نظریه شخصیت رولو می
ابتدا عناصری که در بین روانشناسان وجودی تقریباً مشترک است را به صورت کوتاه بررسی میکنیم. این پنج عنصر یا اصل عبارتند از:
- نظریه پردازان شخصیت روانشناسی وجودی، همانند فلسفه وجودی معتقدند که وجود بر جوهر مقدم است. وجود به معنی پدیدار شدن است و جوهر بر ماده بیتغییر دلالت دارد. وجود حاکی از فرآیند است و جوهر به ثمره، اشاره دارد.
- وجود نگری با جدا کردن ذهن (subject) از عین (object) مخالف است. افراد هم ذهنی و هم عینی هستند و باید با زندگی کردن فعال و زندگی اصیل، حقیقت را جستجو کنند. افراد چیزی بیش از چرخدندهها در دستگاههای جوامع صنعتی هستند. همچنین آنها بیش از موجودات متفکر ذهنی هستند که منفعلانه و از طریق گمانهزنی راحت طلبانه، زندگی کنند.
- افراد در جستجوی معنا برای زندگی خود هستند. آنها سؤالهای مهمی را درباره هستی خودشان میپرسند؛ هر چند همیشه به صورت هشیار این کار را نمیکنند.
- وجودنگرها معتقدند هر یک از ما در قبال آنچه که هستیم و آنچه که خواهیم شد، مسئولیم. ما نمیتوانیم والدین، معلمان، کارفرمایان، خداوند یا اوضاع و احوال را سرزنش کنیم. در واقع، اولین اصل وجودنگری این است که انسان به جز آنچه که میسازد، چیز دیگری نیست. ما میتوانیم آنچه را که میتوانیم بشویم؛ انتخاب کنیم یا تصمیم بگیریم؛ از قبول مسئولیت و انتخاب، اجتناب بورزیم؛ اما درنهایت، این تصمیم خود ماست.
- وجودنگرها اصولاً ضدنظری هستند. از دید آنها نظریهها انسانها را بیشتر انسانیتزدایی کرده و با آنها به صورت اشیا برخورد میکنند.
ساخت شخصیت از دیدگاه رولو می
رولو می بحث خویش را پیرامون نظریۀ شخصیت همراه با خودآگاهی آغاز و به پیش می برد. به اعتقاد وی خودآگاهی دارای سطوح مختلفی است. در اولین مراتب، آگاهی از خود، آگاهی حسی است که در این سطح، میان فرزند انسان با سایر پستانداران تفاوت ناچیزی وجود دارد. این دوره شامل زمان تکون نطفه در رحم تا شروع تپش قلب و تولد و ماه های اولیۀ حیات می شود.
اما اولین و مهمترین شاخصۀ تکاملی انسان که همانا خودآگاهی اوست در حدود دو سالگی نوزاد رخ میدهد. نوزاد در این هنگام از خود به « منِ » عنوان متمایز از دیگری آگاهی می یابد .
تا قبل از این جدایی، نوزاد با وجود، یگانه بوده است. این اتحاد برای او نوعی رضایتمندی، آرامش و سرافرازی را به ارمغان آورده است. در این هنگام نیازهای او بدون تلاش خودآگاهانه بر آورده می گردد به نحوی که شرایطی از اولین آزادی و نخستین « آری » برای کودک فراهم است .
اما همواره این آزادی اولیه از بین می رود و علت این امر افزایش آگاهی انسان است. انسان خود را پیوسته در تمایز با محیط میبیند؛ دنیای خارج، حتی مادر برای او عینِ ( ابژه ) جدا از ذهن ( سوژه ) به شمار می رود. آزادی اولیه برای کسی که بخواهد به عنوان انسان تکامل یابد، کفایت نمیکند.
ارادۀ انسان همواره با یک « نه » آغاز می گردد . « نه » اظهار مخالفت با والدین نیست بلکه مخالفت با جهانی است که خود، آن را نساخته است ، « نه » اظهار و تأیید خود شخص است برای ساختن جهان خود او .
بنابراین نوزاد که در دوران جنینی، همراه با مادر بخشی از « ما » محسوب می گردد و تا اوایل طفولیت این امر به عنوان بخشی از « ما » ی روانشناختی ادامه مییابد؛ به تدریج خود را به عنوان هویتی مستقل از والدینش تجربه میکند و در صورت لزوم میتواند در برابر آنها بایستد. می، این تحول قابل ملاحظه را تحول انسان از حیوان به « شخص » می نامد. به اعتقاد وی، پیدایش « خود » امر ساده ای نیست بلکه به بهای سنگینی مانند اضطراب و بحرانهای درونی حاصل می گردد؛ اضطرابهایی که در نتیجۀ جدایی از حمایتها و تصمیمات والدین ایجاد می گردند .
