روانشناسی کارل یاسپرس
كارل ياسپرس (Karl Jaspers) (1883-1969) يكي از معماران اگزيستانسياليسم معاصر و از نخستين كساني است كه از اصطلاح اگزيستانسياليست يا وجودگرا استفاده كرد.
ياسپرس در سال۱۸۸۳ در شهر الدنبورگ زاده شد. پدرش يك بانكدار وحقوقدان بود. ياسپرس حقوق را در دانشگاههاي هايدلبرگ و مونيخ و پزشكي را در دانشگاههاي برلين، گوتينگن و هايدلبرگ خواند، اولين اثر عمده اش كتاب روانشناسي عمومي (۱۹۱۳) است كه مزايا و محدوديت هاي روشهاي مختلف در روانشناسي را نشان مي دهد.
ياسپرس در ۱۹۱۶ استاد روانشناسي در هايدلبرگ شد. كمي پس از جنگ جهاني اول كتاب روانشناسي جهان بيني ها را منتشر كرد كه شامل تحليل و بررسي رهيافت هاي مختلف به زندگي است، اين كتاب متأثر از كتاب انواع شناسي جهان بيني ها اثر فيلسوف آلماني ويلهلم ديلتاي (۱۹۱۱ـ۱۸۳۲) و نشانه گذر ياسپرس از روانشناسي به فلسفه است.
ياسپرس در ۱۹۳۲ شاهكارش اثر سه جلدي فلسفه را منتشر كرد كه سير تحول مفاهيم مربوط به استعلا و وجود را به تفصيل بيان مي كند.
در ۱۹۳۷ زمان به قدرت رسيدن هيتلر رژيم ناسيونال سوسياليست او را از كار بركنار كرد اما در ۱۹۴۵ مقام خود را بازيافت.
او در ۱۹۴۶ عضو افتخاري دانشگاه هايدلبرگ شد و از ۱۹۴۸ به تدريس در دانشگاه بازل در سوئيس پرداخت.
در ۱۹۵۸ جايزه صلح آلمان را در جشنواره كتاب فرانكفورت دريافت كرد. در ۱۹۴۷ اولين جلد كتاب منطق فلسفي اش به چاپ رسيد و نيز كار بزرگ او در تاريخ فلسفه. ياسپرس در سال۱۹۶۹ درگذشت.
تلاش های کارل یاسپرس باعث هموار شدن مسیری شد که به درک مفهوم روانشناختی علایم و نشانه های اسکیزوفرنی، نظير هذیان ها و توهمات، کمک کرد.
اندیشه
ياسپرس در سراسر زندگي اش دلمشغولي بسيار به ارتباط و گفت وگو با ديگران داشت و براي روابط شخصي اهميت فلسفي فراوان قائل بود. علاوه بر پدر و مادرش اشخاص بخصوص مهم در زندگي اش عبارتند از استادش ماكس وبر، دوستش ارنست مايرو خواهر ماير گرترود كه همسر ياسپرس شد و در زندگي فكري او نقش بسزايي ايفا كرد.
اگرچه نظرات ياسپرس را نمي توان به سادگي در قالب رشته ها و شاخه هاي سنتي فلسفه و علم دسته بندي و تنظيم كرد اما به جهت ارائه تصويري اجمالي از دنياي انديشه اش در سه محور انسان شناسي و روان آدمي، اخلاق و متافيزيك و الهيات به نظرات وي اشاره مي شود.
انسان شناسي و روان آدمي
ياسپرس به مركز و ساحتي واقعي و ارزشمند و اصيل در آدمي قائل است و آن را وجود (Existenz) مي نامد. Existenz يا وجود فرد انسان، امري يگانه و غيرعيني (nonobjective) است كه همواره امكانهاي نويي پيش رو دارد و تحقيقات فلسفي سنتي را راهي به شناخت و درك آن نيست. اگرچه Existenz آن وجه محوري و اساسي هستي آدمي است كه نمي توان آن را در قالبهاي مفهومي تحديد كرد و آن را شناخت اما به روشني مي توان آن را به تجربه دريافت: مي توان با آن زندگي كرد، مي توان آن را منتقل ساخت. Existenz تجربه آزادي تام است و وجود آدمي را تعين مي بخشد. اگزيستنس به تجربه دريافتن امكانهاي بسيار براي شكلهاي مختلف زندگي است، تجربه تنهايي اي كه در برهوت هستي فرياد برمي آورد. اگزيستنس امر سرمدي در انسان است در حالي كه وجه ديگر وجود آدمي يعني دازاين (Dasein كه نبايدآن را با كاربردهايدگر از همين واژه يكي شمرد) بعدمادي و فاني وجود آدمي است. چنانكه يكي از شارحان انديشه هاي او گفته: اگزيستنس در نزد ياسپرس همان چيزي است كه در مصطلحات ديني ولي نه روانشناسي از آن به روح يا نفس تعبير مي شود. ياسپرس تصريح مي كند كه «بايد Existenz را قطب مخالف قيافه ظاهري و اجتماعي شخص دانست و نقشي كه هر كس در جامعه ايفا مي كند... Existenz محور اخلاق فرد است و حالتي از توانا بودن است نه از بودن... پيوسته آزاد است كه باشد يا نباشد. من فقط هنگامي هستم كه جداً تصميم بگيرم.» «Existenz هدف فلسفه ورزي نيست سرچشمه آن است. » به عقيده ياسپرس هستي آدمي هرگز ممكن نيست مانند جهان مورد شناخت واقع شود. خويشتن شخص جنبه اي رواني فيزيكي دارد كه ماهيتاً در معرض تجربه و بخشي از دنياست و ياسپرس نام آن را Dasein مي گذارد. نمي توان به اگزيستنس شناخت عيني يافت اما شناخت دازاين به شيوه عقلي و علمي ميسر است.
