مارشا لینهان (Marsha M. Linehan) متولد 5 می 1943 در تولسای اوکلاهما ، یک روانشناس و نویسنده آمریکایی است. او بنیانگذار رفتار درمانی دیالکتیکی (Dialectical behavior therapy) یا به اختصار DBT است. DBT نوعی روان درمانی است که علم رفتاری را با مفاهیم بودایی مانند پذیرش و ذهنیت ترکیب می کند. آلن فرانسیس، در مقدمه کتاب ساختن زندگی ارزش زندگی توسط لاینهان، گفت که لاینهان یکی از دو تأثیرگذارترین "مبتکران بالینی" در سلامت روان است و دیگری آرون بک است.

لینهان استاد روانشناسی، استاد ادبیات روانپزشکی و علوم رفتاری در دانشگاه واشنگتن در سیاتل و مدیر کلینیک های تحقیق و درمان رفتاری است.تحقیقات اولیه او در زمینه اختلال شخصیت مرزی، استفاده از مدل های رفتاری به رفتارهای خودکشی و سوء مصرف مواد است.

پس از خروج از دانشگاه لویولا، لیناهان پس از مدرک دکترا در “خدمات خودکشی و بحران” در بوفالو، نیویورک بین سالهای 1971 تا 1972 شروع به کار کرد. در این زمان، لیانهان به عنوان دستیار پروفسور دانشگاه بوفالو، دانشگاه ایالت نیویورک مشغول به کار شد. از بوفالو، لینهان یک بورس تحصیلی در مدرک کارشناسی در دانشگاه استونی بروک را تکمیل کرد. لینهان پس از بازگشت به دانشگاه علمی دانشگاه لویولا در سال 1973 و تا سال 1975 به عنوان استاد دانشگاه در این دانشگاه مشغول به کار شد. در همین زمان لینهان همچنین به عنوان استاد روانشناسی در دانشگاه کاتولیک آمریکا در واشنگتن دی سی از 1973 تا 1977 خدمت کرد. .

در سال 1977، لیناهان در دانشگاه واشنگتن به عنوان دستیار استادیار در بخش روانپزشکی و رفتاری جایگاه گرفت. لینمن اکنون استاد روانشناسی و استاد روانپزشکی و علوم رفتاری در دانشگاه واشنگتن و مدیر کلینیک تحقیق و درمان رفتاری است.

لینهان رئیس پیشین انجمن بهبود رفتارهای رفتاری، همکار انجمن روانشناسی آمریکا و انجمن روانپزشکی آمریکا و دیپلم از هیئت روانشناسی رفتاری آمریکا است.

لینهان ازدواج نکرده و دختر فرزندخوانده ای پرویی به نام گری و داماد او نیت در سیاتل واشنگتن زندگی می کنند .

رفتار درمانی دیالکتیک

نظریه شناختی رفتاری مارشال لینهان (1993) که به رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) هم معروف است .

مارشا لينهان ( Marsha M. Linehan ) بنيانگذار رفتار درمانی ديالکتيکی ( Dialectical Behaviour Therapy ) است. اين شيوه درمان برای افرادی که قصد کنترل هيجان های آشفته ساز (emotions overwhelming) را دارند، بسيار موثر و اثربخش است . پژوهش ها نشان می دهند که رفتار درمانی دیالکتیکی به تقویت توانمندی افراد برای برخورد درست با ناراحتی می پردازد، بدون این که افراد کنترل خود را از دست بدهند یا دست به رفتارهای مخرب بزنند .

بسیاری از افراد دست به گریبان هیجان‌های دردسرساز هستند. هیجان‌های آشفته ساز را می‌توان هیجان‌هایی تعریف کرد که طاقت فرد را طاق می‌کنند و برای او قابل تحمل نیستند. زمانی که عصبانی، غمگین یا وحشت‌زده هستند، این هیجان‌ها مثل امواج سهمگین، آن‌ها را به کام خود فرو می‌برند .

پژوهش‌های زیادی نشان می‌دهند که احتمالاً هیجان‌های شدید و آشفته ساز از همان ابتدای تولد به وجود می‌آیند؛ اما نباید از کنار تأثیر مخرب آسیب‌های ناگوار و غفلت‌های دوران کودکی به سادگی گذشت. این موارد می‌توانند بر بروز هیجان‌های آشفته ساز تأثیر شگرفی بگذارند. آسیب‌های ناگوار به عنوان نقاط عطف رشد و تحول می‌توانند آشکارا ساختار مغزی را به گونه‌ای تغییر دهند که در برابر هیجان‌های شدید و منفی، آسیب‌پذیری رخ دهد. با این حال، گفتن اینکه هیجان‌های شدید اغلب ریشه در بنیادهای ژنتیک و تجارب ناگوار دارند، به این معنا نیست که هیچ کاری از دست افراد برای کنترل آن‌ها بر نمی‌آید .