رشد و تحول خود
تاکنون رولو می اظهار داشت که کسب شخصیت از طریق خودآگاهی میسر است و دستیابی به خودآگاهی و احساس « شخص » بودن از طریق ارتباط با « دیگری » و احساس تمایز از « غیرِ » خود، به ویژه مادر پدید آمده و رشد میکند. اما به اعتقاد وی اگرچه شخص یا خود همیشه در ارتباط بین افردی رشد می کند ، از سوی دیگر، اگر « خود » عمدتا انعکاسی از دنیای اطراف باشد به سمت فردیت و مسئولیت رشد نمی کند؛ نکتۀ مورد تأکید صرفا این نیست که ما توسط یکدیگر ساخته میشویم بلکه این است که ما ظرفیت و توان تجربه و افزایش خود را داریم .
وی که تاکنون از نقش ضرورت وجود « دیگری » در شکل گیری شخصیت انسان سخن راند، در ادامۀ دیدگاه خویش، با در نظر گرفتن توجه به « وجود » به بیان سطح دیگری از خودآگاهی می پردازد. آگاهی اولیه از خود، خودآگاهی حسی است که با تمایزات و تعلقات همراه است.
اما به اعتقاد وی سطح دیگری از آگاهی نیز وجود دارد، نوعی آگاهی که در آن تجربۀ « من هستم » نیز به ادراک « من » اضافه می گردد.
او برای روشنتر شدن موضوع، به بیان مفهوم « من » در روان تحلیلی کلاسیک می پردازد . « من » ساختاری کم و بیش ناتوان، منفعل و پذیرا دارد و خدمتگزار سه قدرت و کارفرماست، در نتیجه توسط سه خطر تهدید میگردد: دنیای بیرونی، نیروی لیبیدویی و فرامن .
« من » بخشی از شخصیت محسوب میشود اما تجربۀ « من هستم » که در سطح بنیادی تری رخ می دهد پیش شرط تحول « من » محسوب می شود و به کل تجربۀ فرد اعم از هشیار و ناهشیار اشاره دارد .
به اعتقاد می، برای هر انسان امکان پذیرش از سوی دیگری و اعتماد به وی شرط ضروری برای تجربۀ « من هستم » می باشد. اما آگاهی فرد از وجود خویشتن اساسا در قلمرو درک خود محقق می گردد و اصولا در مقولات اجتماعی روی نمیدهد. در واقع با پذیرفته شدن از سوی دیگری، فرد بیمار دیگر نیازی به مبارزه برای مهمترین نبرد خود ( یعنی تجربه من هستم ) نمی بیند. چون دیگر دنیا او را پذیرفته است. این پذیرش، او را نسبت به تجربۀ وجود خویش بیتفاوت میسازد؛ بنابراین این مطلب شایع در بسیاری از محافل از جمله در مکاتب رابطه درمانی، نادرست است؛ این طرز فکر که ، تمامی نیاز تو این است که دوستت داشته باشم و بپذیرمت ، می تواند موجب افزایش انفعال بیمار در درمان و زندگیاش شود. مطلب مهم این است که فرد با آگاهی و تعهدی که نسبت به وجود خویش دارد مبنا را بر این می گذارد که میتواند پذیرفته شود .
می معتقد است درک « وجود » یا « بودن » و ارائۀ تعریفی از آن، دشوار به نظر می رسد. با وجود این، پس از انتقاد از فرهنگ غرب به جهت نامأنوس بودن معنای وجود، در بین آنها، اینگونه به معرفی آن می پردازد: وجود مقوله ای است که فرد بالقوه توانایی آن را دارد که پیش از واکنش نشان دادن بایستد و به سبک سنگین کردن کردار خود بپردازد که به چه امری ختم می شود؛ بنابراین وجود گستره ای است که در آن انسان هرگز مجموعه ای از سایق ها و رویکردهای معینی از رفتار نیست؛ اصطلاحی را که روان درمان گران وجودی برای این ویژگی متمایز و خاص انسان به کار می برند « دازاین » ( به معنی بودن در آنجا ) است. دازاین بیانگر این است که انسان موجودی است که اینجاست و نیز اشاره دارد که وی بر اینجا وقوف دارد؛ به این معنی که می تواند آگاه باشد که اینجاست و بر این واقعیت باقی بماند. با این تذکر که مقصود از اینجا هر مکانی نیست بلکه « اینجایی » است که از آن من است؛ لحظۀ معینی از زمان و نیز فضای وجود من در لحظه ای خاص.
