خشونت بدون وقفه در درون خانواده بوده و است ( صادقی، ۱۳89 ،ص ۱5-۱۰ ).
دکترین پنهانکاری که می گویند اعمال خشونت آمیز به دلیل حفظ آبرو نباید افشا شود روشهای غیرمسالمت آمیز حل اختالفات خشونت علیه زنان به ویژه خشونت های خانگی را که یک جرم پنهان است در لیست سیاه قرار دارد؛ زیرا آمار دقیق وصحیحی که میزان خشونت علیه زنان را نشان دهد وجود ندارد . زنان در طول زندگی خود از مرحله ی پیش از تولد تا دوره میان سالی تحت انواع خشونت ها قرارمی گیرند. با وجود گستردگی خشونت علیه زنان و تبعات زیانبار ناشی از آن، پنهان نگه داشتن اعمال خشونت و پرهیز زنان از واکنش فعال نسبت به آن، یکی از مشخصات خشونت علیه زنان در تمام جوامع است. به اصطالح تا کارد به استخوان نرسد نباید لب به اعتراض گشود. در نظام فکری پدرسالار خشونت مردان در خانواده طبیعی محسوب می شود. در بسیاری ازفرهنگ ها نه تنها خشونت خانگی تائید می شود، بلکه پنهان کاری این خشونت از طرف جامعه مورد ستایش قرار می گیرد. علت دیگر پنهان نگهداشتن خشونت علیه زنان به خصوص خشونت های خانگی این است که قانونی به نام خشونت خانگی وجود ندارد، نه قانونی برای تعیین مجازات و نه قانونی برای نحوه رسیدگی به جرم. معتقدین به این نظریه پیشنهاد می کنند که زنان باید طی یک حرکت گروهی و از قبل فکرشده از حواس پنجگانه خود دست بردارند و به هر چه بر آنها می گذرد نه تنها که بی اعتنا باشند، بلکه با ُجستن یک طریق رندانه واکنش نشان دهند و بگویند « هر چه پیش آمد خوش آمد » ( طیب، ۱۳96 ،ص ۲۷-۲8 ).
نظریه فشار
طرفداران نظریه فشار مدعی اند که جرم تابعی از تضاد بین اهداف و ابزارهایی است که مردم می توانند به شیوه مشروع برای رسیدن به آن اهداف از آنها استفاده کنند. دورکیم، از پیشگامان نظریه فشار، نظریه آنومی را برای تبیین جرم و کج روی فرمول بندی کرد. از نظر او، آنومی زمینه ساز ناهنجاری های اجتماعی مختلف است ( رئیسی، ۱۳8۲ ،ص ۱4۰ ).
مرتن معتقد است وقتی افراد برای رسیدن به اهداف ابزارهای مشروع نداشته باشند، احساس فشار می کنند و در نتیجه ممکن است راه های غیرقانونی و نامشروعی را برای رسیدن به اهداف خود برگزینند و در واقع به جرم و بزهکاری متوسل شوند ( گیدنز، ۱۳۷6 ،ص ۱4۱ ).
کوهن نیز در نظریه خود با عنوان ناکامی منزلتی، کج روی را به پایگاه اجتماعی و طبقات منسوب می کند و منشأ این رفتارها را عدم دسترسی به اهداف مورد قبول جامعه می داند ( سلیمی و داوری، ۱۳86 ،ص 4۳۳ ).
مشکالت اقتصادی، بیکاری و کمبود درآمد معمولا موجب افزایش فشار و نگرانی در خانواده می شود، گاهی اوقات این فشارها منجر به رفتارهای خشونت آمیز می شود. از طرفی، ممکن است خشونت خود راهی برای برخورد با این فشارها باشد. تحقیقات نشان می دهد خانواده های فقیر و کم درآمد خشونت های خانگی بیشتری را تجربه می کنند و این امر به خاطر فشار و تنش هایی است که در موقعیت بیکاری، فقر و کمبود درآمد ایجاد می شود ( سلزر و کالموس، ۱988 ).