درمانگران رفتاردرمانی دیالکتیک برای تعادل بخشیدن به درمان از طریق پذیرش مراجعین در هر لحظه‌ و ایجاد تغییراتی در زندگی آن‌ها به کار می‌رود. به منظور ایجاد تغییرات رفتاری، رفتاردرمانی دیالکتیک از حل مسئله به عنوان اصلی‌ترین تکنیک درمانی استفاده می‌نماید. رفتار درمانی دیالکتیک، یک درمان شناختی رفتاری است که راه‌حل‌هایی برای مشکلات، تحلیل کرده و می‌یابد. درمانگر رفتار درمانی دیالکتیک به دنبال حفظ تعادل در سبک‌ها است و بنابراین مراجعان را بی‌جهت هل نمی‌دهد یا مراجعان را بدون تلاش کردن برای کمک به آن‌ها جهت تسهیل تغییر در زندگیشان نمی‌پذیرد .

مهارت های چهارگانه رفتاردرمانی دیالکتیک

در رفتاردرمانی دیالکتیکی مجموعه ای از مهارت ها به مراجعان آموزش داده می شود، که افراد با مجهز شدن به این مهارت ها به طرزی کارآمد زمام زندگی خود را به دست گرفته و بتوانند بر مشکلات خود فائق آیند.

در ابتدا مهارت ها به افراد آموزش داده می شود و سپس از افراد می خواهند که پس از یادگیری مهارت ها، به تقویت آنها بپردازند.

به اینصورت که با تمرین و تکرار مهارت های جدید و گرفتن بازخورد، مهارت های جدید خود را نیز تقویت کنند و سپس آن مهارت هایی را که آموخته اند، به موقعیت های مختلف زندگی خود تعمیم دهند تا کارآمد عمل کنند.

در نهایت رفتارهای ناکارآمد و مزاحم و همچنین مخرب مراجعان کاسته شده و مهارت های جدید کسب شده را در زندگی خود به کار می گیرند.

رفتار درمانی دیالکتیک٬ چهار دسته مهارت بنیادین به شما یاد می دهد که با استفاده از آنها هم می توانید شدت هیجان های خود را کاهش دهید و هم این که می توانید در مواقع بحرانی٬ تعادل هیجانی خود را حفظ کنید .

1- ­مهارت های تحمل آشفتگی یا قدرت تحمل پریشانی ( tolerance distress )

این مهارت ها به شما کمک می کنند تا با وقایع آشفته ساز بهتر مقابله کنید. این مهارت ها شما را مقاوم تر بار می آورند و شیوه های جدیدی به شما یاد می دهند تا بتوانید اثرات آشفته ساز شرایط را کاهش دهید.

مهارت تحمل پریشانی به شما کمک می کند تا خود و شرایط هم اکنون خود را پذیرفته و شما را برای شرایط سخت و دشوار با نگاهی مثبت آماده کرده و توان مقابله صحیح با آن شرایط را برای شما به وجود می آورد.

مهارت تحمل پریشانی به شما کمک می کند تا خود و شرایط فعلی خود را بپذیرید و شما را برای احساسات شدید و سخت آماده می کند و شما را قادر می سازد تا با یک نگاه مثبت بلند مدت تر با آنها کنار بیایید. چهار روش مدیریت بحران عبارتند از:

حواس پرتی

حواس پرتی می تواند روشی بسیار موثر برای افزایش تحمل پریشانی باشد. این روش با استفاده از روش های مختلف برای از بین بردن احساس پریشانی شما اقدام می کند.

افزایش آرامش در لحظه

این روش شامل استفاده از انواع استراتژی ها برای کمک به تحمل بیشتر وضعیت استرس زا می باشد. تجسم صحنه ای آرامش بخش و استراحت ذهنی برای انجام کاری دلپذیر ، همگی نمونه هایی از روش هایی است که می توانید لحظه ای را از جهت آرامش، بهبود بخشید.

– خود آرامش بخش

یافتن راه هایی برای آرام کردن خود و کنترل احساسات منفی، قسمت مهمی در ایجاد تحمل پریشانی است. از تجربیات مختلف حسی که شامل بینایی، صدا، بو، طعم یا لمس است می توان برای تسکین خود در لحظات سخت استفاده کرد.