می بار دیگر از واژۀ being استفاده می کند و می گوید being در دستور زبان وجه وصفی است؛ صورتی از فعل که اشاره دارد به اینکه فرد در فرآیند شدن و تبدیل به چیزی است. وجود همان قابلیت تبدیل دانۀ بلوط به درخت بلوط است، یا تبدیل شدن هریک از ما به آنچه که واقعا هستیم و هنگامی که بودن و وجود داشتن در مفهوم خاصی همچون انسان به کار می رود همیشه به طور ضمنی بیانگر این است که فرد در فرایند شدن و تبدیل به چیزی است .
رولو می برای شناخت بیشتر وجود، به معرفی عناصر مرتبط با وجود، مانند عدم، آزادی، فردیت واضطراب و مانند آن می پردازد. به نظر وی تا هنگامی که فرد در برابر عدم قرار نگیرد و از این مواجهۀ هولناک، هستی خود را انتخاب نکند نمیتوان مطمئن بود که او زندگی خود را انتخاب و تأیید کرده است.
او تا آنجا پیش میرود که میگوید نیستی یا عدم جزء لاینفک و جدایی ناپذیر بودن ( وجود ) است. یعنی برای فهم معنای وجود باید این واقعیت را درک کرد که او « ممکن » است نباشد این که در هر لحظه بر لبۀ تیز نیستی ممکن ( یا امکان نیستی ) گام می نهد و هرگز نمی تواند از چنگ این واقعیت بگریزد که مرگ در آینده ای نامعلوم او را در برخواهد گرفت. وجود تنها و به خودی خود نمیتواند از نیستی رها باشد بلکه هر لحظه از سوی آن تهدید می شود.
بنابراین وجود در انسان را نباید یکبار برای همیشه دانست. انسان موجودی است که نسبت به خود آگاه و مسئول است و نیز موجودی منحصر به فرد که می داند در آینده، ممکن است نباشد. او موجودی است که پیوسته رابطۀ دیالکتیکی با نیستی و مرگ دارد. انسان نه تنها می داند زمانی نخواهد بود بلکه می تواند به « انتخاب » خویشتن از وجود خود دست بکشد .
بنابراین آزادی انتخاب نیز در فهم معنای وجود که همان خودآگاهی اصیل است دخیل می باشد. رولو می در یک تعریف خود از آزادی و قرابت آن با خودآگاهی چنین بیان می دارد: آزادی ظرفیت و توانمندی انسان برای رشد و تحول است، ظرفیت و توان ساختن و پرداختن خویشتن و آگاه بودن به وجود و ویژگیهای خود است.
آگاه بودن به وجود خود، به ما کمک میکند که خویشتن را از فضای محرکها و واکنش به آنها خارج نگه داریم، تأمل کنیم، بسنجیم و تصمیم بگیریم که چه واکنشی مناسب و به سود ماست.
در واقع خودآگاهی و آزادی مانند دو روی یک سکه و همیشه با هم هستند. انسان هر قدر خودآگاه تر می شود دامنۀ گزینش و آزادخواهی اش گسترده تر می شود. آزادی کیفیت برهم انباشتگی و توسعه و گسترش دارد هر انتخاب آزاد انتخاب آزاد بعدی را آسانتر و مقدورتر می کند هر عملی که آزادانه صورت بگیرد گرایش فرد را به آزادی بیشتر تقویت می کند .
می می گوید آزادی فردی می تواند به عنوان دامنۀ حرکت ممکن برای ارگانیزم در نظر گرفته شود. او با ذکر مراحل تکامل هستی از دیدگاه توماس اکویناس یعنی جمادات، نباتات، حیوانات و انسان، معتقد است هر کدام از این مراحل، نمایانگر آزادی فزاینده ای هستند که در دامنۀ حرکت ملاحظه می گردند .
او با استناد به نظریات زیست شناسی و آزمایشگاهی جدید نیز بیان میدارد که آزادی حرکت حتی از دوران پیش از تولد و در رحم آغاز می شود و با قطع بند ناف، افزایش بیشتری می یابد. در این دامنۀ حرکت، خزیدن، راه رفتن و یادگیری زبان و انتخابهای گوناگون بعدی، حرکت و جهش های روانشناختی و جسمی فرد را نمایان می سازد. نهایی ترین مرحلۀ این رشد حرکتی، در بستر مرگ شخص ظاهر می شود که آخرین مرتبۀ تمایز انسان از غیر است .