البته نباید از وجود خشونت در میان سایر طبقات اجتماعی غافل ماند، زیرا طبقات متوسط و بالا بیشتر قادرند این مسائل را پنهان کنند یا آنها را حاشا نمایند. بنابراین، با توجه به نظریه فشار می توان گفت پایگاه اقتصادی ـ اجتماعی پایین همسران، ناکامی و عملکرد تحصیلی پایین در ارتکاب خشونت و رفتارهای خطرناک تأثیر عمده ای دارند ( محمدی و همکارش، ۱۳9۱ ).
نظریه کنترل اجتماعی
به اعتقاد هیرشی، بزهکاری زمانی اتفاق می افتد که تعهدات فرد به اجتماع ضعیف شود یا به کلی از بین برود ( مشکاتی و مشکاتی، ۱۳8۱ ،ص ۱۲ ).
از نظر وی درجه ی قبول ارزش ها و هنجارهای جامعه از طرف افراد به میزان پیوستگی آنها با نظام اجتماعی بستگی دارد. از نظر او، بین پیوند با نظام اجتماعی و اعتقاد به مشروعیت اخلاقی رابطه وجود دارد و اعتقادات فرد نیز متأثراز پیوند با مدرسه، خانواده و جامعه است. با سست شدن این پیوندها از شدت اعتقادات کاسته می شود. هیرشی چهار عنصر را به عنوان عناصر پیوند دهنده افراد جامعه به یکدیگر برشمرده است که موجب جلوگیری از ارتکاب به خشونت و جرم می شود، این چهار عنصر عبارت اند از:
الف) دلبستگی یا تعلق خاطر به خانواده، دوستان و جامعه
ب) تعهد به هدف های قراردادی و مرسوم جامعه
ج) مشارکت و درگیر بودن در فعالیتهای روزمره
د) اعتقادات و باورهای فرد به قواعد اخالق و اجتماعی ( رئیسی، ۱۳8۲ ،ص ۱4۱ ).
والتر رکلس معتقد است همنوایی فرد با گروه و جامعه امری طبیعی و بر اساس تمایل درونی او نیست و صرفا از فشار و کنترل گروه سر چشمه می گیرد. البته او متذکر می شود که تعلق و دلبستگی فرد به گروهی بزهکار نیز احتمال خشونت او را افزایش می دهد ( سلیمی و داوری، ۱۳86 ،ص 4۰5 ).
زمانی که کنترلهای اجتماعی اعم از رسمی و قانونی یا غیر رسمی کاهش یابد، میزان وقوع تخلفات رفتاری مانند خشونت افزایش می یابد. بطور نمونه زمانی که حمایت و نظارت اجتماعی اعضای خانواده زن کاهش می یابد، در واقع کنترل اجتماعی غیر رسمی کاهش یافته و فرد آزادی بیشتری جهت انجام رفتار خشونت آمیز خواهد داشت و یا در حالتی که جامعه، کنترل چندانی بر رفتار اعضای جامعه (بطور مثال بر رفتار خشونت آمیز مردان) اعمال نمی کند، احتمال وقوع این نوع رفتارها افزایش می یابد.
نظریه ی جامعه پذیری جنسیتی
دوبوار از جامعه پذیری نقش های جنسیتی به عنوان عامل تداوم سلطه مرد بر زن یاد می کند. بـه اعتقاد وی، شخصیت دختران و زنان می توانست بسیار متفاوت با الگوهای نـابرابر کنـونی شـکل گیرد، مشروط براینکه دختر بچه ها از ابتدأ با همان توقعات و پاداش ها و همان سختگیری هـا وآزادی هایی تربیت می شدند که برادرانشان تربیت می شوند ( بستان، ۱۳8۲).
نحـوه برخـورد والدین با فرزندان باعث می شود ویژگی هایی همچون پرخاشـگری، موفقیـت، رقابـت، اتکـا بـه نفس و استقلال بیشتر از پسر مورد انتظار باشد. همچنین بیشتر به آنها توصـیه مـی شـود کـه برای احقاق حق خود ایستادگی کنند. در عوض از دختر انتظار می رود که سازش کند، صلح جـو باشد، اختلافات را نه با جنگ و جدال بلکه با صحبت حل و فصل کند و مهربان و مراقبت کننده باشد ( راس، ۱۳۷۳ ،ص ۲۷5 ).
