نظریه همانند سازی زیگموند فروید

سخن فروید در باره همانندسازی ، اهمیت تقلید و یادگیری از طریق مشاهده بدون آموزش مستقیم را نشان داد. محققان، از همانندسازی به عنوان یک فرایند عمومی رضایت نداشتند.

همانندسازی ( identification ) یکی از انواع ساز و کارهای دفاعی است که به طور ناخودآگاه از ساختار روانی انسان در برابر تنش‌های درونی و بیرونی محافظت می‌کند. در طی این مکانیسم فرد تلاش می‌کند با تقلید از الگوهای مهم در زندگی خود بر ضعف‌های وجود خویش غلبه نماید.

مکانیسم همانندسازی از جمله ساز و کارهای دفاعی است که از سال‌های اولیه کودکی در انسان شکل می‌گیرد. بر اساس این مکانیسم افراد یاد می‌گیرند برای غلبه بر نقاط ضعفی که در درون خود احساس می‌کنند، باید از برخی الگوها در زندگی‌شان تقلید نمایند. آن‌ها با ایجاد ویژگی‌های مثبتِ دیگران در خود به نوعی احساس ارزشمندی و رضایت دست می‌یابند و به این ترتیب می‌توانند از جنبه‌های آزاردهنده وجود خویش فرار نمایند.

اگر با دقت به رفتار خود و اطرافیانتان نگاه کنید، می‌توانید به طور روزمره نمونه‌هایی از به کار بردن مکانیسم همانندسازی را ببینید. برای مثال افرادی که مورد خشونت قرار می‌گیرند اغلب با همانندسازی کردن با الگوهای خشن و ایجاد کردن این رفتار در خود سعی می‌کنند از احساس ضعف و درماندگی اجتناب کرده و به نوعی بر آن غلبه پیدا کنند.

هم چنین بسیاری از افراد که در رقابت با دیگران هنگامی که احساس ضعف یا شکست می‌کنند به طور ناخودآگاه به تقلید کردن از آن‌ها روی می‌آورند. با این حال باید بدانید که مکانیسم همانند سازی ساز و کاری دفاعی و ناخودآگاه است؛ در نتیجه خود فرد از رفتاری که انجام می‌دهد آگاه نیست. به همین خاطر اگر به او بگویید که در حال تقلید است به احتمال زیاد با شما مخالفت خواهد کرد.

یادگیری اجتماعی در رویکرد رفتارگرایی

یادگیری اجتماعی یک نظریه یادگیری و رفتار اجتماعی است که پیشنهاد می‌کند که رفتارهای جدید را می‌توان از طریق مشاهده و تقلید از دیگران به دست آورد. این نظریه بیان می‌کند یادگیری یک فرایند شناختی است که در یک زمینه اجتماعی شکل می‌گیرد و می‌تواند از طریق مشاهده یا آموزش مستقیم باشد یا حتی در غیاب سیستم تشویق و تنبیه مستقیم (تقویت). علاوه بر مشاهده رفتار و یادگیری نیز رخ می‌دهد از طریق مشاهده پاداش و مجازات یک فرایند شناخته شده به عنوان نیابتی تقویت. هنگامی که یک رفتار خاص است پاداش به‌طور منظم آن را به احتمال زیاد باقی بماند؛ اگر یک رفتار خاص است که به‌طور مداوم تنبیه آن خواهد شد به احتمال زیاد دست بردارد.

مطالعه یادگیری از طریق تقلید توسط دوتن از دانشجویان کلارک هال، یعنی نیل میلر و جان دلارد (۱۹۴۱) پایه‌گذاری شد؛ ولی نظریه تقلید و سرمشق‌گیری جدا از ریشه‌های رفتارگرایی خود در اوایل دهه ۱۹۶۰ شکل گرفت. رشد این نظریه، که اصولاً یادگیری مشاهده ای نامیده شد، تا حد زیادی مرهون پژوهش‌ها و نوشته‌های آلبرت باندورا از دانشگاه استنفورد بود. چشم‌انداز باندورا در طول سال‌های متمادی به‌طور شایان توجهی توسعه یافته و به عنوان نیروی سوق دهنده ای در تحقیقات تقلید و سرمشق‌گیری، به کار خود ادامه می‌دهد.

نظریه پردازان رفتارگرا در تبیین رفتار تنها از تقویت های محیطی استفاده می کردند. آنان نمی توانستند دلیل موجهی اقامه کنند که چرا افراد از الگوها پیروی می کنند یا از میان رفتارهای الگو دست به انتخاب می زنند و از تمام رفتارهایی که تقویت می شود تقلید نمی کنند. از سوی دیگر بعضی اوقات حتی از الگوهایی تقلید می کنند که با آنها رابطه ای نداشته اند یا اینکه رفتارهای الگو را روزها بعد از مشاهدات خود انجام می دهند و یا بدون اینکه برای آن رفتار تقویت شده باشند و یا حتی تقویت الگو برای رفتار مورد نظر را دیده باشند آن رفتار را بروز می دهند.