انتخاب خویشتن
آگاهی از مرگ یا عدم خود در واقع آگاهی از وجود خود است که از مسیر حرکت آزادانه و آگاهانه روی می دهد.
به اعتقاد می گام اساسی در نیل به آزادی درونی، انتخاب خویشتن است این عبارت کرکگور است و به معنای تأیید مسولیت فرد برای خود و هستیِ خویش میباشد که در نقطه ای از جهان زندگی می کند و این همان مقصود نیچه از « خواست زندگی » ( Will to live ) است. بدین معنا که صرفا غریزۀ حفظ حیات در جریان نیست بلکه اراده برای پذیرش این واقعیت است که فرد همان خود شخص و ارادۀ او برای پذیرش محقق کردن انتخاب ها و سرنوشت خویش است .
انتخاب آگاهانۀ زندگی یا بودن شخص، دو حالت را برای او به ارمغان می آورد: اول اینکه مسولیت او برای خودش معنایی جدید می گیرد. او مسولیت پذیرش زندگی خودش را نه به عنوان چیزی که بر او تحمیل می شود یا باری که مجبور به حمل آن است می پذیرد بلکه به عنوان چیزی که خود او انتخاب کرده و اکنون به عنوان نتیجۀ انتخاب اوست؛ به حساب می آورد.
حالت دیگری که به وجود می آید این است که نظم و انتظام خارج به نظم درونی فرد انتقال می یابد. او نظم را به خاطر فرمان و قدرت خارجی نمی پذیرد ( زیرا چه کسی می تواند به شخصی که زندگی خود را انتخاب نموده و اختیار آن را به دست گرفته دستور دهد ) بلکه نظم را به جهت اینکه با آزادی بیشتری آنچه را که میخواهد با زندگی خود انجام دهد انتخاب می کند زیرا نظم برای کسب ارزشهایی که آرزوی نیل به آنها را دارد ضروری است. این « خود نظام بخشی » ( Selfdiscipline ) را نیچه « عشق به سرنوشت خویش » ( fateLoving one’s ) عنوان می دهد و اسپینوزا آن را « اطاعت از قوانین حیات » ( obedience to the laws of life ) می نامد .
بدین ترتیب کسب خودآگاهی اصیل با انتخابِ بودن یا نبودن عجین است؛ انسانی که با انتخاب بین بودن و نبودن مواجه است اگر خود را با انتخاب مواجه سازد با اضطراب هستی شناختی مواجه می شود و در صورتی که از سوال کردن پرهیز کند و در معرض قرار نگیرد در واقع گریز از مسولیت پذیری داشته و گناهکار محسوب می گردد .
از دیدگاه می، اضطراب و گناه نیز اموری هستی شناختی محسوب می گردند. اضطرابی که هنگام کسب خودآگاهی حسی رخ می دهد اضطرابی سطحی است. اما در این مرحله از خودآگاهی، اضطراب عمیق تر و درد آفرین تر می گردد.
می پس از تقسیم اضطراب به نرمال و روان رنجور ، اضطرابی که به هنگام تهدید ارزش ها و وجود انسان رخ می دهد و نیز هنگامی که فرد در حال به فعلیت رساندن توانایی های بالقوه اش با آن مواجه است را اضطراب نرمال و ضروری برای کسب آزادی می شمارد. در صورتی که انسان از انتخابی که خود منجر به اضطراب می شود پرهیز نماید از گناه هستی شناختی که به معنای چشم پوشی از توانایی ها است رنج می برد.
در واقع به عقیدۀ می از طریق حرکت در مسیر تجارب اضطراب آفرین که می توان آنها را مواجهۀ با امکانات جدید خواند؛ شخص به ادراک خود دست می یابد و حوزۀ فعالیتش را گسترش می دهد و به همین طریق آزادی و مسولیتش نیز افزایش می یابد .
بدین ترتیب انسان برای رشد خود به ناچار با پدیدۀ گزینش و انتخاب، و در سطح عالی آن با انتخاب وجود خود مواجه است اما این انتخاب صرفا انتخاب وجود خود نیست بلکه انتخاب ارزش ها و اهداف شخص نیز هست.
به عقیدۀ می انسان نه تنها می تواند برای خود گزینشی از ارزشها و اهداف داشته باشد بلکه موجودی است که برای اینکه جامعیت شخصیت خود را بیابد باید چنین کند؛ زیرا ارزش و هدفی که او را به پیش می راند به عنوان هسته ای روانی برای او محسوب می گردد هسته ای مرکزی که همچون آهن ربا نیروهای او را در یک راستا با یکدیگر تلفیق می کند. اما دانستن اینکه فرد چه ارزشهایی را می خواهد و انتخاب می کند، خود ضرورتی دیگر است .