بنابراین، می توان گفـت جامعـه پـذیری جنسـیتی بـا نهادینـه کـردن نابرابری از یک سو و تداوم بخشیدن به آن در نسل های آینده از سوی دیگر مـی توانـد در حکـم بسترهای نابرابر جنسیتی شناخته شود. طبق الگوی جامعه پذیری جنسیتی، که در آن مردانگی ارزش محسوب می شود، زنان موجوداتی تـابع و مطیـع در سـاختار مردسـالار خـانواده انـد و در حوزه های خصوصی خانواده محصور اند و مردان در دنیای معمولی حضور و اشتغال دارند ( بوت و والاس، ۱۳8۰ ،ص ۱۲8 ).
بر اساس این نظریه، فرآیند جامعه پذیری در خانواده گرایش های جنسیت زن و مرد را در خانواده درونی می کند و آن را به فرزندان انتقال می دهـد و باعـث دایمـی شـدن سلطه ی مرد و مطیع بودن زن می شود. چـرا کـه معمـولا از زنـان تصـویری آرام، مطیـع، منفعـل، عاطفی و وابسته و از مردان تصویری مستقل، استوار، شایسته، توانا و مصمم ترسیم کرده اسـت و در چنین شرایطی، زنان نقش سنتی مطیع بـودن خـود را در مقابـل نقـش سـلطه گـرای مـرد می پذیرند. مطابق این دیدگاه، خشونت رفتاری است که یاد گرفته می شود و معمولا در جوامع مجبورکردن زنان و خشونت علیه آنها مشروع و طبیعی است و واکنش هـای جنسـیتی سـنتی خشونت را تشویق می کند ( محمدی وهمکارش، ۱۳9۱ ).
دوبوار ، جامعهپذیری نقشهای جنسیتی را عامل تداوم سلطة مرد بر زن میداند. به اعتقاد وی، اگر دختربچهها از ابتدا با همان توقعات، پاداشها، سختگیریها و آزادیهایی تربیت میشدند که برادرانشان تربیت شدند، شخصیت دختران و زنان، بسیار متفاوت با الگوهای نابرابر کنونی شکل میگرفت (بستان، 1382: 11).
رفتار والدین با فرزندان باعث میشود ویژگیهایی مانند پرخاشگری، موفقیت، رقابت، اتکای به نفس و استقلال از پسر بیشتر انتظار برود؛ همچنین بیشتر به آنها توصیه میشود که برای احقاق حق خود ایستادگی کنند. در عوض از دختر انتظار میرود که سازش کند، صلحجو باشد، اختلافات را با صحبت حل و فصل کند، جنگ و جدال نکند، مراقبتکننده و مهربان باشد (راس، 1375: 275)؛ بنابراین، جامعهپذیری جنسیتی با نهادینهکردن نابرابری و تداومبخشیدن به آن در نسلهای آینده، در حکم بسترهای نابرابر جنسیتی شناخته میشود (آبوت و والاس، 1391: 128).
براساس تئوری جامعهپذیری نقش جنسیتی، زنان و مردان جامعهپذیری نقش جنسیتی متفاوتی را دریافت میکنند. رفتار والدین با فرزندان متأثر از قالبهایی است که از آن به عنوان کلیشههای جنسیتی تعبیر میشود. حتی کسب هویت در بدو امر فرآیند دوجانبهای بین والدین و نوزاد است. خانوادهها آگاهانه یا ناآگاهانه دختر و پسر را مانند یکدیگر تربیت نکرده و براساس جنسیت فرزندان خود نقشهای متفاوتی ایفا میکنند. این سبک رفتار والدین و اطرافیان با کودک متأثر از قالبهایی است که از آن به عنوان کلیشههای جنسیتی تعبیر میشود. طبق این باورهای جنسیتی، مردان ویژگیهایی مانند پرخاشگری، واقعبینی و استقلال دارند و زنان ضعیف، منفعل و وابسته به مردان هستند. از این منظر خشونت به عنوان یک ویژگی در نقش مردانه تعریف گشته و اعمال آن بر زنان امری طبیعی تلقی میگردد.