اشتباه گرفتن Dasien به جاي بنياد اصيل و راستين وجود آدمي يعني Existenz نوعي ماترياليسم خردكننده است كه به انحطاط و نابودي مي انجامد. يكسره غفلت كردن از Dasein نيز به نيهليسم و پوچ گرايي منتهي مي شود. تعادل و تعامل ميان اين دو سازنده است. به ديد ياسپرس انسان موجودي استثنايي است. يكي از امور واقع و حادث شده يا شيء در ميان اشياي ديگر نيست كه بشود با روشهاي علمي و فلسفي وي را شناخت. او فوران آزادي و استعداد و قوه است. اما وجود (Existenz) انسان با اوضاعي مرزي يا نهايي روبروست. به تعبير ياسپرس «اوضاعي از قبيل آنكه من نمي توانم بدون كشمكش و تعارض و رنج زندگي كنم و به ناچار مرتكب گناه مي شوم و ازمردن چاره اي نيست» «اينگونه اوضاع هراس انگيز و دگرگوني ناپذير به اضافه احساس شگفتي و شك، به ميزاني كه از آنها آگاه باشيم ژرف ترين منشأ فلسفه است.» در واقع انسان مهمترين محدوديتهاي وجود خود را در مواجهه با همين اوضاع مرزي يا نهايي مي يابد. تحليل ياسپرس از اين وضعيت هاي مرزي بي ارتباط با صورتبندي مسأله شر نيست. در برابر اين اوضاع مرزي به دونحو مي توان عمل كرد: اصيل و غيراصيل. وجود اصيل اين حدود و مرزها را تا آنجا كه ممكن است به پيش مي راند وسپس آنها را مي پذيرد وتحملشان مي كند. مرگ يكي از سوگناك ترين اين وضعيت هاي مرزي و منشأ اضطراب است اما همچنين موجب ارتقا وتعالي روح نيز مي شود زيرا براين حقيقت مهم تأكيد مي كند كه آدمي بايد اصيل و راستين زندگي كند بدون آنكه تأخير واتلافي روا بدارد. آگاهي از حضور ناگزير مرگ به انسان شجاعت و كمال مي بخشد. به او ديدي اصيل نسبت به مهمترين چيزها ارزاني مي كند. مي توانيم از اصيل بودن وخويشتن راستين خود دور شويم وبه ناگزير دراين وضعيت ها فرو غلتيم يااصيل باشيم و بگذاريم آنها روي دهند. به نظر ياسپرس آزادي در كانون وعمق وجود انسان است . او حتي Existenz يعني گوهر وجود آدمي را گاه عين آزادي مي خواند. آزادي با مسأله مهم انتخاب پيوند دارد كه مسؤوليت اخلاقي را به ميان مي آورد.
اخلاق
در نزد ياسپرس اخلاق پيوند عميقي با آزادي واختيار انسان دارد. آزادي با انتخاب، آگاهي وخويشتن يكي است. انتخاب كردن يعني آزادبودن وآزادي انسان وجود اوست. من فقط تا آنجا وجود دارم كه آزادانه انتخاب كنم. اما به عقيده ياسپرس آزادي انسان برخلاف نظر سارتر بي حد ومرز نيست زيرا انسان موجودي تاريخي و زمانمند است وانتخابهاي گذشته اش او رامقيد مي كند و برانتخابهاي بعدي او اثر مي گذارد و دراين ميان انتخاب اصلي واول (Urentschluss) وزن و تأثير بيشتري دارد. بعلاوه من بي وقفه با دو راه براي انتخاب روبرو هستم: اينكه كمال وجود خويش را فداي يك زندگي طولاني و فاقد مسؤوليت كنم يا خودم را تسليم امكانات وجودي اصيل خويش نمايم. آدمي در مواجهه با مغاك و ژرفناي عدم چه بسا جهت گيري فلسفي يا ديني را بپذيرد يا طوري عمل كند كه گويي هيچ مغاك و ورطه عدمي در برابرش نيست وچه بسا ديدگاه نيهليستي را اتخاذ كند كه اين مسائل را بي معني مي پندارد.