می به جستجوی راه کسب آگاهی سالم اخلاقی می پردازد. او در این راستا از سرگذشت اسطوره ای انسان سخن می گوید؛ انسانی که اگرچه حیوان اخلاقی است اما دستیابی او به آگاهی اخلاقی مانند آزادی و دیگر جنبه های خودآگاهی انسان، به بهای نزاع درونی و اضطراب حاصل می شود.
این نزاع و اضطراب مطابق با آنچه که در بیان دینی، در مورد اولین انسان رخ داده است، می باشد. آرامش آدم و حوا و احساس عدم اضطراب و گناه آنها قبل از بهره مندی از درخت معرفت به نیکی و بدی و شروع اضطراب و احساس گناه بعد از برخورداری ایشان از میوۀ معرفت، مشابه دوران عدم آگاهی نوزاد به « خود » و بعد از آن آگاهی است .
با وجود این، می معرفت دینی را به معنای خاص مورد نظر خویش یاری دهندۀ آگاهی اخلاقی می داند. به اعتقاد وی آنچه در بحث دین و جامعیت شخصیت مهم است نوع دین و چگونگی به کار گرفتن آن است.
دین بدین جهت عامل روان رنجوری می گردد که فرد را از مواجهۀ با تنهایی و اضطراب باز دارد. اگر خداوند به صورت پدری کیهانی در نظر گرفته شود پوششی برای معرفت انسان می گردد معرفتی که همراه با میزان قابل توجهی از ترس است ترس از اینکه انسان در عمق وجود خود تنهاست و نهایتا باید به تنهایی اقدام به انتخاب کند. البته این بدان معنی نیست که دین و زمینه های دیگر فاقد اعتبار هستند بلکه بیانگر این است که مسألۀ اعتبار دین باید از مسیر مسئولیت شخصی فرد مطرح گردد .
می بار دیگر می پرسد اما خود و فردیت آن دقیقا چیست که باید در پی دستیابی به آن بود، او در پاسخ می گوید « خود » همان است که ارسطو به عنوان کمال اول از آن یاد کرد.
کمال اول نظم منحصر به فردی است که به عنوان مثال در میوۀ بلوط است و سبب تبدیل آن به درخت می گردد؛ یا چنان که یونگ می گوید شیوۀ زندگی منحصربه فردی است که هر انسانی خودش دارد و نمی تواند جایگزین داشته باشد.
این شیوۀ زندگی در عمق روان انسان در سطوحی بسیار پایینتر از هشیاری معمول ریشه دارد و ضمیر هشیار ممکن است انعکاس تحریف شده ای از آن را نشان دهد فرد از طریق یکپارچه کردن ضمیر هشیار با سطوح مختلف ناهشیار به خود خویشتن دست می یابد .
حال سوال دیگر باقیمانده این است که اخلاقی بودن و تصمیم و انتخاب ارزش اخلاقی از دیدگاه رولو می چگونه حاصل می گردد. او برخلاف دیدگاه های منتهی به جبرگرایی نظیر فرویدیسم و رفتارگرایی، با اعتقاد به آزادی و مسئولیت بیان می دارد که اگرچه در انجام هر عملی عوامل متعددی دخالت دارند. اما همیشه در لحظه آخر آنچه در تصمیم شخص موثر واقع می شود تصور پیامدهای تصمیم است. می توان گفت تعهد به هر چیز و تصمیم دربارۀ آن مثل یک جهش است. مانند اینکه شخص به خود بگوید با در نظر داشتن آنچه در این لحظه می دانم این بهترین تصمیمی است که میگیرم هرچند ممکن است فردا در شرایطی دیگر تصمیمی دیگر بگیرم. اساسا خود انتخاب و تصمیم عامل تازهای است که وارد میدان می شود. با هر تصمیم و انتخاب وضع و حالت کلی مسأله هرچند کم یا خفیف تغییر می کند. روشن است که انسانها در انجام کارها و امور زندگی خود تحت تأثیر نفوذ و نیروهایی تصمیم می گیرند و عمل می کنند که در موقع تصمیم گرفتن و عمل کردن از وجود و تأثیر آنها آگاهی ندارند اما باید در نظر داشت که هر تصمیم اگر معقول، بی شتاب و غیر معترضانه باشد ما را از سمت و سویی که ناخودآگاه برآن داشته خارج می سازد .