نظریه تقویت اسکینر

اسکینر معتقد است که رفتار و شخصیت آدمی اکتسابی است؛ یعنی بر اثر یادگیری شکل می گیرد. اسکینر معتقد بود رفتار صرفاً به وسیله متغیرهای بیرونی شکل داده می­ شود .

اسکینر معتقد است که رفتار کلامی را می توان در چارچوب نظریه تقویت تبیین کرد. بنابراین هرگونه بیانی اگر تقویت شود، تکرار می گردد.

نظریه تقلید گابریل تارد

گابریل تارد جرم شناس و جامعه شناس فرانسوی است که در پی شناخت علل افزایش تخلفات و جنایاتی که توسط توده های تحریک شده انجام می گیرد ، اولین کتابی که در زمینه یادگیری مشاهده ای نوشت ، کتاب گابریل تاردی ( G . Tarde ) است که با عنوان قوانین تقلید در سال 1903 به چاپ رسید. تز تاردی در این کتاب این است که یک موجود اجتماعی به همان اندازه که اجتماعی است، مقلد هم هست و تقلید در اجتماعات نقشی همانند نقش وراثت در زندگی ارگانیکی دارد. یعنی مشاهده رفتار دیگران تأثیر فراوانی در تعیین و تغییر رفتار مشاهده کننده دارد.

تارد با بررسی طبیعت جنایت های مختلف تقلید را علت واقعی و اساسی وقوع جرایم اجتماعی اعلام کرد و دامنه آن را تا آن جا وسعت بخشید که جامعه بدون تقلید را غیر قابل تصور دانست.

نقطه عزیمت نظریه تارد, تاکید بر این مساله است که آیا عامل اصلی جنایات بر پایه طبیعت زیستی افراد است و یا منشا اجتماعی دارد؟ تارد با بررسی طبیعت جنایتهای مختلف, «تقلید» را علت واقعی و اساسی وقوع جرائم اجتماع اعلام کرد و دامنه آن را تا آنجا وسعت بخشید که جامعه بدون تقلید را غیر قابل تصور دانست. تقلید از نظر او, نوعی واکنش مشروط است که می تواند بسیاری از مسائل مورد قبول جامعه مثل تصورات قالبی (ثابت), مد وامثال آن را تبیین کند.

تارد معتقد بود که تمامی رفتارهای انسان در اثر تقلید آموخته می شود ، جرم هم یک رفتار انسانی است که در جامعه آموخته می شود وی معتقد بود که هیچ انسانی مجرم مادرزاد نیست و این جامعه است که در طول حیات انسان شیوه های ارتکاب جرم را به فرد می آموزد .

گابریل تارد اعتقاد داشت که ارتکاب جرم از راه تقلید و یادگیری آموخته می شود و کتابی نوشته است به نام ( قوانین تقلید) که سه قانون را به عنوان قانون حاکم بر چگونگی تقلید جرم معرفی کرده است .

1 - قانون اول : این که انسان غالباً از کسانی تقلید می کنند که از نظر فیزیکی به او نزدیک بوده و یا با وی معاشرت دارند به همین جهت اگر فرد در محیط های مجرمانه ، فاسد و منحرف زندگی کند یا معاشرت داشته باشد ، در نتیجه این معاشرت و قرابت فیزیکی ارتکاب جرم را می آموزد . کسی که در یک خانواده متلاشی شده به دنیا می آید و زندگی می کند که پدر او مثلاً سارق حرفه ای است . یقیناً تحت تأثیر اعتقادات ، باورها و ارزش های پدر خود قرار می گیرد . خانواده ای که در یک محله فاسد زندگی مشروعی را آغاز کرده اند یقیناً در گذر زمان از شر پلیدها و آثار سوء زندگی در آن محله در امان نمی مانند و این خانواده و اعضای آن به دلیل معاشرت با افراد فاسد ارتکاب جرم را می آموزند .

2 - قانون دوم : انسان معمولاً از افراد مافوق خود تقلید می کند . یعنی اشخاص فرودست از اشخاص فرادست تقلید می کنند . در باندهای مجرمانه جرایم باندی و سازمان یافته اشخاصی که تازه وارد هستند و در سلسله مراتب باندی در ذیل قرار دارند از پیش کسوتان پیروی نموده و تحت آموزش و ارشاد قرار گرفته و به این وسیله ارتکاب جرم را می آموزند .