انسان را در نهايت هيچ گريزي از اوضاع مرزي يا نهايي (بويژه مرگ) نيست اما انسان محكوم به آن است كه بي وقفه جهد وتلاش كند. دراين تناقض هراس انگيز بين وجود محدود و تلاش وتقلا براي نامتناهي ، انسان نماد غايي رستگاري ونجات خويش يعني وجود متعالي يا استعلا (transcendence) را مي يابد.
متافيزيك و الهيات
ياسپرس برآن است كه همان طور كه ملاحظات اخلاقي از دل روانشناسي فلسفي برمي آيد، پاسخ هاي ديني هم از توصيف هاي متافيزيكي راجع به وجود سرچشمه مي گيرند. او نيز همچون كانت به نقد برهانهاي متعارف اثبات وجود خدا مي پردازد و يكتاپرستي و وحدت وجود و دين وحياني وهمين طور الحاد را رد مي كند ومي گويد آنها چيزي جز نشانه ها (ciphers) نيستند، ودر معرض اين خطرند كه به معناي ظاهر و تحت اللفظي شان گرفته شوند. توصيفات پديدارشناسانه يافته هاي بيروني و تجربيات دروني، يگانه راه شناخت دقيق شهودهايي اند كه متافيزيك و الهيات به طور سنتي سعي در بيان و شرح آنها داشته اند. وقتي انسان به تأمل درباره آزادي و اختيار خويش مي پردازد آن را يك موهبت و داده مي يابد. و به طور مبهم پي مي برد كه تنها نيست. اين موهبت به طور مبهم به افق و غايتي اشاره دارد كه منشأ و بنياد آن است. آگاهي از استعلا نيز از آگاهي از محدوديت مان سرچشمه مي گيرد به طور كلي جهان به قلمرو و رأي خود دلالت دارد. استعلا به تعبير يا سپرس «جوهر جهان و وجود Existenz) است».
ياسپرس در تفسيري كه از خدا ارائه مي كند بر آن است كه خدا به انديشه در نمي آيد (das undenkbare) و همان است كه رودلف اوتو آن را «به كلي ديگر» (Wholly other) مي خواند.
استعلا يا حقيقت هستي (Being) اگرچه به شناخت در نمي آيد اما به واسطه رمزها يا نمادها (chiffren) با وجود (Existenz) آدمي سخن مي گويد. هدف اصلي متافيزيك به ديد يا سپرس سرگشايي از رمزهاست كه جلوه هايي از ژرفناي وجود و استعلا هستند. اين رمزها ممكن است در اشياي طبيعت مثلاً در كوهي فرو رفته در ابرها نمايانگر شوند يا در آثار هنري در اساطير در اعتقادات ديني و بحث هاي الهياتي و حتي در نماد پردازي هاي تاريخ فلسفه و نظامهاي فلسفي ظاهر شوند و يا به واسطه تأمل و ژرف انديشي درباره راز وجود و مرگ كه در انتظار هر انسان است خود را بنمايانند.
نگرش ديني ياسپرس به تصريح خود وي «ايمان فلسفي » (Philosophische Glaube) خوانده مي شود و شامل باورهايي است از قبيل اينكه انسان گشوده به استعلا و بنياد وجود است و در نتيجه در طلب نامتناهي بر مي آيد. دنياي عادي روزمره، داراي بعد و ساحتي متعالي است. آدمي خود را موجود ناكامل و نيازمند مي يابد و مي تواند از استعلا يا وجود متعالي ياري بطلبد. ياسپرس معتقد است كه «فقط استعلا مي تواند اين زندگي مشكوك را سامان بخشد و جهان را زيبا كند و خود هستي را به تحقق رساند». رد كردن ايمان به اين معنا خواهد بود كه جهاني كه بي واسطه به ادراك در مي آيد برابر با كل وجود است و خود بنياد و قائم به خويش و انسان موجودي تنها و بي مقدار كه سرنوشتش يكسره تعيين شده است. ياسپرس در زمره فيلسوفان اگزيستانسياليست ديني محسوب مي گردد.
هر آنچه از روانشناسی می خواهید را در این وبلاگ بجویید .