مزایا و معایب تحمل پریشانی

این روش تحمل پریشانی شامل فکر کردن در مورد جوانب مثبت و منفی احتمالی تحمل پریشانی یا تحمل نکردن آن است. این روش می تواند ابزاری مناسب برای تفکر در مورد پیامدهای کوتاه مدت و بلند مدت یک عمل باشد.

2- ­مهارت های توجه آگاهی یا ذهن آگاهی ( mindfulness )

این مهارت ها به شما کمک می کنند که زمان حال را با آگاهی بیشتری تجربه کنید٬ در عین حال که ذهن شما کمتر درگیر تجارب دردناک گذشته و تهدیدهای آینده شود. علاوه بر این، توجه آگاهی، ابزاری در اختیار شما قرار می دهد تا دست از قضاوت ها و افکار منفی (چه درباره خودتان و چه درباره دیگران) بردارید.

شاید مهمترین تکنیک مورد استفاده در رفتاردرمانی دیالکتیکی، توسعه مهارتهای ذهن آگاهی باشد.

ذهن آگاهی به شما کمک می‌کند تا بر زمان حال تمرکز کنید و “در لحظه زندگی کنید”. همچنین ذهن آگاهی به شما کمک می کند تا به اتفاقاتی که در درون شما رخ می دهد (افکار، احساسات و انگیزه های خود) توجه کنید و همینطور با استفاده از حواس خود از آنچه در اطراف شما اتفاق می افتد (آنچه می بینید، می شنوید ، می بویید و لمس می کنید) بدون قضاوت، آگاه شوید.

مهارت ذهن آگاهی به مراجعان کمک می کند که در زمان حال و در لحظه حال زندگی کنند و هوشیاری فرد را نسبت به خود و افکار و احساساتش بالا برده و به همین علت به فرد توانایی برخورد با لحظات دشوار را بدون اینکه درگیر احساسات منفی شود، می دهد.

مهارت ذهن آگاهی به شما کمک می کند تا هنگامی که دچار درد عاطفی هستید، آرام شده و متمرکز بر مهارت های مقابله ای سالم شوید.

این تکنیک همچنین می تواند به شما کمک کند تا در عین اینکه آرامش کسب کرده اید، از درگیر شدن در الگوهای تفکر منفی ای که به صورت خودکار ظاهر می شوند و رفتارهای تکانشی جلوگیری شود.

در ادامه یک نمونه از تمرین های ذهن آگاهی آورده شده است تا با این تکنیک بیشتر آشنا شوید.

تمرین:

مشاهده مهارت ذهن آگاهی: به تنفس خود توجه کنید و سپس دم و باز دم خود را در دفترچه تان یادداشت کنید. هنگام تنفس به شکم خود که بالا و پایین می رود توجه کنید.

3- ­مهارت های نظم بخشی هیجانی یا تنظیم هیجانی ( regulation emotional )

این مهارت ها به شما کمک می کنند تا احساس های خود را دقیق تر بشناسید و بتوانید بدون درگیر شدن با هیجان های آشفته ساز به مشاهده آنها بپردازید. هدف این مهارت ها، تنظیم یا تعدیل احساس های شماست بدون اینکه واکنش منفی و مخربی از خودتان بروز دهید.

مهارت تنظیم هیجانی موجب می شود از آسیب پذیری عاطفی مراجع کاسته شود و به فرد کمک می کند تجربیات احساسی مثبت تری را تجربه کند.

تنظیم هیجانات به شما امکان می دهد تا احساسات قدرتمند خود را در راه و روش موثرتری هدایت کنید. مهارتهایی که در تنظیم هیجان یاد می گیرید، به شما کمک می کند احساسات خود را شناسایی و نام‌گذاری کنید و سپس تغییر دهید.

وقتی بتوانید احساسات منفی شدید (به عنوان مثال عصبانیت) را بشناسید و با آن به طرزی مثبت مواجه شوید، این آسیب‌پذیری عاطفی شما را کاهش می دهد و به شما کمک می کند تجربیات احساسی مثبت‌تری داشته باشید.

4- مهارت های ارتباط موثر یا توانایی برقراری ارتباط موثر ( interpersonal effectiveness )

این مهارت ها، ابزار جدیدی برای ابراز باورها٬ نیازها، محدودیت گزینی و چاره اندیشی مشکلات بین فردی در اختیار شما قرار می دهند. هدف چنین مهارت هایی این است که در روابط بین فردی آسیب نبینید و با دیگران بر اساس اصل احترام متقابل رفتار کنید.