عمل اخلاقی ، عملی است که شخص با انگیزۀ درونی و ارزشگذاری شخصی خود صورت دهد و انسان اخلاقمند کسی است که تصمیمات و اعمالش در هر دو سطح آگاه و ناخودآگاه دارای ارزش یکسان باشد نه اینکه در سطح آگاه مقبول و در سطح ناخودآگاه نامقبول باشد. البته این به معنای هماهنگی کامل نیست زیرا تضاد و شک همیشه وجود دارد و انسان باید با وجود آن تصمیم بگیرد و عمل کند.
عمل اخلاقی عملی است که فرد تا آنجا که ممکن است خودش با میل خودش در انجام آن بکوشد و در عین حال پیوسته آمادۀ آموختن از آنچه روی میدهد باشد و مسولیت شخصی خود را در قبال پیامد آن از نظر دور ندارد .
این تلاش پیوسته برای کسب آگاهی و عمل به آن است که گاه گفته می شود اصولا وجودنگرها از اصطلاح شخصیت به صورتی که مجموعه صفات ثابت فرد را مورد مطالعه قرار دهد ناخوشنودند.
به عقیدۀ آنها وجود یک فرآیند پدیداری در حال شدن است که ثابت نیست یا با صفات خاص مشخص نمی شود.
وجود به بهترین وجه به صورت بودن در دنیا درک می شود و هستی انسان از طریق رابطه با سه سطح جهان موجودیت می یابد و درست همین جاست که وجود انسان اصالت می یابد؛ وجود اصیل وجود سالم است، بدین دلیل که در آن، سه سطح هستی به جای در تعارض بودن، یکپارچه و متصل به یکدیگر هستند.
پس وجود سالم عبارت است از رابطۀ همزمان و هماهنگ با هریک از سطوح هستی بدون تأکید بر یک سطح، به بهای از دست دادن دو سطح دیگر .
از آنجا که روانشناسی وجودی ضمیر ناخودآگاه را به عنوان پدیدهای اصیل نمی پذیرد و اگر سخنی از آن می راند یک سخن عاریتی است؛ پس می توان مطلوب رولو می از هماهنگی خودآگاه با ناخودآگاه را بر اساس مفاهیم اصیل مورد پذیرش دیدگاه وجودی و از جمله خود وی تعبیر و تفسیر نمود.
او در اواخر کتاب کشف وجود خویش اینگونه اظهار می دارد: درک وجود ( که از ابتدای این نوشتار موضوع مورد بحث است ) ریشه در تجربۀ خود شخص از وجود دارد و اگر درک فرد از خود تنها بازتاب و انعکاس دنیای بیرونی باشد در اینصورت باید گفت که درک فرد از وجود خویش ناقص است. درک انسان از وجود خود توانایی او برای درک دنیای بیرونی، ارزیابی آن و سنجش واقعیت نیست بلکه قابلیت وی برای درک خویش به عنوان موجودی در دنیاست .
انسان را باید همراه با دنیای او شناخت؛ زیرا وحدتی اساسی بین فرد و دنیایش وجود دارد که همان دازاین است. بسیاری از افراد به دلیل بیگانگی از خود و دنیای خود، دچار اضطراب و ناامیدی می شوند. نه تنها افرادی که دچار اختلال روانی میگردند بلکه اغلب افرادی که در جوامع مدرن زندگی می کنند ازخودبیگانگی رنج می برند. بیگانگی، بیماری عصر مدرن است و در سه زمینه آشکار می شود:
1- جدایی از طبیعت
2- فقدان روابط میان فردی
3- بیگانگی از خودِ اصیل
در واقع تحلیلگران وجودی سه وجه از دنیا را تشخیص میدهند؛ سه جنبۀ همزمان دنیا که وجود هر یک از ما را به عنوان یک موجود در دنیا مشخص می سازد.
نخستین وجه آن « دنیای پیرامون » یا « جهان اطراف » می باشد؛ یعنی جهان زیستی و در دوران ما عموما محیط نامیده می شود. دنیای پیرامون دنیای طبیعی و قانون طبیعی است و سایق های زیستی مانند گرسنگی و خواب و سایر پدیده های طبیعی دیگر نظیر تولد و مرگ را شامل می شود. انسان نمی تواند از دنیای طبیعی بگریزد باید آن را بپذیرد و با آن سازگار گردد. نظریۀ فروید با تأکید بر زیست شناسی و غرایز، عمدتا به این دنیا می پردازد.