3 ـ قانون سوم : چون جرم یک رفتار انسانی است همانند سایر رفتارهای انسانی تابع مد بوده و متحول می شود و در گذر زمان هم نوع جرم و هم شیوه های ارتکاب آن تغییر می یابد .

به عنوان مثال : تردیدی نیست که سرقت هایی که در صد سال پیش اتفاق می افتاد سرقت های سنتی بوده اند که با استفاده از قوه جسمی و با کمین کردن سارقان و راهزنی و ... که پر مخاطره بوده انجام می شد . اما پیدایش اسلحه و وفور آن و وسایل تکنولوژیکی مانند موبایل ارتکاب بسیاری جرایم مثل موادمخدر ، سرقت و ... تغییر کرده است .

همچنین ممکن است در نتیجه پیشرفت های صنعتی و تکنولوژی جرایم جدیدی به وجود می آید که فاقد سابقه بوده اند و به جرایم جرایم مصنوعی ( تصنعی ) مشهورهستند که به موازات پیشرفت جامعه در زمینه اقتصادی خصوصاً صنعتی ایجاد شده اند که با جرایم فطری یا طبیعی متفاوتند. مثلاً تا قبل از اینکه اینترنت در خدمت مردم قرار گیرد بحث از سرقت ها و اختلاس ها و کلاهبرداری هایی که اکنون به وسیله این تکنولوژی انجام می شود منفی بود تا قبل از اینکه هواپیما اختراع شود جرم هواپیما ربایی وجود نداشت . پس جرم هم تابع مد بوده و همراه تکنولوژی تغییر می یابد . جرایم فطری، جرایمی هستند که افرادبشر به جرم بودن آنها اتفاق داشته است .

گابریل تارد در نظریه ی تقلید معتقد است که که افراد مجرم بدنیا نمی آیند بلکه مجرم می شوند او اعتقاد داشت که فرآیند کسب رفتار بزهکارانه و مجرمانه ،از طریق تقلید که مبتنی بر تجربه های یادگیری مشاهد ه ای است انجام می شود تارد سه قانون را تدوین می کند اول آنکه انسانها به میزان تماس نزدیکی که با هم دارند به تناسب از یکدیگر تقلید می کنند دوم اینکه فرو دستها از فرا دستها تقلید می کنند و سوم آنکه قانون جوف گذاری است و وقتی که دو مد با ویژگی های منحصر به فرد در تقابل یکدیگر ظاهر می شوند یکی می تواند جانشین دیگری شود تارد در توسعه نظریه اش به « مد » و « رسم » اشاره کردو بین آنها تمایز قائل شد او اعلام کرد اگر چه که هردو از اشکال تقلید هستند اما مد دارای ویژگی تقلیدی است که در انبوه خلق ، شهرها و جاهایی که تماس نزدیک و فراوان می باشند رخ می دهد و رسم به پدیده ای که در شهرک های کوچک و حوزه های روستایی ( جایی که تغییرات اجتماعی کمی رخ می دهد ) پدید می آید ارجاع داده می شود اما مد ممکن است این رسم را ریشه کن کرده و رسم جدیدی را خلق کند با این نگرش تارد اولین قانون تقلید خود را این چنین تدوین کرد که انسان ها به میزان تماس نزدیکی که با هم دارند به تناسب از یکدیگر تقلید می کنند . دومین قانون تقلید تارد این بود که فرودست ها از فرا دست ها تقلید می کنند . برای مثال ساکنان شهرک ها کوچک و روستاها از کنش های ساکنان شهرها تقلید می کنند . ( کاوه ، 1391).