مهارت توانایی برقراری ارتباط موثر موجب می شود شما با افراد دیگر ارتباطی موثر و مفید برقرار کنید و در این ارتباط از حقوق خود نیز برخوردار باشید و به طور مثال در مواقع لازم به راحتی «نه» بگویید.

اثر بخشی بین فردی به شما کمک می کند تا در یک رابطه قاطعانه‌تر و با اعتماد به نفس بیشتری عمل کنید. (مثلاً نیازهای خود را بیان کنید و بتوانید “نه” بگویید) در حالی که رابطه را همچنان مثبت و سالم نگه دارید.

شما یاد خواهید گرفت که به طور موثرتری گوش دهید و ارتباط برقرار کنید‌، با افراد چالش برانگیز ارتباط موثری برقرار کنید و به خود و دیگران احترام بگذارید.

پس از پیدایش و ترویج رویکرد شناختی رفتاری، رویکرد دیالکتیک که از شاخه های شناختی رفتاری می باشد توسط مارشا لینهان متولد شد.

تمرکز این رویکرد درمانی بر بیماران دارای ناهنجاری های رفتاری و به خصوص اختلال های شخصیت مرزی و بیماران با قصد خودکشی می باشد.

رفتاردرمانی دیالکتیکی با استفاده از مهارت های چهارگانه افزایش ذهن آگاهی، قدرت تحمل پریشانی، مهارت برقراری ارتباط موثر و تنظیم هیجانی سعی در افزایش کیفیت زندگی مراجعان داشته و با استفاده از این مهارت ها مراجعان را به اهداف درمانی می رساند.

تاریخچه رویکرد دیالکتیک

دیالکتیک توسط مارشا لینهان در دهه ۱۹۸۰ بنیان گذاری شد که این نظریه را از طریق کار با دو جمعیت سلامت روان ایجاد کرد:

افرادی با افکار خودکشی مزمن و افرادی که دارای اختلال شخصیت مرزی هستند.

لینهان شیفته شهرت درمان شناختی رفتاری (CBT) شد و تصمیم گرفت تا از آن در عمل استفاده کند و به کمک همکارانش پس از انجام تحقیقات نسبت به اثربخشی CBT در جمعیت منتخب خود، با ۳ مشکل عمده روبرو شدندکه عبارت‌اند از:

۱. شرکت کنندگان، مداخلات متمرکز بر تغییر را فاقد اعتبار دانستند. این احساسات اغلب منجر به ترک درمان، پرخاشگری نسبت به درمانگران یا بی ثباتی در هر دو حالت افراطی می شود.

۲. شرکت کنندگان و درمانگران الگویی از تقویت را ایجاد کردند که در آن کار خوب متوقف می‌شد و اجتناب و تغییر مسیر تشویق می شد.

درمانگران هنگامی که شرکت کنندگان را برای تغییر تحت فشار قرار می‌دادند، شرکت کنندگان با عصبانیت واکنش نشان می‌دادند، اما هنگامی که درمانگران اجازه تغییر موضوع را می‌دادند، شرکت کنندگان بازخورد مثبتی نشان می‌دادند؛ به نظر می‌رسید که این حلقه هم درمانگر و هم شرکت کننده را فریب می‌دهد به این صورت که فکر می‌کنند در مسیر درست قرار دارند، در حالیکه در گذشته چنین نبودند.

۳. با توجه به شدت موقعیت های بحرانی، درمانگران وقت زیادی را صرف پرداختن به نگرانی های ایمنی و سلامت، مانند افکار یا اعمال خودکشی، خصومت و تهدیدهایی نسبت به درمانگر، یا رفتارهای آسیب به خود کردند و غالباً زمان کمی برای آموزش مهارتهای مقابله‌ای یا پرداختن به عملکرد رفتاری باقی می‌ماند.

لینهان پس از تجزیه و تحلیل این مشکلات، سازگاری‌های متعددی را در CBT انجام داد. قبل از آنکه از شرکت کنندگان بخواهد روی تغییر تمرکز کنند، از تکنیک‌های مبتنی بر پذیرش استفاده کرد تا اطمینان حاصل کنند که مورد حمایت و اعتبار هستند.

علاوه بر این، دیالکتیک به درمانگران و شرکت کنندگان در درمان اجازه داد تا قطب‌های متضاد، مانند پذیرش و تغییر را ترکیب کنند و این کار به آنها کمک می کرد تا از گرفتار شدن در الگوهای شدید موضع گیری، جلوگیری کنند.