نظریه هویت جنسی
میشل فوکو معتقد است در جوامع غربی افراد هویت شان را با هویت جنسی شان یکی می داننـد و خود شان را موجوداتی جنسی به شمار می آورند. آنها این مفهـوم خـود جنسـی را بـه سراسـر زندگی اخلاقی و سنتی شان پیوند می دهند. بدین معنا که هر فردی برای آنکه بداند چگونه باید رفتار کند و جامعه از او چه انتظاری دارد، نخست الگـویی را در نظـر مـی آورد کـه موجـودی ازجنس او باید مطابق آن رفتار کنـد ( تـوکلی، ۱۳8۲ ،ص 8۰ ).
از نظـر مایکـل کمیـل نیـز مردانگـی مجموعه از مفاهیمی است که در فرآیند رابطه ما با خود مان، با دیگران و با دنیای مان سـاخته می شود. مردانگی شکل گیری اجتماعی دارد و از ساختمان زیست شناختی ما نمـی جوشـد بلکـه ساخته فرهنگ است. کمیل معتقد اسـت خشـونت جنسـیتی از سـه عامـل سرچشـمه می گیرد:
۱ - قدرت اجتماعی بی تناسب و ناعادلانـه ی مـردان و در برخـی مـوارد اسـتفاده آنهـا از خشونت ( برضد زنان و نیز برضد مردان دیگر، خود شان، طبیعت... ) بـرای حفـظ ایـن قـدرت یـا دست کم تقویت حس قدرت.
۲ -احساس سزاوار قدرت و امتیاز بـودن کـه بیشـتر مـردان آن را ت جربه می کنند.
۳ -مجاز بودن اجتماعی، حقوقی و فرهنگی ارتکاب خشـونت جنسـیتی، کـه کم و بیش در همه فرهنگ های مردسالار وجود دارد ( تـوکلی، ص 8۳-8۲).
نظریه انتقال بین نسل ها
بر اساس این نظریه، که بر پایه نظریه یـاد گیری اجتمـاعی اسـتوار اسـت، افـرادی کـه در هنگـام خورد سالی در خانواده خشونت را تجربه مـی کننـد یـا شـاهد آن هسـتند، بـه احتمـال زیـاد در بزرگسالی آن را به کار خواهند گرفت ( اسفندآبادی، 1382).
همچنـین، بر اسـاس نظریـه یادگیری، یاد گیری نقش های جنسیتی نخست از طریق مشـاهده و سـپس از راه تقلیـد صـورت می گیرد. والدین برای رفتاری که به گمان آنها با جنسیت کودک متناسب اسـت بـه او پـاداش می دهند. والدین و بزرگسالان دیگر در کنش متقابل با زن و مرد میان آنهـا فـرق مـی گذارنـد. کودک « پسر » یا « دختر » بودن را متناسب با رفتـاری کـه پـاداش مـی گیـرد مـی آمـوزد و یـاد می گیرد آن برچسب را به خود هم بزند و برای آن ارزش مثبت قایل شـود. بنابراین نظریـه، هویت جنسیتی پس از جا افتادن رفتار مبتنی بر نقش جنسیتی شکل می گیـرد و ایـن در سـن معینی رخ نمی دهد ( گرت، 1380 ،ص 35).
دانیل سیلورمن
دانیل سیلورمن (1978) از مشاوران بحران تجاوز درباره ی زنانی که مورد خشونت و تجاوز جنسی قرار گرفته اند، می گوید: «چنین زنانی پس از مدت کمی دچار پشیمانی شده و خود را سرزنش می کنند و پیوسته این جملات را بر زبان جاری می کنند: ای کاش آن لباس را نپوشیده بودم تا جلب توجه کنم! ای کاش به او لبخند نزده بودم! ...» .
«سیلورمن»، درباره زنان قربانی تجاوز می نویسد: اغلب این زنان مورد تنفر و سرزنش همسران واقع شده اند و از نظر شوهرانشان زنانی سهل انگار و بی اراده اند.
میشل اوبرمن
«میشل اوبرمن» در مقاله ای در نشریه ی حقوق زنان برکلی به این نتیجه می رسد: «اگر سقط جنین به صورت قانونی متوقف شود، زنان اصلاً نمی توانند زنده بمانند. علتش این است که فرهنگ آمریکا فرهنگ تجاوز است، فرهنگی که در آن زندگی زنان به خاطر ترس از خشونت جنسی همه جا حاضر، محدود شده است ... همه ی زنان با خطر تهاجم جنسی مردان زندگی می کنند و با خطر حاملگی ناخواسته.»