نظریه یادگیری اجتماعی میلر و دولارد

در سال 1941، دو روان شناس به نام هاي ان. اي. ميلر و جان دولارد اين فرضيه را مطرح كردند كه افراد، رفتارهاي جديد را از طريق مشاهده خود از رفتارهاي ديگران مي آموزند. آنها نظريه خود را «نظريه يادگيري اجتماعي» ناميدند و استدلال كردند كه يادگيري تقليدي هنگامي رخ مي دهد كه افراد اين انگيزه را پيدا مي كنند كه مثل ديگران عمل كنند. هنگامي كه افراد مي توانند افراد ديگري را مشاهده كنند كه رفتاري قابل تقليد را انجام مي دهند و هنگامي كه اين يادگيري به صورتي تقويت شود، يادگيري تقليدي رخ مي دهد. به طور خلاصه، آنها مدل يادگيري سنتي محرك ـ پاسخ را مطرح كردند كه اگر مشاهده گر در حضور يك رفتار (يا محرك) الگودار، تشويق شده باشد، يك عمل الگودار يا نسخه برداري شده (تقليد) از الگوي رفتاري (پاسخ) انجام مي دهد و چنين پاسخ هايي احتمالاً هنگامي كه تقويت شوند، آموخته مي شوند». (Grosberg,1998:212)
«انديشه ميلر و دولارد در مورد يادگيري اجتماعي به هر صورت در مورد درك اثرگذاري رسانه ها، مفيد نيست، به اين دليل كه مدل آنها هنوز متكي بر تقويت لازم براي اطمينان از اين موضوع است كه مخاطبان رسانه ها مي توانند بياموزند تا از رفتارهاي يك هنرپيشه رسانه تقليد كنند. به اين ترتيب، موضوع اين است كه چگونه يك رفتار تقليد شده تقويت مي شود و چگونه اين تقويت در زندگي روزمره مخاطبان رخ مي دهد. توانايي رسانه ها براي اثرگذاري بر رفتار مخاطبان هنوز به اين نظر وابسته بود كه مخاطب «چه كسي» است و روابط گوناگون اجتماعي كه فرد در آن قرار داشت، به چه صورت بود. بدين ترتيب، اثرگذاري رسانه ها متكي بر نظريه هاي گوناگوني در مورد مخاطب بود كه تشريح شد». (ibid:214)

نظریه یادگیری اجتماعی سیرز

علی رغم نفوذ عمیق فروید در میدان روان شناسی از سال 1930 تا 1960، نظریه یادگیری روان شناسی را تحت تأثیر قرار داد و روان شناسان به فراسوی اصول شرطی کلاسیک پاولوف و واتسون توجه کردند. آزمایش های این روان شناسان نشان دادند محرکهایی که با سائق های اولیه (زیست شناختی) لازم برای بقای زندگی مانند گرسنگی و تشنگی همراهند خودشان به صورت سائق های ثانویه یا آموخته در می آیند. دولارد (John Dollard) (1900-1980) و میلر (Neal Elgar Miller) (1909) و سیرز (Robert Sears) این اصل یادگیری را به رشد و تکامل کودکان به کار بردند، مثلاً ایشان که عامل محیط را مهمتر می شمارند، این پندار را مطرح کردند که وابستگی بچه به مادر، سائق ثانوی است که در نتیجه همراهی و همخوانی با سائق اولیه گرسنگی آموخته شده است. به نظر ایشان بچه یاد می گیرد که محبت و توجه مادرش را جلب کند زیرا مادر او را غذا می دهد و او را آرام می کند. همچنین، کودکان همینکه به سبب رفتار خاص خود تقویت می شوند یاد می گیرند که با دیگران نیز همان رفتار را داشته باشند. به این ترتیب، روان شناسان مذکور نظریه رشد و تکامل مبتنی بر «نظریه یادگیری» را بنیان گذاشتند.
از این سه روان شناس، سیرز مطالعه اش را با این فرض آغاز کرد که رفتار کودک آموخته است. زیرا والدین اکثر عوامل مؤثر در یادگیری دوران کودکی را تحت کنترل دارند چنانکه نخستین مسئولان هستند که کودکان را از وابستگی به استقلال سوق دهند. او به این نکته اصرار دارد که رفتار کودک نتیجه یادگیری است لکن این یادگیری در نتیجه ی تعامل کودک با والدین، معلمان و همسانان انجام می گیرد و به این ترتیب، اصطلاح «نظریه یادگیری اجتماعی» (social learning theory) را بیش از دو همنظر دیگرش بکار می برد، زیرا بیشترین مطالعات را درباره ی وابستگی و همانندسازی کودکان بعمل آورده است.

رفتارگرایی کلاسیک که تنها بر تقویت رفتار از طریق تنبیه و تشویق تاکید می کرد و یادگیری اخلاقی را در همین صورت منحصر کرده بود آرام آرام به سوی تلفیق با سایر نظریه ها، تکمیل و پیچیده تر شدن پیش رفت . از جمله پس از جنگ جهانی دوم (طی سال های دهه 50)، سیرز و همکارانش با تلفیق تئوری های رفتاری و روان کاوی نظریه ای در تحول اجتماعی، ارائه دادند. آنها بسیاری از مسائل اخلاقی، از جمله پرخاشگری، مقاومت در برابر وسوسه و احساس گناه را بررسی کردند. نتایج این بررسی ها نشان داد، تنبیه بدنی پیامد نامطلوبی در کودکان دارد. از جمله موجب پرخاشگری و کندی رشد اخلاقی می شود. در حالی که آمیزه ای از روابط گرم و بعضی از اَشکال تنبیه روانی، (مثل محروم کردن از امتیازات) و ارائه توضیحات قابل درک برای کودک، با پرخاشگری پایین و رشد اخلاقی بالا همبستگی دارد. این یافته ها پژوهش های متعددی را برای بررسی تأثیر اقدامات تربیتی بر رشد اخلاقی ایجاد کرد.