این سازگاری‌ها به تمرینات CBT اضافه شد و در سال ۱۹۹۳، لینهان اولین راهنمای درمان رسمی، درمان شناختی رفتاری اختلال شخصیت مرزی را منتشر کرد.

از آن زمان، روند دیالکتیک عمومیت بیشتری پیدا کرد و در طی چند دهه گذشته نیز، تحقیقات زیادی از اثر دیالکتیک پشتیبانی کرده است.

رویکرد دیالکتیک

اصطلاح دیالکتیک به فرآیندهایی اشاره می کند که مفاهیم متضادی مانند تغییر و پذیرش را با هم جمع می‌کنند. همانطور که اشاره شد، مارشا لینهان رویکرد دیالکتیک را به عنوان درمانی برای بیماران خودکشی‌گرای مزمن، که الگوهایی از رفتار خودکشی و یا خودآسیبی های غیرخودکشی (رفتارهای شبه خودکشی) دارند، گسترش داد.

به عبارتی دیگر دیالکتیک در اصل برای درمان افرادی که افکار خودکشی مزمن داشتند، که نشانه ای از شخصیت مرزی است، طراحی شده بود. دیالکتیک به زودی به شرایط جلسات درمان فردی برای اختلالات شخصیت مرزی تعمیم داده شد، اختلالی که غالباً با رفتارهای شبه خودکشی مشخص می شود.

رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) یک درمان شناختی – رفتاری جامع است و این روش درمانی برای افرادی که از دیگر روش ها پاسخی نگرفته اند، بسیار امید بخش و کارآمد بوده است.

رویکرد دیالکتیک به افراد کمک می کند تا بتوانند هیجان های خود را کنترل کرده و سطح کیفیت زندگی خود را افزایش دهند. در حال حاضر، دیالکتیک برای درمان افرادی که دارای مشکلات روانی مزمن یا شدید هستند، استفاده می شود.

مواردی مثل آسیب به خود، مشکلات غذا و خوردن، اعتیاد، استرس پس از سانحه، شخصیت مرزی و همچنین حل مسائل خانوادگی و مشکلات نوجوانان از قبیل مواردی هستند که توسط رویکرد دیالکتیک مورد توجه درمانی قرار می گیرد.

این روش درمانی بر حل مسئله و استراتژی های مبتنی بر پذیرش متمرکز است و در چارچوبی از روشهای دیالکتیکی عمل می‌کند.

آنچه در درمان دیالکتیک مدنظر است، تعدیل کردن آشفتگی های هیجانی و رفتارهای مخرب افراد می باشد که برای رسیدن به اهداف درمانی خود، یک جعبه ابزار مهارت را برای فرد فراهم می کند،‌ مهارت هایی چون؛ افزایش ذهن آگاهی، قدرت تحمل پریشانی، مهارت ارتباط موثر و تنظیم هیجانی.

سه چارچوب نظری عمده با هم ترکیب شده و اساس درمان دیالکتیک را تشکیل می دهند. اینها یک مدل زیست اجتماعی علوم رفتاری از توسعه مسائل مزمن سلامت روان، عملکرد ذهن آگاهی از بودیسم ذن و فلسفه دیالکتیک است.

– نظریه زیست اجتماعی سعی دارد چگونگی توسعه مسائل مربوط به شخصیت مرزی را توضیح دهد. این تئوری معتقد است که برخی افراد با پیش زمینه آسیب هیجانی متولد می شوند.

محیط هایی که فاقد محل امن و قابل اطمینان هستند، می‌توانند پاسخ های عاطفی منفی فرد را تشدید کنند و همچنین می توانند بر الگوهای متقابل تأثیر بگذارند که در نتیجه مخرب می‌باشند. این الگوها می توانند به روابط و عملکرد در همه موقعیت ها آسیب برسانند. آنها ممکن است اغلب منجر به رفتار خودکشی و یا رفتارهای شخصیت مرزی شوند.

– دیالکتیک تکنیک های ذهن آگاهی را از ذن بودیسم می گیرد تا با استفاده از «اینجا و اکنون» و هوشیاری و آگاهی ذهن که به وجود می آید، بهره بگیرد.

این هوشیاری ممکن است به افراد در درمان کمک کند تا شرایط را با آرامش مشاهده و ارزیابی کنند. آموزش ذهن آگاهی به مراجعان این امکان را می دهد تا از تجربه فعلی خود بهره برده و حقایق را ارزیابی کنند و در حین انجام هرکار، با آگاهی و اکنون بودن به آن کار بپردازند.