وجه دوم دنیای ارتباطی است و به طور تحت اللفظی « دنیای همراه با » است. این دنیا دنیای همنوعان فرد و اشخاص انسانی است. اما انسانها فقط در دنیای طبیعی زندگی نمی کنند بلکه آنها در دنیایی که دیگر افراد انسانی نیز وجود دارند زندگی می کنند. انسان باید با دیگر افراد به عنوان انسان و نه اشیاء، زندگی کند. اگر با انسانها به مانند یک عین رفتار کند، در واقع در دنیای طبیعی زندگی می کند.
سومین وجه « دنیای خویشتن » است که دنیای ارتباط با خود است . سرانجام ارتباط با دنیای خویشتن است که به اعتقاد رولو می بسیاری از نظریه پردازان شخصیت، آن را مورد توجه قرار نداده اند.
انسان همواره در سه دنیای پیرامون، ارتباطی و خویشتن زیست می کند. آنها به هیچوجه سه دنیای متفاوت نیستند بلکه سه وجه همزمان وجود در دنیا هستند. اگر بر یکی از سه وجه از دنیا، بدون دو وجه تأکید نماییم واقعیت وجود و بودن در دنیا از دست می رود. در واقع دنیا یک ساختار روابط معنادار است که شخص در آن وجود داشته و در ساختن آن مشارکت می نماید.
بنابراین دنیا شامل وقایع گذشته است که شرط وجود فرد و نیز طیف گستردۀ تأثیرات جبرگرایانه ای هستند که بر او واقع می شود؛ اما فرد با آنها رابطه برقرار می کند بدان آگاه است و آن ها را بر دوش دارد و در هر لحظه از ارتباطش با دنیا آنها را می سازد. پس دنیا تنها محدود به وقایع خاصی از گذشته نمی شود بلکه علاوه بر آن شامل تمام ممکن هایی است که مقابل هر فرد قرار می گیرند .
این ممکن ها را خود فرد است که می تواند فعلیت بخشد. فرد آزادی که سرنوشت خود که
یکی از موارد آن وراثت و هسته ای غیر قابل تغییر است را آزادنه بر دوش کشیده و دنیای روابط بین فردی و خویشتن را نیز با مسئولیت و انتخاب خود ایجاد نموده است.
در کل می توان گفت رولو می به عنوان روانشناسی وجودی، ساخت و رشد شخصیت را طریق خودآگاهی میسر می داند.
خودآگاهی که در ابتدا به آن می پردازد مورد نظر متعارف دیگر روانشناسان نیزمی باشد. اما وی معتقد است با رشد بیشتر فرد، به تدریج آگاهی او از خود به آگاهی از هستی « من هستم » ارتقا می یابد این آگاهی از هستی ، و وجود خویش از طریق مواجهۀ با عدم خود میسر است. مواجهۀ فرد با عدم او را در معرض انتخاب هستیِ خویش قرار میدهد؛ اگر شخص خود را با انتخاب مواجه سازد با اضطراب هستی شناختی و اگر از مواجهه امتناع ورزد با گناه هستی شناختی روبرو می گردد. می با بیان مشکلات انسان امروزی مبنی بر گم گشتگی و
فروپاشی ارزش ها تأکید ویژه بر دستیابی فردیت و ارزش های فردی دارد.
وی گام اساسی در عرصۀ آزادی انتخاب را انتخاب خویشتن و فردیت خود می داند و بیان می کند که این انتخاب علاوه بر انتخاب وجود خویش با انتخاب ارزش های اخلاقی و وجودی فرد نیز همراه است.
دستیابی انسان به فردیت خویش را از طریق تلاش برای یکپارچه کردن ضمیر هشیار با سطوح مختلف ناهشیار خود میسر می داند و معتقد است اخلاق مندی در سایۀ ارزش گذاری و تصمیمات خود فرد و مسئولیت پذیرش پیامدهای آن حاصل می گردد و تصمیمات فرد باید به گونه ای باشد که در دو سطح خودآگاه و ناخودآگاه دارای ارزش یکسانی باشند.
اما همانگونه که در متن بیان گردید از آنجا که گرایش وجودگرا ضمیر ناخودآگاه را به عنوان امری اصیل نمی پذیرد می توان سخنان قبلی رولو می را در راستای سخن روانشناسان پیشین دانست و با توجه به بیانات دیگر وی رسیدن به اصالت فردی و شخصیت سالم را در قالب بودن - در - جهان، تعریف کرد؛ زیرا در نگرش وجودگرا وجود به بهترین وجه به صورت " being - in - the - world " درک می شود و هستی انسان از طریق رابطه با سه سطح جهان: دنیای پیرامون ، دنیای بین افردی و دنیای خویشتن موجودیت می یابد و درست همینجاست که وجود انسان اصالت مییابد؛ دنیای پیرامون و بینافردی در پیدایش « من » ( همانگونه که مورد نظر دیگر روانشناسان بوده ) موثر است اما « من هستم » یا خودآگاهی وجودی در قلمرو درک « خود » محقق می گردد.