نظریه نشر نوآوری های اورت ام راجرز

نخستین تعریف توسعه در این چارچوب این چنیین ارائه شده بود: نوعی تغییر اجتماعی که در آن ایده های تازه برای افزایش درآمد سرانه و ارتقای سطح زندگی از طریق روش های مدرن تولید و بهبود وضعیت سازمان اجتماعی به یک نظام اجتماعی داده می شود.

این نظریه اشاعه فرآیند اجتماعی نوآوری‌ها را اعم از ایده‌ها و شیوه‌های جدید استفاده از وسایل و چگونگی دستیابی به آن‌ها و نحوه گسترش آن‌ها را در یک نظام اجتماعی بررسی می‌کند. این نظریه‌پرداز؛ نوآوری را به‌عنوان ایده، عمل، هدف، وسیله و یا انطباق با وضعیت متغیری که شخص آنرا نو فرض می‌کند تعریف کرده است.

اشاعه از دیدگاه او نوع خاصی از ارتباط است که به گسترش نوآوری‌ها معطوف است.
راجرز؛ فرایند اشاعه نوآوری‌ها را دارای ۵ مرحله می‌داند:
۱. مرحله آگاهی (knowledge): مواجهه با نوآوری و شناخت کارکرد آن، آگاهی از پدیده نو زمانی صورت می‌گیرد که فرد یا واحد تصمیم گیرنده، با نوآوری و کارکرد آن مواجه می‌شود.
۲. مرحله ترغیب (persuasion): در این مرحله نگرش مثبت یا منفی نسبت به پدیده جدید در ذهن فرد شکل می‌گیرد.
۳. مرحله تصمیم (Decision): در این مرحله فرد در ذهن خود به ارزیابی می‌پردازد و تصمیم نهایی را پذیرش یا رد نوآوری اتخاذ می‌کند. هر تصمیم تشریفاتی در این زمینه که مبتنی بر دو مرحله قبلی نباشد به عنوان مانع عمل خواهد کرد.
۴. مرحله اجرا (Implementation): در این مرحله از نوآوری استفاده می‌شود.
۵. مرحله تثبیت (Confirmation): در این مرحله فرد پس از اتخاذ تصمیم، به دنبال اطلاعاتی می گردد که تصمیم او را تائید کند و در واقع افراد تصمیم خود را تقویت کند. اطلاعات منفی درباره تصمیم او می‌تواند روند کسب نوآوری را متوقف کند

گونه‌های گزینش‌کنندگان
راجرز در همین حال گزینش‌کنندگان نوآوری‌ها را براساس میزان استقبالی که از نوآوری می‌کنند به چند گروه طبقه بندی کرده است:
۱. نوآوران (Innovators): (پنج درصد جامعه) افراد جسور و خطر پذیر که بیش از بقیه علاقمند به آزمایش اندیشه‌های جدید هستند، اینها بیشتر به تکنولوژی می پردازند و بیشتر برای پذیرش چیزهای جدید سعی می‌کنند.
۲. اقتباس گران اولیه (Early Adopters): (ده درصد جامعه) سریع وآگاهانه سازگار می‌شوند. افراد محلی قابل احترام که در نظام اجتماعی بیشترین تعداد رهبران اجتماعی را شکل می‌دهند.
۳. اکثریت اولیه (Early majority): (چهل درصد جامعه) افراد با فکر و نکته سنج که در موقعیت رهبران فکری نیستند و در اخذ تصمیم ملاحظه کار بوده و با احتیاط عمل می‌کنند.
۴. اکثریت متأخر (Late majority): (چهل درصد جامعه) افراد مردد و شکاک که به خاطر ضرورت‌های اقتصادی و یا افزایش فشارهای محیطی و اجتماعی نوآوری را می‌پذیرند.
۵. عقب ماندگان (Laggards): (پنج درصد جامعه) افراد سنت‌گرا و وابسته به محیط زندگی که اغلب گوشه‌گیر بوده و در گذشته سیر می‌کنند .

راجرز ویژگی های یک نوآوری را که بر نرخ اقتباس آنها اثر می گذارد به شرح زیر دسته بندی کرده است:

  1. امتیاز نسبی
  2. سازگاری
  3. عدم پیچیدگی
  4. آزمایش پذیری
  5. مشاهده پذیری

به نظر راجرز ناهمرنگی (تفاوت های افراد در حال کنش) و همرنگی(شباهت ها) در پذیرش یا عدم پذیرش نوآوری تاثیر دارد.