– رفتار درمانی دیالکتیکی درمانگر و مراجع را مورد حمایت خود قرار می دهد. درمانگران از دیالکتیک برای کمک به مراجع در پذیرفتن آن قسمت هایی از خود را که دوست ندارد، استفاده می کنند. درمانگر همچنین از این رویکرد درمانی برای ایجاد انگیزه و تشویق برای پرداختن به تغییر آن قسمت های غیر مورد علاقه خود، استفاده می کنند.

مطالعه ای که توسط لینهان و همکاران (۲۰۰۶) انجام شده است، پیشنهاد می کند ممکن است رفتاردرمانی دیالکتیکی در کاهش اقدام به خودکشی موثر باشد. این مطالعه گزارش کرده است افرادی که درمان دیالکتیک دریافت کرده اند نیمی از احتمال اقدام به خودکشی را دارند و کمتر در بیمارستان بستری شدند.

درمان رفتار درمانی دیالکتیک

رفتار درمانی دیالکتیک (DBT) در سال 1993 توسط مارشال لینهان به وجود آمد و به شیوه شناختی رفتاری عمل می کند. این درمان در ابتدا برای درمان اختلال شخصیت مرزی استفاده شد که اثر بخشی آن برای درمان این اختلال از سوی انجمن روانپزشکی امریکا هم مورد تایید قرار گرفته است ( واگنر و همکاران، 2007).

DBT شامل دامنه وسیعی از شیوه های درمانی شناختی و رفتاری است و اکثراً برای تغییر افکارف هیجانات یا رفتارها طراحی شده اند. مهارت های ذهن آگاهی در DBT، در ساختار ترکیبی پذیرش و تغییر آموخته می شوند. اگر چه این مهارت ها به ویژه مهارت مشاهده کردن بدون داوری افکار، هیجانات، حس ها و محرکات محیطی با مهارت های MBSR مشترک است ولی مقداری با آنها تفاوت دارد. برای مثال لینهان (1993) سه مهارت حضور ذهن را در قالب سوال های «چه» و «چگونه» مطرح می سازد: (چه و چگونه می توان ذهن آگاهی موثر بدون قضاوت و داوری داشت).

در DBT مراجعان، مهارت های ذهن آگاهی را به شکل گروهی و هفتگی در طول یک سال یاد می گیرند، هم چنین این مهارت ها شامل اثرمندی در روابط بین فردی، تنظیم هیجانی، و تحمل فشار و ناراحتی می باشند. مراجعان در گروه، این مهارت ها را به همراه درمانگر خود تمرین می کنند تا اینکه بتوانند به زندگی روزمره تعمیم دهند (امیدی و محمد خانی، 1387).

نتایج درمانی رویکرد دیالکتیک

دیالکتیک می تواند در انواع حوزه‌های سلامت روان مورد استفاده قرار گیرد که شامل پنج مؤلفه‌ی زیر است:

افزایش توانایی: دیالکتیک فرصت هایی را فراهم می‌کند تا افراد بتوانند مهارت هایشان را گسترش دهند و چهار مجموعه مهارت اساسی در درمان آموزش داده می شود که عبارت‌اند از: تنظیم هیجانی، آموزش ذهن آگاهی، کارآمدی بین فردی و تحمل پریشانی (رنج).

تعمیم: درمانگران دیالکتیک از تکنیک های مختلفی استفاده می کنند تا افراد را تشویق کنند مهارت هایی را که آموخته‌اند، در حوزه‌های دیگر نیز استفاده کنند.

به عنوان مثال، ممکن است درمانگر از فرد تحت درمان بخواهد با شریک زندگی‌اش پیرامون بحث و درگیری که رخ داده است صحبت کند. در این صورت فرد ممکن است قبل و بعد از بحث، از مهارت های تنظیم هیجان استفاده کند.

افزایش انگیزه: دیالکتیک از درمان‌های رفتاری منحصر به فردی برای کاهش رفتارهای مشکل ساز استفاده می‌کند که این رفتارهای مخرب بر کیفیت زندگی فرد تأثیر منفی می‌گذارند.

به عنوان مثال، ممکن است درمانگران از برگه های خود-نظارتی استفاده کنند، بنابراین جلسات در ابتدا می‌توانند برای رفع مشکلات شدید تنظیم شوند.

افزایش انگیزه و توانایی درمانگر: از آنجا که دیالکتیک اغلب برای افرادی که دچار مشکلات سلامت روان مزمن، شدید و سخت هستند ارائه می شود، درمانگران برای جلوگیری از مواردی مانند آسیب دیدگی یا فرسودگی شغلی، سوپرویژن و حمایت‌هایی را دریافت می کنند.