بورکس و لیندا هلموستروم
«بورکس» و «لیندا هلموستروم» که در این زمینه به مطالعه و تحقیق پرداخته و اثر تجاوز را با عنوان «سندرم ضربه ی تجاوز» مطرح کرده اند، واکنش قربانی را در اثر تجاوز به دو مرحله تقسیم می کنند:
1. مرحله ی حاد 2. مرحله ی تجدید سازمان؛ در مرحله ی حاد، حالتی از گسیختگی و بی نظمی روانی در شیوه ی زندگی زن مورد تجاوز بروز می کند و احساساتی از قبیل ترس، شوک، نگرانی و احساس گناه شدید دیده می شود. حادترین واکنش قربانی در برابر تجاوز، سردرگمی است. زنان پس از تجاوز، خود را کالای صدمه دیده ای می دانند که از جامعه اخراج شده اند و جایی برای رفتن ندارند.
ینفیلد
در مطالعه ی وسیعی که در آمریکا صورت گرفت و در سال 1990 گزارش شد، «ینفیلد» و همکارانش بین تهاجم جنسی و افسردگی رابطه ی معنادار 12/93 درصد یافتند. اما در مرحله ی تجدید سازمان، زن می کوشد آنچه را بر او گذشته است، فراموش کند و برای تحقق این هدف، خود را به کار های عادی مشغول می نماید. مهم تر آنکه نگرش جامعه و به ویژه مردان به این گونه زنان تغییر می کند و با آنان به عنوان یک کالای آسیب دیده برخورد می کنند. عکس العمل پدران با دختران خود که مورد تجاوز قرار گرفته اند، این است که آن ها را باید از خانه اخراج کرد یا اینکه برای مدتی در منزل زندانی شوند.
نظریه های فمینیستی
نظریه پردازان فمینیست تبیین های فردی یا خانوادگی را در باب خشونت، برای توضیح كافی نمی دانند، هر چند معتقد هستند که این عوامل می تواند به مثابه عاملی تشدید كننده رفتار خشن عمل كند، تأكید آنان بر وجود ساختار نابرابر روابط قدرت میان زنان و مردان در جامعه و نهادهای آن است. توجه آنان متوجه ساختار مردسالارانه در جامعه است كه به مردان اجازه اعمال قدرت بر زنان را می دهد. از این دیدگاه خشونت عمل انفرادی یک مرد علیه یك زن نیست كه با استفاده از ویژگی های فردی تحت بررسی قرار گیرد، بلكه خشونت رفتاری است كه از جانب مردان جامعه بر روی زنان جامعه اعمال می شود. خشونت یک ابزار نظارتی مهم است كه هم بازتاب روابط نابرابر قدرت در جامعه است و هم به حفظ روابط نابرابر قدرت كمک می كند.
خشونت علیه زنان در کنوانسیون های جهانی
خشونت علیه زنان اصطلاح تخصصی است که برای توصیف کلیه رفتارهای خشونت آمیز علیه زنان به کار می رود. این شکل از خشونت برعلیه گروه خاصی ازمردم اعمال می شود و جنسیت قربانی پایه ای اصلی خشونت است. مجمع عمومی سازمان ملل متحد خشونت علیه زنان را « هرگونه عمل خشونت آمیز بر پایه جنسیت که بتواند منجر به آسیب فزیکی ( بدنی ) ، جنسی یا روانی زنان شود » تعریف کرده است که شامل « تهدید به این کارها، اعمال جبر، یا سلب مستبدانه آزادی چه در اجتماع و چه در زندگی شخصی » می شود.
اعلامیه ی رفع خشونت علیه زنان در سال ۱99۳ بیان می کند که این خشونت ممکن است توسط افرادی از همان جنس، اعضای خانواده و حکومت اعمال شود ( سلمان نوری، ۱۳99 ).
بنابراین هرعمل خشونت آمیزی که بر پایه ی جنسیت باشد بر اساس تعاریف و مبانی از جمله خشونت علیه زنان به حساب می آید؛ خشونتی که منجر به آسیب علیه زن می گردد، جزء خشونت علیه زنان محسوب می گردد.