نظریه یادگیری اجتماعی آلبرت بندورا

بندورا ( Albert Bandura ) ابتدا به فعالیت های مقدماتی رابرت سیرز در مورد رفتار اجتماعی و یادگیری همانندسازی علاقه مند شد.

یادگیری اجتماعی نظریه ای یکپارچه از نگاه رفتاری و شناختی است که مبین آن است که یادگیری در موقعیت‌های گوناگونی در جهانی واقعی می‌تواند رخ بدهد ۱۹۶۳ سالی بود که بندورا و و والتر آن را بیان داشتند ۱۹۷۷ در نهایت به اصول یادگیری اجتماعی نظریه به شرح زیر اعلام داشتند:

  • مردم با مشاهده کردن رفتار دیگران و پیامدهای آن رفتارها می‌توانند یاد بگیرند
  • یادگیری بدون تغییری در رفتار روی می‌دهد.
  • پیامدهای رفتار در یادگیری نقش دارند.
  • شناخت در یادگیری نقش دارد

درحالیکه نظریه های یادگیری رفتاری می گویند که تمام یادگیری ها در نتیجه تداعی هایی شکل می گیرند که با شرطی سازی، تقویت، و تنبیه شکل گرفته اند، نظریه یادگیری اجتماعی بندورا پیشنهاد می کند که یادگیری صرفا با مشاهدة رفتارهای دیگران نیز رخ می دهد.

نظریة بندورا یک عنصر اجتماعی را نیز اضافه کرد، که بر اساس آن مردم می توانند با مشاهدة دیگر افراد اطلاعات و رفتارهای جدید را بیاموزند. این نوع یادگیری که به آن یادگیریِ مشاهده ای (observational learning) می گویند، انواع رفتارها را تبیین می کند؛ ازجمله رفتارهایی که قابل توضیح با دیگر نظریه های یادگیری نیستند.

بخش بزرگي از يادگيري انسان، از راه مشاهده رفتار ديگران انجام مي شود. مهم ترين نظريه يادگيري موجود كه بر اهميت مشاهده تأكيد مي ورزد، نظريه آلبرت بندورا است. نظريه بندورا نخست در كتابي منتشر شد كه او در سال 1963 همكاري با ريچارد والترز نوشت و يادگيري اجتماعي و تحول شخصيت نام داشت. اين نظريه بعدها در آثار ديگر بندورا تكميل شد. نظريه يادگيري اجتماعي به عبارت دقيق تر، نظريه شناختي اجتماعي نام دارد. علت نام گذاري نظريه ياد شده به يادگيري اجتماعي اين است كه در اين نظريه، بر بافت اجتماعي كه در آن، رفتار، آموخته و نگه داري مي شود، تأكيد شده است. علت ناميدن آن به نظريه شناختي اجتماعي نيز اين است كه بين نظريه بندورا و نظريه كساني چون تولمن تميز داده شود. هر چند نظريه هاي تولمن و بندورا، ماهيت شناختي دارند، تولمن بر تبيين فرآيند يادگيري تأكيد مي ورزيد، در حالي كه نظريه بندورا از آن جامع تر است و بيشتر به جنبه هاي اجتماعي فرآيندهاي روان شناختي مي پردازد. بندورا معتقد است برخي از يادگيري هاي انسان از راه شرطي سازي پاسخگر و برخي ديگر از راه شرطي شدن كنشگر، آموخته مي شوند. البته به نظر او، اين تمامي ماجرا نيست، بلكه بخش زيادي از يادگيري هاي ما از راه مشاهده رفتار ديگران آموخته مي شوند. در نظريه يادگيري اجتماعي بندورا بر فرآيندهاي واسطه اي شناختي تأكيد مي شود و او چنين فرض مي كند كه اين فرآيندها، اثرگذاري رويدادهاي محيطي را بر اكتساب و نظم بخشيدن به رفتارها تعيين مي كنند. (see:Grosberg,1998:215)