این به نوعی تجربه کردن دازاین است که می توان گفت در سطح دو دنیای فوق رخ نمی دهد؛ با وجود این با توجه به همتنیدگی بسیار بین درک وجود و سطوح دیگر، آنها را شرط این ادراک وجودی و « من هستم » می داند. من هستم وجود اصیل و سالم است، بدین دلیل که در آن، سه سطح هستی به جای در تعارض بودن، یکپارچه و متصل به یکدیگر هستند. پس وجود سالم عبارت است از رابطۀ همزمان و هماهنگ با هریک از سطوح هستی بدون تأکید بر یک سطح، به بهای از دست دادن دو سطح دیگر.
رولو می در بیان این نظرات روانشناختی خویش به شدت تحت تأثیر فلاسفۀ اگزیستانس است. او به نحو ویژه برخی فلاسفۀ اگزیستانس را عنوان می کند و معتقد است اساسی ترین ویژگی مشترک کرکگور، نیچه، هایدگر و سارتر این است که از اصطلاحات روانشناختی نظیر یأس، اراده، اضطراب، گناه و تنهایی، با معنای هستی شناختی بهره می برند. او دو نقش اساسی کرکگور را در روانشناسی حائز اهمیت می داند: یکی اینکه اعتقاد کرکگور مبنی بر اینکه حقیقت به عنوان رابطه است، سرچشمه و خاستگاه تأیید تفکر وجودی بر درونی بودن حقیقت به شمار میآید و نقش دیگر وی در تأکیدش بر ضرورت تعهد است. به اعتقاد می کرکگور و نیچه خود را وقف شرافت انسان نمودند و در پی بنیان هایی بودند که کرامت انسانیت را بر آنها بنا کنند این معنای « انسان قدرتمند نیچه » ( ابرانسان نیچه ) و « فرد حقیقی » کرکگور است .
می، کرکگور را به عنوان آغازگر وجودگرایی معرفی میکند. اساس فلسفۀ کرکگور وصول به فردیت است؛ می توان گفت می نیز با تأسی از فلسفۀ وی، هدف رشد انسانی را در رسیدن به تفرد شخصیت و مسئولیت پذیری او می داند. در وصول به این قدرت انتخاب و پذیرش تبعات آن، اضطراب نقش سازندهای دارد. می در یک اثر خویش تحت عنوان معنای اضطراب به نظرات مختلف پیرامون اضطراب می پردازد، اما دیدگاه کرکگور را ترجیح می دهد که همان اضطراب هستی شناختی است. می سخن از گناه هستی شناختی میراند و گاه آن را نظیر کرکگور جزء ذات انسانی قلمداد می کند و در این راستا به تبع کرکگور حتی سخن از روح به میان می آورد که نظری غریب در روانشناسی به شمار می رود .
می سپس ارزشها و فروپاشی آن را متذکر می شود و در این زمینه علاوه بر بیان سخنان کرکگور، نظرات نیچه را مکررا برای ارزش گذاری فردی به میان میآ ورد. به اعتقاد نیچه ارزش گذاری و فردیت، تکالیف محول شدۀ به انسان هستند این سخن نیچه را پل تیلیش « جرأت بودن » و سارتر به صورت « شما انتخابهای خود هستید » بیان می دارند .
می سرانجام ادراک خود یا خودآگاهی اصیل را که از آغاز مباحث خویش در پی آن است همان
دازاین یا بودن در جهان می داند. اگرچه سخن از دازاین در اندیشۀ گذشتگان نیز مشهود است اما رولو می در این رابطه بیشتر از نظرات لودویگ بینزوانگر استفاده می کند و او را مهمترین نمایندۀ جنبش تحلیل دازاین می نامد. از آنجا که بینزوانگر خود را مدیون تحلیل هایدگر از وجود می داند ، می توان گفت رولو می سخنان پایانی خود را که همان تحلیل دازاین و رابطه با سه دنیای پیرامون است را از مبنای فلسفی هایدگر اخذ نموده است.
هر آنچه از روانشناسی می خواهید را در این وبلاگ بجویید .