به عنوان مثال، جلسات گروه درمانی به طور مکرر برگزار می شود تا به درمانگران فضایی برای ارائه و دریافت پشتیبانی، آموزش و راهنمایی بالینی داده شود.

ساختار محیط: یکی از اهداف درمانی دیالکتیک، اطمینان از تقویت رفتارهای مثبت و تطبیقی در همه محیط هایی می‌باشد که فرد در آنها مشغول می باشد.

نظریه زیستی - اجتماعی مارشا لینهان

مارشا لینهان بر بدکارکردی و بدتنظیمی هیجانی و محیط باطل کننده یا بی اعتبارساز هیجان در پیدایش یا پدید آیی مرضی اختلال شخصیت مرزی تمرکز می کند. نظریه بیوسوشیال لینهان بیان می کند که BPD اساسا نوعی «بد کارکردی در سیستم تنظیم هیجان» است و الگوهای رفتاری مشاهده شده در بیماران مرزی، در واقع نتایج غیرقابل اجتناب همین بد کارکردی در سیستم تنظیم هیجان است (چه هیجان های مثبت چه هیجان های منفی).

به عقیده لینهان، بدتنظیمی هیجانی از آسیب پذیری هیجانی ناشی می شود. « آسیب پذیری هیجانی » به نوعی آمادگی بیولوژیکی جهت ابتلا به بی ثباتی عاطفی اشاره داشته و معمولا شامل حساسیت و واکنش پذیری افراطی به محرک هیجانی و بازگشت کند یا تاخیری به خط پایه ی برانگیختگی هیجانی می شود .

بسیاری از مطالعات نشان داده اند که بیماران مبتلا به BPD در مقایسه با گروه های غیر BPD شدت و عمق بیشتری از هیجانات و یا تغییرپذیری بیشتری در تجارب هیجانی را تجربه می کنند. از دیدگاه لینهان، مشکل در تنظیم هیجانها، هسته اصلی پاتولوژی مرزی را تشکیل می دهد (لینهان و دکستر-مازا،۲۰۰۸). بر این اساس، نقص هایی که در تنظیم و تعدیل هیجانها وجود دارد، بواسطه ناتوانی بیماران مرزی در زمینه های زیر می باشد:

1- بازداری رفتارهای فاقد کارکرد وابسته به خلق

2- سازماندهی رفتار در قالب اهدافی مشخص؛ ( بیمار حتی زمانی که خلق نسبتا متعادلی دارد، باز هم در این زمینه ناتوان است )

3- عدم توجه به محرک های برانگیزاننده ی هیجان (توانایی در زمینه حواس برگردانی)

4- اجتناب شناختی و عاطفی از هیجان ها و تجربه ی هیجان منفی و افراطی ثانویه

محیط بی اعتبار ساز

به عقیده ی لینهان آنچه باعث پیچیدگی آسیب پذیری هیجانی می شود یک محیط بی اعتبارساز است که طی آن، چهره های مهم زندگی تجارب عاطفی و هیجانی کودک را بی اعتبار می کنند. چنین شرایطی می تواند یا در یک خانواده به ظاهر سالم و کامل دیده شود (خانواده هایی که وجود مشکلات را انکار می کنند و به ظاهر تعارضات کمی دارند) و یا در یک خانواده آشفته(خانواده ای که با تعارضات، روابط شکننده، اعتیاد و غیره متزلزل شده است.) چنین خانواده هایی هیجانهای منفی مثل خشم و غم را یا نادیده می گیرند و یا در تحمل کردن آنها مشکلات جدی دارند؛ هرکس مسئول مشکلات خود تلقی شده و خودش باید شخصا به فکر یافتن راه حل برای مشکلاتش باشد؛ شکست، ناکامی و درد هیجانی را به مشکلات نگرشی (یا دیدگاه کودک) و یا تنبلی او نسبت می دهند و فرد به سادگی می بایستی بر تمام چالش های زندگی غلبه کند. چنین خانواده هایی بصورت رادیکال، پیچیدگی فرد و فرایند حل مسأله را ساده و پیش و پا افتاده تلقی می کنند.