بندورا، يادگيري از راه مشاهده را براساس مدل يادگيري مشاهده اي خود توضيح مي دهد. مدل يادگيري مشاهده اي بندورا از چهار مرحله تشكيل شده است:
يك ـ مرحله توجه؛
دو ـ مرحله به ياد سپاري يا يادداري؛
سه ـ مرحله بازآفريني؛
چهار ـ مرحله انگيزشي.
در مرحله توجه، يادگيرنده بايد به رفتار الگو يا سرمشق ـ يعني كسي كه قرار است از او بياموزد ـ توجه كند، در اين مدل، اگر يادگيرنده به رفتار سرمشق ـ توجه نكند، چيزي از او نخواهد آموخت. چند ويژگي سرمشق مي تواند بر جلب توجه يادگيرنده اثر بگذارد كه برخي از آنها از اين قرارند:
پايگاه اجتماعي سطح بالا، موفقيت زياد و دانش و تخصص سطح بالا. برخي ويژگي هاي سرمشق گيرنده ـ يادگيرنده ـ نيز در اينكه توجه او به رفتار سرمشق جلب شود مؤثرند، مانند: نياز به وابستگي، احترام به خود و تصور يادگيرنده از شايستگي خودش. علاوه بر ويژگي هاي سرمشق و سرمشق گيرنده، عامل مهم ديگري كه در جلب توجه يادگيرنده به رفتار سرمشق مؤثر است، مشوق هايي هستند كه معلم در ازاي توجه يادگيرنده به او مي دهد. (Bandora,1969:14، به نقل از: ميلتن برگر،1381: 94)
در مرحله دوم: يادگيري از راه مشاهده، يعني مرحله به يادسپاري يا يادداري، آنچه يادگيرنده مشاهده و به آن توجه مي كند، در حافظه او ذخيره مي شود. بندورا معتقد است كه يادگيري هاي ما به صورت رمزهايي تصويري (تجسمي) يا رمزهاي كلامي در حافظه ما بازنمايي يا ذخيره مي شوند. بندورا در اين باره مي گويد:
پس از آنكه فعاليت هاي سرمشق توسط يادگيرنده به صورت تصويرهاي ذهني و رمزهاي كلامي قابل استفاده درآمدند، از اين رمزهاي حافظه اي به صورت راهنماهايي براي عملكرد يادگيرنده استفاده مي شود. (Grosberg,1998:216)
مرحله سوم يادگيري مشاهده اي، مرحله بازآفريني حركتي نام دارد. رمزهاي كلامي يا تصويري موجود در حافظه يادگيرنده به عملكردهاي آشكار تبديل مي شوند. وجود اين مرحله از آن جهت ضروري است كه يادگيرنده با انجام عملي كه در مراحل قبل مشاهده كردن و به حافظه سپرده است، با كم و كيف عملكرد خود آشنا مي شود. سپس از طريق مقايسه آن با رفتار سرمشق كه يادگرفته است، اشكال هاي عملكرد خود را برطرف مي كند.
مرحله انگيزشي در چهارمين مرحله از مراحل يادگيري مشاهده بندورا قرار دارد. بندورا مي گويد كه آنچه مورد مشاهده يادگيرنده مي كند و در حافظه او بازنمايي مي شود و از راه بازآفريني حركتي، كمبود آن برطرف مي شود، براي اينكه در يك موقعيت واقعي به ظهور برسد، بايد با پي آمدهاي مطلوب، همراه باشد. بنابراين، او معتقد است براي تبديل آموخته هاي فرد به اعمال آشكار، وجود شرايط انگيزشي يعني پاداش و تقويت، ضروري هستند. با اين حال، بندورا، تقويت و تنبيه را متغيرهاي عملكردي مي نامد، نه متغيرهاي يادگيري؛ يعني تقويت بر عملكرد اثر مي گذارد، ولي براي يادگيري، ضروري نيست.

در خلال دهه 60 آلبرت بندورا موضوع تقلید را مورد بررسی قرار داد و با تاکید قابل ملاحظه بر نقش عوامل شناختی از قبیل توجه و تفسیر، به خاطر سپردن رفتار الگودهی شده، تقلید آگاهانه و گزینشی، و تعمیم تا حدودی خلأ موجود در رفتارگرایی کلاسیک را جبران کرد. تقلید یا الگوپذیری وقتی اتفاق می افتد که انسان رفتار تازه ای را از طریق مشاهده فرد دیگری که به انجام آن اشتغال دارد، یاد بگیرد. البته جنبه های شناختی موثر در تقلید را نیز باید در این تعریف در نظر گرفت. بندورا مدعی است که تقلید در حقیقت نوعی فعالیت مربوط به پردازش اطلاعات است و همزمان با مشاهداتی که کودک از جهان اطراف خود دارد، اطلاعاتی به مجموعه شناخت های او راه یافته و مورد پردازش قرار می گیرد که بعدها الگویی برای عمل او خواهد بود.

نظریه یادگیری اجتماعی جولیان راتر

راتر نیز مانند اسکینر و بندورا اعتقاد دارد که بیشتر رفتارها آموختنی است؛ اما با این نظر اسکینر که رفتار صرفاً به وسیله عوامل بیرونی شکل داده می شود، مخالف است. راتر برای تبیین رفتار، به بیرون ودرون ارگانیزم، هر دو، توجه دارد؛ یعنی، هم به تقویتهای بیرونی و هم به فرآیند های شناختی درونی. راتر نظریه خود را نظریه یادگیری اجتماعی شخضیت می نامد تا اعتقاد خود را دراین مورد که ما رفتار هایمان را اساساً از طریق تجربه های اجتماعی خود می آموزیم، نشان دهد. اصطلاح یادگیری اجتماعی، گرچه بیشتر با نام بندورا مترادف است، اما این اصطلاح اولین بار به وسیله راتر به کار رفت.