حقوق زنان بخش مهمی از حقوق بشر در جهان است که با هدف حمایت های خاص از آن ها در قالب اسناد بین المللی متعددی انعکاس یافته است. بدون تردید، خشونت علیه زنان در همه جای جهان مذموم بوده و همگان در پیشگیری و مقابله با آن مسئولیت دارند اما نادیده انگاشتن نقض های گسترده حقوق بشری زنان در جامعه جنگ زده ای چون افغانستان در حوزه حقوق بشری زنان، همیشه باعث شده است که زنان در راستای حقوق خویش صدا بلند کنند که تاکنون بصورت موردی ممکن کار ساز بوده باشند اما بصورت کل صدای زنان افغانستان به جایی نرسیده است.
تصویب و پذیرش موافقت نامه ای بن در سال ۲۰۰۱ میالدی چارچوبی را فراهم نمود که بر اساس آن حکومت دموکراتیک در افغانستان پایه گذاری شد. در میان دیگر موضوعات، موافقتنامه ای بن منجر به تصویب قانون اساسی گردید، که در آن اصل برابری حقوقی زنان و مردان گنجانیده شد. این باعث افزایش مشارکت زنان در عرصه های سیاسی و مدنی شده و تعهدی را ایجاد نمود که بر اساس آن حقوق بشر بین المللی محترم شمرده خواهد شد، از جمله از طریق تصویب کنوانسیون رفع کلیه اشکال تبعیض علیه زنان.
منشور سازمان ملل متحد بر تساوی حقوق زن و مرد تصریح می نماید و تحقق همکاری بین المللی از رهگذر گسترش و تشویق رعایت حقوق بشر و آزادی های بنیادین برای همگان بدون در نظر گرفتن هر گونه ملاحظه ای نژادی، جنسی، زبانی یا دینی را از اهداف سازمان بر می شمارد.
اعلامیه جهانی حقوق بشر در مواد ۱ و ۲ خویش بیان می کند که تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابر اند و از کلیه ای آزادی ها و حقوق اعلامیه بهره مند می گردند. از طرف دیگر، ماده ۳ هر دو میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی و میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، ۱966 بر تساوی حقوق زن و مرد تأکید کرده اند.
کنوانسیون منع هر گونه تبعیض علیه زنان، ۱9۷9 که از آن تحت عنوان منشور حقوق زنان نیز یاد می شود، در مقدمه ای خود با اشاره به تأکید منشور ملل متحد بر پایبندی به حقوق اساسی بشر، کرامت و ارزش هر فرد انسانی و برابری حقوق زن و مرد؛ تعهد دول عضو میثاق های بین المللی حقوق بشر مبنی بر تضمین حقوق برابر زنان و مردان در بهره مندی از کلیه ای حقوق اساسی، اجتماعی، فرهنگی، مدنی و سیاسی تأکید نموده است که بر بنیاد این اسناد، زنان در هر جامعه به مثابه هر انسان دیگر مستحق استفاده ازحقوق بشری خویش می باشند.
اعلامیه ای مجمع عمومی سازمان ملل متحد راجع به محو خشونت علیه زنان مصوب ۱994 که در ماده آن با تعریف گسترده ای که از « خشونت علیه زنان » ارائه شده، حمایت درخور توجهی نسبت به آسیب پذیری زنان به عمل آمده است. خشونت علیه زنان مطابق این ماده یعنی « هر عمل خشونت آمیز یا تهدید آمیز متکی بر جنسیت که منجر به آسیب جسمی، جنسی، روانی یا رنج و مشقت برای زنان گردد و سبب محروم ساختن خود سرانه ای فرد از آزادی، خواه در مالء عام یا در زندگی خصوصی شده یا حتی احتمال چنین محرومیتهایی وجود داشته باشد ».
دالبر جلوگیری از انتقال خشونت
پرهیز از پرخاشگری زوجین در منظر فرزندان و راه اندازی برنامههای تلویزیونی با محوریت کاهش خشونت و پرهیز از نمایش صحنههای خشونت بار خصوصا در عرصه خانواده در رسانهها که موید انتقال و تجربه خشونت از نسلی به نسل دیگر است.
هر آنچه از روانشناسی می خواهید را در این وبلاگ بجویید .