آسان ترین روش برای نشان دادن ماهیت این محیط بی اعتبارساز، مقایسه آن با محیطی است که مهارت های تنظیم هیجان را به شیوه ای موثرتر و کارآمدتر پرورش می دهد. برای مثال، در یک خانواده سالم زمانی که کودک می گوید تشنه هستم، پاسخ والدین به سادگی دادن یک لیوان آب به فرزند است، نه اینکه بگویند «نه ، تو که تشنه نیستی» ؛ زمانی که کودک گریه می کند والدین مشتاق اند که او را آرام کنند و تلاش می کنند بفهمند کجای کار اشتباه است نه اینکه بگویند «کافیه، دیگه صدای گریه نشنوم»؛ زمانی که کودک می گوید من کارم را به بهترین نحو انجام دادم، والدین با حرف وی از در تایید در می آیند نه اینکه بگویند « نه، تو که کاری نکردی.» آنچه که در این موارد پر اهمیت تر است این احساس کودک است که فکر می کند «والدین او را از سر خودشان باز کرده اند» نه صرف احساس ناکامی.

در یک خانواده سالم و مطلوب به لحاظ جو روانی ، ترجیحات و تمایلات شخصی کودک (مثلا لباسها، رنگ اتاق و غیره) به حساب آورده می شوند. پاسخ های هماهنگ و غیر آزارنده ی والدین منجر به رشد کودکانی می شود که توانایی بهتری در تمایز قایل شدن میان حالات هیجانی خود و دیگران دارند. در مقابل، در یک محیط بی اعتبارساز، پاسخهای والدین به تظاهرات هیجانی کودک با هیجان های زیربنایی او همخوان نیست. به این معنی که یا به کل هیجانات کودک را بی پاسخ می گذارند و یا اینکه واکنش های منفی و شدید نشان می دهند.

تفاوت ها و مغایرت های مداومی که کودک بین «تجربه درونی خویش» با «پاسخهایی که از محیط به عنوان واقعیت بیرونی خود» دریافت می کند، شالوده ی شکل گیری بسیاری از نقص های رفتاری است که در BPD با آن مواجه هستیم. در خانواده های بیماران BPD والدین «تجربه های هیجانی دردناک» فرزندشان را ناچیز و بی اهمیت قلمداد می کنند و حتی آنها را به نقص های شخصی خود کودک مثل، نداشتن عرضه برای کسب یک دیدگاه مثبت تر، بی نظمی، تنبلی و غیره نسبت می دهند. گذشته از این، «هیجان های مثبت شدید» کودک را باز به حساب صفات منفی او می گذارند مثل، نداشتن قضاوت و درک درست، تکانشی بودن، بی فکر عمل کردن و غیره.

شکل افراطی یک محیط خانوادگی بی اعتبارساز و بیمارگونه، سوءاستفاده جسمی یا جنسی از کودک است (دیویسون و همکاران، ۲۰۰۷). نتیجه ی نهایی این محیط بی اعتبارساز این است که کودک، احساسات درونی خودش را عاری از اعتبار بداند و خودش را مجبور کند که راه های درست تفکر و احساس را در محیط اطرافش بیابد، نه در درون خودش. بی اعتبار سازی هیجانها بویژه هیجان های منفی، از خصایص جوامعی است که اهمیت فوق العاده ای برای موفقیت و خودکنترلی فردی قایل است و حتی آن را رواج می دهد؛ پدیده ای که در فرهنگ جامعه ی غرب کاملا متداول است (لینهان،۱۹۹۳).

به طور خلاصه نظریه لینهان بیان می دارد که بیماران مبتلا به BPD با نوعی آسیب پذیری زیستی اولیه در زمینه ی تنظیم هیجان متولد می شوند (آسیب پذیری هیجانی.) این آسیب پذیری، با یک محیط خانوادگی ناسالم و والدینی بی کفایت همراه می شود (محیط بی اعتبار کننده.) درنتیجه ی این همراهی نامیمون، کودک، بسیاری از مهارت های لازم در زمینه ی تنظیم هیجانها و روابط بین فردی را یاد نمی گیرد. محصول نهایی چنین وضعی، شکل گیری اختلال شخصیت مرزی است.

لینهان رابطه میان فرد و محیط را دو طرفه می داند و معتقد است هر رفتاری، در هر مقطع زمانی، نتیجه تاثیرگذاری متقابل دو عنصر شخص و محیط پیرامون اوست، پدیده ای که در نظریه یادگیری اجتماعی، « جبرگرایی متقابل » نامیده می شود. بسیاری از افرادی که با نوعی آسیب پذیری سرشتی اولیه نسبت به تنظیم هیجان ها متولد می شوند، به BPD مبتلا نمی شوند، چرا که نظریه لینهان بخوبی بیان می کند علاوه بر آسیب پذیری هیجانی، یک محیط خانوادگی ویژه نیز برای شکل گیری صفات BPD لازم است.