او از روش مطالعه اسکینر که به روش تک آزمودنی معروف است، انتقاد می کند و معتقد است که روش او نماینده یادگیری در جهان واقعی، یعنی، محیطی که ما در ان واکنش متقابل و تعامل داریم، نیست. همین طور مطالعات اسکینر روی حیوانات را مورد انتقاد قرار می دهد و معتقداست که چنین پژوهشهایی تنها باید به عنوان نقطه آغازی برای درک رفتارهای پیچیده انسان تلقی شوند.

به همین جهت، راتر وپیروان او، تحقیقات خود را صرفاً روی آزمودنیهای انسان متمرکز کرده اند وآزمودنیهای آنها اغلب افراد به هنجار و بیشتر کودکان و دانشجویان بوده اند. وی فرایند های آگاهانه درونی را به شکل بسیار گسترده بررسی می کند، ومعتقد است که ما از خود تصوری به صورت موجوداتی آگاه داریم، قادریم در تجربه های خود تأثیر بگذاریم و برای تنظیم زندگی خود تصمیم هایی بگیریم. اگر چه تقویت بیرونی د راین جریان نقشی را بازی می کند، اما اثر بخشی تقویت بستگی به عوامل شناختی درونی دارد. رفتار هر شخص تحت تأثیر تعدادی از این عوامل قرار دارد. ما نسبت به پیامدهای رفتارمان ونسبت به تقوتی که به دنبال رفتارمان خواهد آمد دارای انتظاراتی ذهنی هستیم، واین احتمال را که رفتار کردن به طریق معین منجر به تقویت مشخصی خواهد شد، تخمین می زنیم و رفتار خود را بر طبق آن تنظیم می کنیم. همچنین به تقویتهای مختلف، ارزشها یا درجات اهمیت متفاوتی می دهیم و ارزش نسبی آنها د رموقعیتهای گوناگون، مورد قضاوت قرار می دهیم.

در نظریه جولیان راتر ، آنجا که هر یک از ما در یک زمینه روان شناختی به صورت یگانه واکنش می کنیم، یک تقویت یکسان ممکن است برای دو نفر مختلف ارزش یکسانی نداشته باشد. به عبارت دیگر، تجربه های درونی ما در تعیین اثرات تجربه های بیرونی دارای اهمیت فراوان هستند.

با وجود اینکه شخصیت فرد دارای ثبات وتداوم قابل توجهی است (چرا که تحت تاثیر تجربه های گذشته ماست)، در عین حال، وجوهی از شخصیت، به علت قرار گرفتن ما در معرض تجربه های تازه، به طور مداوم در تغییر است، راتر در مطالعه شخصیت، روش تاریخچه ای را برگزیده است؛ یعنی، به نظر او برای درک رفتار وشخصیت یک فرد، لازم است که گذشته او را مورد مطالعه قرار دهیم. همین طور اگر چه تمرکز او بر رویدادهای ذهنی است، وی نقش عوامل بیرونی را دست کم نمی گیرد. تقویت کننده های بیرونی به رفتار ما جهت می بخشد؛ زیرا ما برانگیخته می شویم تا برای به دست آوردن حداکثر تقویت مثبت و اجتناب از تنبیه، کوشش می کنیم. از این رو، در نظریه جولیان راتر تلاش براین است که دو روند جدا گانه ولی مهم در پژوهش شخصیت، یعنی، نظریه های تقویت و نظریه های شناختی را در هم ادغام کنند. خود او روش خود را برحسب تعامل فرد با محیط معنی دار خود توصیف می کند. (کریمی ۱۳۷۴ ص ۱۹۸).

نظریه هم نشینی افتراقی ادوین ساترلند

در نظریه هاي یادگیري اجتماعی، نخستین بار ادوین ساترلند از همنشینی افتراقی بحث کرد و اینکه افراد بدین علت کجرفتاري میکنند که شمار تماسهاي انحرافی آنان بیش از تماس هاي غیرانحرافیشان است. او معتقد است رفتار جنایی آموختنی است.

نظریه تقویت افتراقی رابرت برگس و رونالد ایگرز

رابرت برگس و رونالد ایکرز با طرح موضوع تقویت افتراقی، برآن شدند که اگر کجرفتاري (نسبت به همنوایی) با مقدار، فراوانی و احتمال بیشتر، رضایت بخش تر باشد، افراد آن را به هم نوایی ترجیح خواهند داد (سلیمی و داوري، 1387).